کسوف
بدون اغراق یکی از
بزرگترین آثاری است که سینما تا به امروز برای ما به ارمغان آورده. و در اینجا تمام افرادی که نظری بجز این دارند را به مبارزه می طلبم و از آنها دعوت میکنم که این مطلب را با دقت بخوانند .
آنتونیونی هم به راستی یکی از
بزرگترین اسطورههای سینماست و در میان آثار او کسوف و اگراندیسمان از اعتبار و
شکوه خاصی برخوردارند.
به تمام افرادی که این فیلم را ندیده اند توصیه میکنم که قبل از دیدن فیلم هرگز این مطلب را نخوانند اما اکثر کسانی که این فیلم را دیده اند حتماً سئوالات و ابهام های زیادی در مورد آن دارند. مخصوصاً در مورد پایان عجیب و نامأنوس 7 دقیقه ای آن. در این مطلب سعی خواهم کرد به بخشی از این ابهام ها پاسخ دهم.

< 1 >
فیلم با یک عنوان بندی ساده
اما بسیار ژرف آغاز میشود. بر روی این عنوانبندی یک موسیقی پاپ نسبتاً سطحی در
حال پخش است که به ناگاه جای خود را به یک اثر عمیق، مخوف و بیگانه میدهد. در
همین ابتدا میتوان انتظار اثری متفاوت را داشت فیلمی که مثل هیچکدام دیگر نیست.
فیلم با سکانسی سنگین و
خسته شروع میشود. ویتوریا که نقش آنرا "
مونیکا ویتی ” بازی میکند با ریکاردو در حال
متارکه هستند اما این متارکه از نوع پرجنجال و پر سر و صدا نیست بلکه همه چیز در
سکوت و خفقان خاصی میگذرد.
احساسی مانند یک انزجار سرد
یا بیتفاوتی همراه با تنفر کاملاً در آن فضا موج میزند. اما موضوع اختلاف هرگز مشخص نیست. ویتوریا گویی
به درون خود خزیده این را کاملاً میتوانیم از حالتی که با اشیاء پشت قاب عکس بازی
میکند یا وقتی که روی مبل چمباته میزند بفهمیم. گویی احساس میان آن دو حاصل یک
رابطه فرسایشی است. احساس عجیب « ویتوریا » نسبت به« ریکاردو » را در یک پلان
شکوهمند میتوانیم ببینیم در حالی که دوربین دقیقاً در بالای سر ویتوریاست، او به
ریکاردو نزدیک میشود ریکاردو روی یک مبل نشسته است در این حالت میتوانیم تسلط
ویتوریا بر روی ریکاردو را کاملاً احساس کنیم. اما ویتوریا بعد از اندکی مکث از او
میگریزد و در پشت یک دیوار مخفی میشود. بعد از آن شاهد یک عکس العمل عجیب از «
ویتوریا » هستیم (حالتی که کلمه ای برای آن نیست چیزی بین گریه و فریاد .)
در فیلم کسوف تصاویر بار
معنایی زیادی را بر دوش میکشند و حتا میتوان گفت که عمیقترین معانی فیلم بر
پایه تصاویر است. اما ذکر این نکته هم ضروری است که اکتفا به تنها یکی از عناصر فیلم هم کافی نیست و برای فهم بهتر اثر بررسی شخصیتها , توجه به موسیقی فیلم , توجه به زاوایای فیلم برداری , دیالوگها و .... همه ضروری است. بنابر این در بررسی این فیلم نمی توان تنها به نقدی شخصیت مدار اکتفا کرد بلکه لازم است تمام عناصر را همراه با هم بررسی کنیم . در حقیقت می توان گفت که تمام عناصر همراه با هم در خدمت هدف این فیلم هستند و این خود نکته ای است که تنها در آثار معدودی می توانیم شاهد آن باشیم .
ویتوریا پرده اتاق را میکشد.
شاید به خاطر گریز از فضای سنگین خانه و در اولین نما از بیرون شاهد یک ساختمان
صنعتی هستیم.
در این بخش فیلم شخصیت
ویتوریا باز نمیشود چرا که ویتوریا پیچیده ترین شخصیت فیلم است اما شخصیت ریکاردو
در همین جای فیلم کاملاً قابل بررسی است. او در حال متارکه اندکی از « ویتوریا »
میخواهد که بماند و بعد از اندکی مکالمه اتاق را ترک میکند و مشغول اصلاح صورت
خود میشود.
به شخصیت ضعیف و وابسته
ریکاردو در یکی دیگر از دیالوگها نیز می توانیم پی ببریم ، آنجا که به « ویتوریا » میگوید
: « بهم بگو میخواهی چکار کنم، تا
انجامش بدم . قول میدم هر کار بگی بکنم. »
اما ویتوریا میگوید که
دیگر تصمیم ندارد با او ازدواج کند .
در لحظه خروج ویتوریا از منزل ریکاردو میبینیم که ریکاردو جلوی یک تابلوی نقاشی مدرن , مستأصل و ناتوان ایستاده طوری که گویی بخشی از آن تابلو است. تصویر ریکاردو در این حالت کاملاً در ذهن میماند گویی که دیگر بار یادآوری این تصویر ضروری است.

احساس ریکاردو به ویتوریا
از روی عشق نیست بلکه بیشتر رنگ وابستگی دارد. گویی که او اصلاً هویت مستقلی ندارد
چرا که یکبار به « ویتوریا » میگوید :
لااقل یک کاری برام پیدا کن تو این مدت انجام بