
در 13 مارس 1996 ، در بیمارستانی در ورشو لهستان، «کریشتف کیشلوفسکی» دیده از جهان فرو بست. او بخش عمده زندگی نه چندان بلندش را در خدمت هنر و سینما بود. و بدون شک در کنار «رومان پولانسکی » ، «آندره وایدا» و «کریستف زانوسی» او یکی از بزرگترین کارگردانان سینمای لهستان و شرق اروپا بود. و این گونه شد که جامعه هنری، باز مجبور به وداع با بزرگی دیگر بود.
«کیشلوفسکی» ، 54 سال قبل از مرگ، در تاریخ 27 ژانویه 1941 در ورشو لهسان به دنیا آمد. در کودکی با پدرش که مهندس ساختمان بود و مادرش که حسابداری یک شرکت را بر عهده داشت، به همراه خواهرش، زندگی چندان راحتی نداشت. فقر، خانواده او را نیز مانند دیگر خانواده های لهستانی، در فشار قرار داده بود. علاوه بر وضعیت نه چندان مساعد اقتصادی ، بیماری پدرش هم کودکی او را سخت تر نمود. پدرش که دچار بیماری سل مزمن بود، مجبور بود مرتب از درمانگاهی به درمانگاه دیگری منتقل شود و این باعث مسافرتهای بی شمار خانواده می شد. همچنین مادرش هم مجبور بود در هر شهر ، برای خودش کار تازه ای پیدا کند. «کریشتف»، خود هیچگاه علاقه ای به یادآوری دروان کودکی اش نداشت. در این میان، اتفاق مهم آن دوران، ریه های ناسالمش بود. كه او را مجبور می ساخت، بیشتر وقتش را ، پیچیده در پتویی در بالکن خانه بگذراند. و از همان زمان بود که به جای دوچرخه سواری و بازی های کودکانه، خودش را با کتاب هایش سر گرم می کرد. و خود، البته این موضوع را به فال نیک می گرفت، چرا که دنیای ذهن و خیال را از همان دوران کودکی ، تقویت نموده بود . تحصیلات او در دوران کودکی، مانند دیگر کودکان لهستانی در آن زمان، چندان قوی نبود. او یک شاگرد معمولی بود و مانند دیگران تنها مجبور بود به مدرسه برود. در شانزده سالگی، او نیز چون دیگر هم سالانش، گمان می کرد، آنچه را که باید ، از زندگی می داند، به همین دلیل تحصیل را یک سال بود که رها کرده بود. بنابراین پدرش او را وادار کرد تا در یک کالج آتش نشانی ثبت نام کند . کالج آتش نشانی ، اصلاً برای او که از نظر جسمی ضعیف بود، خوشایند نبود و او تنها سه ماه ، آنجا دوام آورد. و تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده تحصیلاتش را ادامه دهد. بدین ترتیب از طریق یکی از آشنایان دورشان، در مدرسه هنر در ورشو ثبت نام شد. خود او، این اتفاق را یک شانس مطلق در زندگی اش می داند. چرا که در آنجا، با تأتر و سینما آشنا شد : و مجبور بود کتاب های زیادی بخواند و فرهنگ و هنر را بشناسد. در « کالج تکنسین های تأتر » ، او چنان شیفته یادگیری هنر و روش زندگی شد، که خود را دیوانه تأتر می انگاشت. در آن زمان، یعنی در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 در لهستان، دوران اوج گیری تأتر و نمایشنامه بود. و «کریشتف» جوان، بسیار خوش اقبال بود که درست در همین دوران شکوفایی تأتر و در میان سالهای 1958 تا 1962 در «کالج تکنسین های تأتر» تحصیل می نمود. علاقه شدید او به تأتر ، بعد از فارغ التحصیلی ، این فکر را در سرش انداخت که در دانشکده، درس کارگردانی تأتر را بگذراند. اما از آنجایی که قبل از ورود به رشته کارگردانی تأتر مجبور بود، مطالعات عالی زیادی را پشت سر بگذارد، با خود چنین اندیشید: « که چرا به جای کارگردان تأتر شدن به مدرسه فیلم نروم و کارگردان سینما نشوم؟! » و بدین ترتیب در سال 1962 ، در آزمون ورودی «مدرسه فیلم لودز» ، جایی كه کارگردانان بزرگی از جمله «آندره وایدا» و «رومان پولانسکی» را تربیت کرده بود، شرکت نمود. اما از آنجایی که ورود به این مدرسه، کار چندان آسانی نبود، در اولین تلاشش ناکام ماند. او همچنین در بار دوم هم موفق به ورود مدرسه فیلم نشد. و این شروع از دست دادن علاقه اش به تأتر شد. اما از آنجایی که مجبور بود، برای گذراندن زندگی، درآمدی داشته باشد، مجبور شد که دوباره به دنیای تأتر باز گردد. اما این بار به عنوان جامه دار تأتر و این کار ، یک سالی به طول انجامید. و این زمان، مصادف بود با دورانی که او می بایست در خدمت سربازی شرکت کند. اما او که بعد از دوران کوتاه آتش نشان بودن، از تمامی یونیفرم ها و انتظامات زده شده بود، به هر قیمتی که می توانست ، سعی در گرفتن معافیت از خدمت سربازی داشت. بدین ترتیب به چند دوره سخت رژیم غذایی را پشت سر گذاشت و کاملاً وزن کم کرد. غافل از اینکه برای گرفتن معافیت از این طریق مجبور بود، هر از چند مدتی ، دوباره آزمایش وزن بدهد. بدین ترتیب این کار را بعد از کشیدن سختی های فراوان، بی نتیجه یافت و به دنبال چاره ای دیگر گشت. آزمایش سلامت روحی و روانی، راه حل دیگرش بود. او خود می گوید که در این آزمایش ، تنها کمی غلو کرده بود و اینگونه تنها، واقعیت های زندگی اش را فقط با کمی تغییر و اغراق شده بیان نموده بود. به طورری که گویا هیچ چیز در زندگی برایش اهمیت ندارد. و چنین شد که بازرسین به این نتیجه رسیدند که او از نظر روانی دچار مشکلات جدی است و معافیت او را با عنوان «شیزوفرنی حاد» امضا نمودند
.
«کریشتف » جوان، بعد از این موفقیت که حاصل زیرکی اش بود، تصمیم گرفت که دوباره و برای بار سوم در مدرسه فیلم لودز امتحان بدهد . تشویق های مادرش، انگیزه های او را دو چندان می نمود. او این بار به جای فیلم کوتاه، یک داستان کوتاه را برای آزمون نوشت و به آنجا برد. در طول دو هفته دوران مصاحبه ورودی، او کار دشواری را در پیش رو داشت . از طرفی ده روز تمام خود را متقاعد کرده بود که هیچ چیز در دنیا برایش اهمیت ندارد و حالا فقط بعد از یک هفته از گرفتن معافیت باید اشتیاق مطلقش را در ورود به مدرسه فیلم نشان می داد. هر چند، خود معتقد بود که تنها برای این، دربار سوم شرکت کرده است. که به مسئولان مدرسه بفهماند که می تواند وارد مدرسه فیلم شود. و اینگونه شد که مسئولین مدرسه فیلم لودز نیز بر توانایی او مهر تأیید زدند و بدین ترتیب مرحله تازه ای از زندگی «کریشتف کیشلوفسکی » رقم خورد.

او به مدت چهار سال در مدرسه فیلم لودز تحصیل نمود که در میان سالهای 1964 تا 1968 بود. در طی این چهار سال او با آشنایی با دوربین، کاملاً علاقه اش را نسبت به تأتر از دست داد.او سینما را شناخت. «برگمان» ، «فلینی» ، «تارکوفسکی» و «ولز» را شناخت و ایده هایش را در سینما شکل و پرورش داد. در طی این چهار سال ، سالی یکی یا دو فیلم مستند و کوتاه ساخت و اینگونه ورودش را به دنیای هنر و سینما ، آغاز نمود.
همچون دوران تحصیل در کالج تأتر، در مدت تحصیل در مدرسه فیلم هم ، او بسیار خوش اقبال بود. چرا که این دوران، دوران بسیار شکوفایی در تغییر دید هنری و شکوفایی سینما، در لهستان بود. در بین سالهای 1956 تا 1968 ، دبیر اول حزب کمونیست لهستان ، فردی هنر شناس بود. «ولادیسلاو گومولکا» ، سعی داشت لهستان را در راهی به سوی سوسیالیسم هدایت کند. به همین دلیل، آزادی های زیادی به مردم و از جمله مدرسه فیلم لودز داد. او پیرو جله معروف «لنین» که سینما را هنر اول خوانده بود، سعی داشت به مرور، سانسور را از سینما کم کند. اما در پایان دوران کاریش، کارشکنی های فراوانی ، باعث ایجاد موجی از ناآرامی در تمامی مجامع کشور شد. که مجامع روشنفکرانه و به طبع مدرسه فیلم لودز را هم در بر می گرفت . اساتید مدرسه به مرور دچار سرخوردگی شدند و به سمت انزوا رفتند و مدرسه فیلم لودز ، حتی چندین تن از اساتید خود را از دست داد. و کم کم وضع نا به سامان سیاسی حاکم بر جامعه، بر هنر نیز سایه افکند . و هم زمان با فارغ التحصیلی «کيشلوفسکی» در سال 1968 ، «گومولکا » نیز از کار کنار رفت.
هر چند این قضیه در وضعیت سینمای لهستان خلل ایجاد می کرد. اما حس همبستگی مردم را افزایش داده بود. جدایی شرق و غرب نیز در اوایل دهه هفتاد ، این امر را تشدید نموده بود. بدین ترتیب نمایش نامه های غربی در لهستان به طور فزاینده ای آغاز شد و نمایش آثار نمایشنامه نویسان غربی نیز گسترش یافت.
هر چند که موج سانسور در سینما بسیار فراگیر شده بود. اما فیلم سازان برای کارکردن و ساختن فیلم چندان دغدغه ای نداشتند. چرا که همه آثار به وسیله بودجه دولتی ، تهیه و ساخته می شدند. این راهی بود برای تشویق سینماگران جوانی چون «کیشلوفسکی» که در آغاز راه ، فقط به ساختن فیلم فکر می کردند.
«کیشلوفسکی» خود در خاطراتش ،سینمای آن دوران را چنین بیان می کند:
«در طول دهه های 60 و 70 ، فیلم نقشی استثنایی مهمی در لهستان بازی می کرد. اثرش بصری و مستقیم بود، در حالی که پیامهای ناگفته، همچنان می کوشیدند تا سانسور چیان را فریب دهند. یک کد سینمایی وجود داشت که تماشاگران خوب می فهمیدند . اما از چشم سانسورچیان دور می ماند. سینما (مستند و بلند) هر دو، وجدان عمومی مردم شدند، چون فیلم شیوه ای از زندگی را نشان می داد که از طرف کمونیست ها ، نفی و تکذیب می شد. مستندها ، در این زمان، به اندازه فیلم های بلند، مهم تلقی می شدند. مستند ها دیگر برای تلویزیون ، برنامه پر کن و یا صرفاً برنامه های جنبی و درجه دوم نبودند. بسیاری از آنها به قصد توزیع سینمایی ، فیلم برداری می شدند. و مردم بیشتر به خاطر دیدن مستندها می رفتند تا فیلم های داستانی که قرار بود برنامه جنبی باشند. چون می دانستند که فیلم مستند، دنیای تجربه های هر روزی آنها را نشان می دهد.»
در پایان مدرسه فیلم و بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی، کیشلوفسکی، خط مشی کاری خود را در سینما، تعیین کرد. او سعی داشت، به ساختن فیلم های مستندش ادامه دهد. او معتقد بود که در زندگی هر انسانی داستان ها و پیرنگ هایی بیشمار وجود دارد. و این مطلب را در مقاله ای با نام «واقعیت و فیلم مستند» نوشت. او ساختن پیرنگ برای یک فیلم را کار بیهوده ای می دانست. او دوست داشت زندگی های واقعی و واقعیت های زندگی را به تصویر بکشد. و این گونه شد که خود را به عنوان یک مستند ساز در سینمای لهستان مطرح نمود:
- مستند ها :
او در طی دوران دانشجویی خود در مدرسه فیلم لودز، دو فیلم مستند با نام های «دفتر کار – 1966» و «عکس – 1968» را ساخت. اما اولین فیلم مستند مطرح او که یک فیلم سیاه و سفید 17 دقیقه ای بود كه «از شهر لودز» نام داشت. که در سال 1969 ساخته شد. اواین فیلم را به عنوان فیلم فارغ التحصیلی اش ساخت که در آن به نشان دادن تصویری از شهر ویران شده لودز، بعد از جنگ و همچنین زندگی مردم آن شهر ، پرداخته بود. هر چند خود معتقد بود ، هدفش از ساختن چنین فیلم های مستندی نشان دادن وضعيت سياسي لهستان نبوده است ، اما به نظر ميرسد او خواه نا خواه با نشان دادن زندگی مردم، به ویژه با دیدی منفی به وضعیت نابه سامان اجتماعی آنها، خود را به نوعی با سیاست جامعه کمونیستی لهستان، در انداخته بود. او در واقع ، قصد داشت تصاویری هنری ارایه بدهد. تصاویری از واقعیت ، همانگونه که هست و نه آن گونه که مسئولین می خواستند باشد. و در کنار این، از آنجایی که بودجه های فیلم ها را دولت پرداخت می کرد، مجبور بود تا حدودی و بر خلاف میلش از قوانین سانسور طبیعت کند. هر چند تقابل «کیشلوفسکی » با سیاست، همواره ، نوعی مبارزه محافظ کارانه بود و هر جا که خود را در خطر می دید دست از ادامه کار می کشید و عقب نشینی می کرد. اما بلافاصله در کارهای بعدی خود، دیدی اجتماعی- هنری- سیاسی جدیدی به کارهایش می داد. و دوباره داستان از نو آغاز می شد. دومین فیلم مستندش «من یک سرباز بودم- 1970 » نام داشت. در این فیلم که شامل مصاحبه هایی با سربازانی است که در جنگ جهانی دوم ، چشم خود را از دست داده اند، سربازان جلوی دوربین می نشینند و از آرزوها و رؤیاهای خود سخن می گویند. این کار نیز ، دوباره مسائل سیاسی را در خود می دید.
اما سیاسی ترین کار او، فیلم مستند دیگری بود با نام «کارگران 71» که در سال 1971، آن را ساخت. این اثر، به هیچ وجه درصدد نشان دادن وجوه انسانی و اخلاقی نبود و صرفاً به نشان دادن وضع نه چندان مناسب ذهنی و کاری کارگران لهستانی در سال 71 پرداخته بود. «کشیلوفسکی » خود، بعدها از ساختن این فیلم ابراز رضایت نمی کرد. «کارگران 71» تبدیل به فیلمی شده بود که وسیله ای برای بازی های سیاسی و غربی گردیده بود. عده ای قصد سوء استفاده سیاسی از آن را داشتند و عده ای دیگر آن را به ضرر خود می دیدند. و بدین ترتیب «کیشلوفسکی» ناخواسته، از هر دو طرف تحت فشار قرار گرفته بود. و این با ایده آل های این فیلم ساز جوان ، چندان سازگار نبود. او حتی به اداره پلیس هم احضار شد و در نهایت مجبور شد فیلم را با سانسور فراوانی به نمایش بگذارد.
بدین ترتیب «کریشتف کیشلوفسکی» سی و سه ساله که کم کم داشت موقعیت خودش را در سینمای لهستان پیدا می کرد، برای مدتی دست از ساختن فیلم های مستند سیاسی و اجتماعی بر داشت و بعد در مستند مهم بعدیش یعنی «عشق اول – 1974» کلاً روند کاریش را تغییر داد. این مستند که بسیار وقت گیر و پر دردسر بود. از زمان ازدواج، زوجی جوان تا لحظه به دنیا آمدن اولین کودکشان را نشان می داد. این کار که حدود یک سال به طول انجامید، با به نمایش در آمدن در حدود یک ساعت ، بسیار مورد توجه قرار گرفت و به خصوص ایده جالب توجه آن، نام «کیشلوفسکی» را بر سر زبان ها انداخت.
او بلافاصله تصمیم گرفت که زندگی آن دختر تازه به دنیا آمده را هم در غالب یک مستند دیگر، به تصویر بکشد. و هر چند بعداً از انجام این کار صرف نظر کرد ، اما موفق شد با ارائه طرح و جهت بهتر شدن فیلمش، آپارتمانی را برای آن خانواده تهیه کند. و این در دورانی بود که وضعیت اقتصادی آن چنان بود که تهیه خانه برای زوجی جوان بسیار کار دشواری بود. «کیشلوفسکی » خود علت منصرف شدنش از ساختن مستند بعدی را در این می دانست که مستندها باید بسیار دقیق باشند و با احتیاط تهیه شوند. و نباید در زندگی خصوصی مردمان وارد شوند. و این طرز تفکر حاصل نوعی تجربه در چند سال ساخت فیلم های مستند بود.
مستند قابل توجه بعدی او، یک مستند سفارشی بود . مستندی سفارشی از جلسات حزب حاکم لهستان. این فیلم با نام «خلاصه کار» در سال 1975 و در مدت 45 دقیقه نمایش داده شد. هر چند خود «کیشلوفسکی » این فیلم را فیلم موفقی نمی دانست، اما تجربه ای را برای او به ارمغان آورد که بسیار برایش ارزشمند بود. او می توانست در جلسات حزب شرکت کند و از این طریق خود را به سیاستمداران بشناساند. او همچنین برای اولین بار در فیلم مستندش مایه هایی از درام را نیز به کار برد. که بعدها در فیلم های داستانی اش از آن استفاده نمود.
او با این ایده که هر کسی را، چه خوب و چه بد، باید درک کرد. خود را برای انجام این فیلم سفارشی توجیه می نمود. او می گفت، شما باید بفهمید که آن فرد چرا این طوری شد و این کار همان قدر عملی و نتیجه بخش است که مبارزه با آن سیاستمدار یا هر کس دیگری که از او خوشتان نمی آید. فیلم بعدی او «بیمارستان» نام داشت که در سال 1976 ساخته شد. «کیشلوفسکی» بار دیگر از فضای سیاسی و اجتماعی فاصله گرفت و سعی کرد لحظات با ارزش را از اتفاقات یک بیمارستان و گروه پزشکان ، بیرون بکشد و نشان دهد. در آن زمان، فیلم سازان برای گرفتن بودجه از دولت مجبور بودند. فیلم نامه ای را قبل از کار ارائه دهند. که این حتی شامل کارهای مستند هم می شد: او برای فیلم بیمارستان ، در طرحش نوشته بود که چکش اتاق عمل در حین عمل می شکند و این اتفاق بسیار نادر بود. اما در طول فیلم برداری و در یک عمل جراحی چکش شکست و این مسئله بسیار برای او جالب بود و بار دیگر خوش اقبالی در زندگی را به او اثبات کرد.
« من نمی دانم» عنوان مستندی بود که در سال 1977ساخته شد . او در این فیلم اعترافات یک کارخانه دار را به تصویر کشیده بود. که البته به دلایلی و به صلاح دید ، هیچگاه پخش نشد. بدین ترتیب او تصمیم گرفت که از کارخانه دار به سمت اقشار پایین تر برود و صحبت های یک دربان را در فیلمی با نام « از دید یک دربان شب» در سال 1978 به نمایش بگذارد . این فیلم نیز موجبات اعتراضات فراوانی به او را فراهم آورد. او که تنها هدفش، نشان دادن وضع زندگی یک فرد با وضعیت اجتماعی و فرهنگی پایین بود. فردی که چندان صلاح خود و درست و غلط را نمی شناخت و به دنبال پاسخ های اساسی زندگیش نمی گشت، به نوعی خود را متهم به تمسخر دیگران دید. که بعدها در فیلم «آماتور» خاطرات این فیلمش را به بیانی دیگر بازگو کرد.
عقب نشینی مجدد او باعث شد تا دوباره فیلم جالب توجه خلق کند. مستندی 13 دقیقه ای با نام «سرهای گویا» که در سال 1980 ساخته شد ، دو پرسش را برای افراد مختلف در سنین و وضعیت های اجتماعی و فرهنگی متفاوت مطرح می نمود و پاسخ هر کدام را به این دو سؤال نشان می داد. – تو کی هستی؟ - در زندگی چه آرزویی داری؟
که فیلم از نظر ساخت ، تحت تأثیر مستند « من یک سرباز بودم» بود، کاملاً از نماهای بسته ای تشکیل شده بود که البته بعدها در فیلم های داستانیش هم، همین نماهای بسته بسیار قابل توجه بودند.
و اما آخرین فیلم مستندش، فیلمی متفاوت با نام «ایستگاه » بود که در سال 1981 کلید خورد. این اثر به نوعی ، نقطه عطفی در کارنامه هنری او محسوب می شد. او در این کار با واقعیت هایی روبرو شد که کاملاً او را از ساختن کارهای مستند که روزی تنها هدفش بود، منصرف کرد. او بعد از آن دیگر هیچ فیلم مستندی نساخت.
در این فیلم، دوربین نیمه مخفی در یک ایستگاه جا سازی شده بود. و به رفت و آمد و انتظار کشیدن های مردم می نگریست . اما یک شب، پلیس به صورت ناگهانی ، تمامی نگاتیوهای فیلم را توقیف نمود و برای بازبینی برد. هر چند این اتفاق قبلاً هم مثلاً برای فیلم «کارگران 71» افتاده بود. اما این بار قضیه کاملاً متفاوت بود . چرا که معلوم شده دختری که مادرش را به قتل رسانده بود، همان شب جسد تکه تکه شده او را به همان ایستگاه آورده و در یکی از صندوقهای امانات مخفی کرده است. هر چند این اتفاق در تصاویر دوربین «کیشلوفسکی» نشان داده شده بود، اما تلنگری بزرگ به او وارد کرد که خود را متهم به جاسوسی برای پلیس می دید ، و این اتفاق و این تفکر برای این هنرمند، بسیار ناخوشایند می نمود.
او همچنین در طی ده سال ساختن فیلم های مستند ، به این نتیجه رسیده بود که ورود به لحظات از زندگی آدم ها مجاز نیست. مثلاً اگر قصد مستندی درباره مردن یا عشق را داشته باشد، باید دوربین را در اتاق خواب زن و مردی بگذارد یا در بستر فردی در حال مرگ که این کار اصلاً برایش جالب نبود، چرا که این لحظات، لحظات کاملاً خصوصی هر انسانی هستند که کسی اجازه ورود به آنها را ندارد.
این دو عامل باعث شد که او به سمت فیلم های داستانی برود هر چند که قبل از آن دو فیلم داستانی «زخم – 1976» و «آماتور- 1979 » را ساخته بود.

- فیلم های سینمایی :
«کیشلوفسکی» در طی 18 سال ساختن فیلم های داستانی ، مجموعاً 12 فیلم بلند ساخت که اگر سریال ده قسمتی « ده فرمان » را هم به آن اضافه کنیم که هر کدام داستانی مستقل و یک ساعته را داشت، مجموع کارهایش به 28 فیلم بلند داستانی می رسد.
جای زخم – 1976:
«جای زخم » اولین اثر بلند سینمایی » کیشلوفسکی» محسوب می شود. هر چند ، پیش از آن چندین فیلم داستانی برای تلویزیون ساخته بود.
فیلم نامه این اثر، بر گرفته از گزارش یک روزنامه نگار بود. به همین دلیل جوانب داستانی و در اماتیک در آن، کم رنگ می نمود. و گویی چندان با مستند تفاوتی نداشت.
داستان آن، داستان مدیر یک کارخانه است و دغدغه ها و درگیری های درونی و بیرونی او «کشیلوفسکی» برای نوشتن آن ، طبق معمول مستندهایش ، با استفاده از یک ایده اصلی به شروع کار پرداخت. ایده ای اصلی در بستری رئالیستی . نوعی رئالیسم ، موسوم به رئالیسم اجتماعی مکتبی که از شوروی و در دهه 1930 آغاز شده بود. و ایده کلی آن این بود که «باید این گونه باشد، و نه اینگونه است. » همچنین نوعی وحدت جمعی در آن مشخص بود . در واقع شاید گذر از مستند و واقعیت محض، در اینجا ایده اصلی ، بارز باشد. به همین دلیل، کيشلوفسکی موفق نشد، اثرش را اثری موفق از آب در آورد. او خود می گوید: « مشکل اصلی «جای زخم» فیلم نامه آن بود و نوع نگاهی که فیلم داشت . شاید فقط ایده اصلی را نتوانسته بودم از طریق تصاویر منتقل کنم.»
ولی با وجود اینکه « جای زخم » اثری موفق نبود و اشکالات فراوانی داشت، تجربه ای بود برای آثار بعدی او. تجربه ای برای ساختن فیلم های بلند داستانی و تجربه ای برای درک و شناخت رئالیسم.
آماتور – 1979 :
شاید بتوان این فیلم را، اولین فیلم مهم داستانی «کیشلوفسکی » بر شمرد. در این اثر 120 دقیقه ای ، عناصر داستانی به وضوح مشخص است. هر چند کماکان ، فیلم تحت تأثیر کارهای مستند است. در واقع این فیلم شاید شخصی ترین کار «کشیلوفسکی » باشد و به نوعی بازتاب تجربیات ودغدغه های یک شیفته دوربین است. کسی که مجبور است، از همه چیز بگذرد و با مشکلات زیادی کنار بیاید تا فیلم هایش را بسازد.
شخصیت اصلی فیلم، که دوربینش را برای گرفتن فیلم از دختر تازه به دنیا آمده ش می خرد، به صورت تصادفی در بستری قرار می گیرد که خود را یک فیلم ساز آماتور می یابد. و این شروعی است تا مشکلات تازه ای را تجربه کند.
هر چند شاید نگاه « کیشلوفسکی» به شخصیت اصلی، کمی اغراق شده باشد، اما گویی بازگشت او به زندگی عادی، دیگر امکان پذیر نیست و او در پایان خود را تنها و اسیر فیلم ها و دوربینش می بیند و در کنار این ایده، می توان باز به سبک مستندها ، ته مایه هایی از مسائل اجتماعی و سیاسی را در بستری رئالیستی ، در فیلم یافت .
همچنین «کیشلوفسکی» با نشان دادن مسائلی، به نوعی به بيان دغدغه های گذشته اش می پردازد.: بر کناری رئیش به واسطه یکی از فیلم ها ، یا اعتراض جمعی به ساختن فیلمی از کارگر ناتوان یا گرفتن فیلم از آخرین روزهای زندگی پیر زن همسایه .
با کنار هم قرار دادن تمامی این عناصر و جزئیات ، «آماتور » کاملاً فیلمی موفق و دوست داشتنی بود و نظر منتقدان و تماشاگران را نیز به خود جلب کرد. و راه را برای ساختن آثاری بهتر برای کشیلوفسکی » فراهم آورد.
- شانس کور 1981:
از جهات مختلف ، شانس کور، برای کيشلوفسکی ، فیلم پر دردسر و مشکل سازی بود. او این بار قصد داشت تا به جای نشان دادن دنیای بیرون، دنیای درون شخصیت اصلی اش را به تصویر بکشد. تصمیمات او را در دو راهی های زندگی نشان دهد و تقدیری که او را به سمت آینده هدایت می کند.
اما چنان که باز دو مشخص است، باز مسائل اجتماعی و سیاسی دنیای بیرون ، به درون فیلم رخنه می کنند و گویی دوباره اثر به سمت رئالیسم اجتماعی، اما به شکلی متفاوت می رود و شاید «کيشلوفسکی» هنوز آمادگی و توانایی پرداختن صرف به مسائل اخلاقی را نداشت.
در کار این مسأله، نوشتن فیلم نامه اثر، چندان کار راحتی نبود. و به تصویر کشیدن آن نیز، بسیار مشکل می نمود.
فیلم نامه ای با سه پایان بندی که می بایست، خط اصلی روایت را گم نمی کرد و بیننده اش را تا پایان با شخصیت اصلی، همراه نگه می داشت. از این رو «کشیلوفسکی» چدین بار در هنگام فیلم برداری، فیلم نامه را تغییر داد و زمان و هزینه زیادی صرف آن کرد.
همچنین به علت وجود مسائل سیاسی و حزبی درون فیلم، به مدت زیادی ، اجازه نمایش به آن ندادند و در نهایت با سانسور فراوانی، نسخه نهایی اش پخش شد. که خسارت زیادی به اثر و داستان آن وارد آورد.
اما نوع فرم روایت، در این فیلم، و ایده اصلی داستان آن، آن چنان چمشگیر بود که تماشاگران و همچنین منتقدان ، ایرادات و ضعف های زیاد آن را که حاصل دلایل ذکر شده بودند، نادیده گرفتند و اثر را فیلمی موفق نامیدند.
پایانی نیست (نا فرجام) – 1985:
«کيشلوفسکی » 44 ساله که دیگر فیلم سازی با تجربه و شناخت شده بود، با آزادی بیشتری ایده هایش را به تصویر می کشید.
«پایانی نیست» را شاید بتوان سیاسی ترین فیلم او دانست. فیلمی که اساساً درباره سیاست است. داستان فیلم در دو بخش دنبال می شود. داستان زن بیوه ای که شوهر وکیلش را از دست داده است. و همچنین موکل شوهرش که به جرم سیاسی در دادگاه حضور دارد و انتظار محاکمه را می کشد. در کنار این دو بخش، وجهی متافیزیکی نیز، در اثر حضوری مشخص دارد. روح وکیل، در تمامی صحنه ها حاضر است و گویی نوعی وجدان و باطن آگاه است . او ما را در راه قضاوت درباره مسائل فیلم یاری می دهد و در کنار آن ، نوعی وجه اخلاقی و انسانی به اثر می بخشد.این بعد متافیزیکی، هر چند کاملاً از بستر رئالیستی و مستند گونه کارهای قبلی «کیشلوفسکی» فاصله می گیرد، اما در تقابل با بخش های دیگر، فیلم را دوباره به همان فضای آشنای آثار قبلی باز می گرداند. در فیلم سکانس هایی وجود دارد که در دادگاه می گذرند و فیلم مشغول نشان دادن افرادی است که محکوم می شوند و در مقابل افرادی که محکوم می کنند . و بار دیگر بیننده را در معرض قضاوت قرار می دهد.
اعتراضات واضح او به مسائل سیاسی حاکم و حکومت نظامی، به خصوص، در این فیلم بارز و مشخص است. اما این اعتراضات باعث نمی شود که وجوه انسانی اثر از بین برود. و شاید جالب توجه ترین بخش فیلم، بخش پایانی آن باشد. و سکانس خودکشی زن . او که گویی دگیر تحمل این دنیا را ندارد، آگاهانه به سمت دنیای دیگر می رود و آنطور که شاهد هستیم، شادمان است و انگار دنیای دیگر، بسیار زیباتر از این دنیای موجود است.
و در واقع گویی این خودکشی، تنها راه حلی است برای پایان مشکلات . چنانکه راه حل دیگری وجود ندارد و می توان گفت که پایانی برای مشکلات نیست.
این فیلم نیز، از جنبه های مختلف، بسیار مورد اعتراض واقع شد. از طرفی کلیسا، به خاطر صحنه های عریانی فیلم و پایان آن که با خودکشی همراه است، آن را محکوم کرد. و از طرف دیگر حزب حاکم، اعتراضات صریح سیاسی آن را نمی پذیرفت. منتقدان نیز اثر را چندان قوی و پراهمیت بر نمی شمردند. با این وجود «پایانی نیست» در طول مدت نمایشش ، بسیار مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت و موفق به پر کردن سانس های سینما شد.
ده فرمان موسی – 1988 :
اما اثری که کاملاً با دیگر کارهای «کیشلوفسکی» متفاوت بود، ده فیلم یک ساعته بود که برای تلویزیون ساخته شده بود. هر چند که بعداً دو قسمت از آن را به صورت فیلم های بلند سینمایی تکمیل و عرضه کرد.
هر یک از این 10 فیلم ، براساس یکی از ده فرمان موسی ساخته شده بودند. لوکیش همه آنها مشابه است. و فضای مشابهی دارند. هر چند که کیشلوفسکی برای ایجاد تنوع در آنها، از 9 مدیر فیلم برداری متفاوت استفاده نموده بود. و آزادی های زیادی نیز به آنها داده بود، باز هم همه آثار شبیه به هم هستند.
«کيشلوفسکی» این بار ، کاملاً به مسائل انسانها در آثار خود پرداخته بود . و مسائل سیاسی لهستان را کاملاً در درجه دوم اهمیت قرار داده بود. و شاید دلیل آن ، نمایش این مجموعه در خارج از لهستان بود. که کمی دست او را برای نشان دادن واقعیت های سیاسی بسته نگه می داشت.
او طبق معمول طرح کار را به تلویزیون لهستان برد . ولی بودجه تصویب شده برایش چندان کافی نبود . به همین دلیل به سراغ وزارت فرهنگ رفت و طرح دو فیلم از ده فیلم را به عنوان آثار بلند سینمایی در اختیار آنان قرار داد. و به این صورت بودجه کافی را به دست آورد. و آن دو قسمت را دوباره و با اضافه کردن حدود 30 دقیقه به صورت مجزا نیز عرضه کرد.
فیلم کوتاهی درباره کشتن (فرمان پنجم- آدم نکشید) – 1988 :
این فیلم، مشخصا، بیانیه ای درباره کشتن بود. فیلمي ضد خشونت. و فرقی نمی کرد که این کشتن قتل باشد یا حکم اعدام. در واقع فیلم حتی موضوع کشتن تحمیلی یا اعدام را بیشتر از قتل تقبیح می کرد. و علاوه بر آن بیانیه ای در مقابل قانون اعدام نیز بود. و گویی در حال به چالش کشدن اصل قانون و مجازات بود.
در کنار آن ، یک صحنه قتل وجود دارد. ما هیچگاه دلیل و انگیزه پسر جوان را برای کشتن راننده تاکسی متوجه نمی شویم. اما آنچه مشخص است این است که مسأله مهم فقط کشتن است و آن هم به هر شکل و این از نظر «کيشلوفسکی» کاری ضد انسانی و ضد اخلاقی است.
این فیلم، کشتن را به شکل خشونت باری به تصویر می کشد.صحنه قتل با تمام جزئیات و بسیار خشن می نماید و سکانس طولانی مدت اعدام ، بیننده اش رامی آزارد. در کنار این مسأله ، فیلترهای بسیار زیادی استفاده شده در اثر ، در جهت آزار بیننده بر می آیند و فضای تیره و وحشت آلوده بیرون را به تصویر می کشند.
اما در این میان شخصیت وکیل، گویی تنها شخصیت آگاه است و وجدان انسانی بیداری دارد. هر چند که او نیز قادر به جلوگیری از اعدام پسرک نیست. و باز همه چیز به تلخی به پایان می رسد.
فیلم کوتاهی درباره عشق (فرمان ششم – زنا نکنید) – 1988:
از جهات زیادی این فیلم ،نوعی متفاوت از کارهای «کيشلوفسکی» به شمار می رود. و گویی مقدمه ای است برای آثار بعدی او و شاید نقطه عطفی در آثارش. در این فیلم، ما کاملاً از فضای رئالیستی کارهای قبلی او جدا می شویم و فضایی رمانتیک را تجربه می کنیم. در هیچ جای فیلم به مسائل سیاسی یا اجتماعی اشاره ای نمی شود و فیلم صرفاً درباره عشق است.
از طرفی دیگر، فیلم به سبک فیلم های داستان گو عمل می کند. و فرم داستانی نیز اهمیت بیش از پیشی به خود می گیرد.
در بخش اول داستان، ماجرا را از دید پسرکی جوان می بینیم که عاشق زنی بزرگتر از خودش شده است. و با دوربین از اتاقش ، او را تحت نظر دارد. اما بعد از سکانس برخورد آنها، همه چیز تغییر می کند و همه چیز از آن به بعد از چشم زن دیده می شود و حال این زن است که به دنبال پسر می گردد. و در نهایت سکانس پایانی فیلم، که البته چندین بار در نسخه های متفاوت تغییر کرد، نوعی شکست در عشق را به تصویر می کشد. و باز همه چیز به بدترین شکل پایان می یابد. تا بار دیگر حضور «کيشلوفسکی» در پشت داستان احساس شود.
زندگی دوگانه ی ورونیک -1991 :
بعد از پروژه ی سنگین و طاقت فرسای ده فرمان ، که تقریبا شهرتی جهانی برای کیشلوفسکی به ارمغان آورد ، فیلم " زندگی دوگانه ی ورونیک " اثری تازه از او بود . فیلمی که نه تنها دیدی جهانی داشت ، بلکه در خارج از لهستان هم فیلم برداری شده بود . این فیلم ، فیلمی فرا مرزی درباره ی شکستن مرزها بود. و با نمایشش در کشورهای مختلف ، تماشاگران زیادی را به سالن ها ی سینما کشانید .
علاوه بر این موضوع ، کیشلوفسکی ، از یک ( یا دو ) زن به عنوان قهرمان فیلمش استفاده کرده بود . کاری که قبلا ، مثلا در " پایانی نیست " انجام داده بود . اما این بار ، جنبه های روانشناسی زنانه بیشتر با متن پیوند خورده بود . و این مقدمه ای بود برای ساختن " آبی " و " قرمز" .
همچنین اثر ، از نظر ساختاری نیز تفاوت هایی با دیگر آثار کیشلوفسکی داشت . فرم روایی داستان ، بر خلاف گذشته ، کمی به سمت پیچیدگی می رفت و در تدوین نیز کمی با دیگر فیلمها متفاوت بود .
از نظر امکانات و هزینه ی ساخت نیز ، " زندگی دوگانه ی ورونیک " ، فیلم پر هزینه ای در کارنامه ی کیشلوفسکی محسوب میشد .هر چند بعدا با ساختن سه گانه ی معروف خود ، نشان داد که توانایی انجام پروژه های سنگین تر و بزرگتری را نیز خواهد داشت .
سه رنگ :
آخرین اثر کیشلوفسکی ، یک سه گانه بود که سه رنگ نام داشت . آبی و سفید و قرمز ، سه رنگ پرچم فرانسه که به ترتیب نمادهایی از آزادی و برابری و برادری بودند.
این سه گانه هرچند در نهایت ، یکی هستند . اما هریک کاملا داستانی مستقل را دنبال می کنند .
آبی – 1993 :
اولین رنگ این مجموعه ، آبی است . آبی نماد آزادی است . و کیشلوفسکی در این فیلم ، مفهومی متفاوت از آزادی ارائه می دهد . آزادی او ، نه تنها در سطح اجتماعی و جمعی است ، بلکه آزادی فردی را نیز شامل می شود . شخصیت اصلی او به دنبال آزادی مطلق است ، اما دایره ی آزادی او محدود است .
کیشلوفسکی ، در این فیلم ، همانند دو فیلم دیگر ، دوباره مسائل اجتماعی را از طریق دوربینش مطرح می کند . اما اینبار به گونه ای متفاوت . اجتماع او دیگر لهستان نیست ، بلکه کل جهان است . و نوع نگاه رئالیستی او نگاه جهانی است .
شخصیت های هر سه فیلم ، رها از ملیتشان ، در کنش با دنیای اطرافشان هستند و در حال مبارزه با آن . و همه به نوعی ، در انتها به پالایش میرسند و مبارزه را پیروز می شوند . و این گویی نوعی تغییر یافته از همان رئالیسم اخلاقی سابق است که به واسطه ی گذر سالها ، تفاوت چشمگیری کرده است . و اینک فردیت را در نظر دارد .
سفید – 1994 :
سفید ، در ادامه ی آبی ، درباره ی برابری است . چنانکه درباره ی آزادی و برادری نیز هست . شخصیت اصلی داستان در طول فیلم ، از نظر شخصیتی ، تغییر چندانی پیدا نمی کند . اما محیط جغرافیایی و وضعیت طبقاتی او تغییر می کند . و اینگونه حتی با خودش هم برابری ندارد . و کیشلوفسکی به نوعی با زبانی طنز آلود این مساله را به چالش می کشد و برابری را در شکستن مرزهای جغرافیایی و طبقاتی تعریف می کند .
هرچند که فیلم به نوعی حس نوستالژیک کیشلوفسکی به لهستان را نیز نشان می دهد . و اینکه او حتی با ساختن آثاری جهانی ، باز هم به لهستان می اندیشد .
قرمز – 1994 :
و اما آخرین فیلم " کریشتف کیشلوفسکی " و آخرین قسمت سه گانه ، قرمز است .
این فیلم نیز ، علاوه بر آزادی و برابری ، درباره ی برادری است . و درباره ی ارتباط انسانها با هم . درباره ی افراد مختلف است و درباره ی عشق و خیانت . و می توان گفت که تمامی دغدغه های اخلاقی و انسانی کیشلوفسکی ، در طول چند دهه فیلم سازیش در " قرمز " خلاصه شده اند .
قرمز در پایان با گره خوردن با سفید و آبی ، تمامی آنچه را که باید ، بیان می کند و اینگونه است که با ساختاری منحصر به فرد و متفاوت ، کارنامه ی کیشلوفسکی را تکمیل می کند وپایانی است بر فیلم سازی او .
موخره :
" می توانم یک صندلی بردارم ، یک بسته سیگار ، یک فنجان قهوه و شروع کنم به خواندن . کتاب های زیادی هست که فرصت خواندشان را نداشته ام و کتابهای دیگری که می خواهم برای چهارمین بار یا هفتاد و چهارمین بار بخوانم . و این کار تا پایان عمر برایم کافی است "
کیشلوفسکی 53 ساله ، بعد از پایان پروژه ی سه رنگ ، دائما از خداحافظی با دنیای سینما و بازنشستگی حرف می زد . گویی از فیلم ساختن خسته شده بود و دیگر از آن لذت نمی برد .با این وجود چندی بعد از فیلم " قرمز " نوشتن سه فیلم نامه ی برای سه گانه ی بعدی اش را آغاز کرد . سه گانه ای که قرار بود بر اساس " کمدی الهی دانته " باشد . او با همراه همیشگی اش " پسویچ " ، سه فیلمنامه را به انتها رسانید ، اما هرگز موفق به ساختن آنها نشد . و بیماری قلبی در 13 مارس 1996 به زندگی او پایان داد . تا تماشاگرانش دیگر قادر به تماشای انسانیت و دغدغه های انسانی به روایت دوربین او نباشند .
روحش شاد .....

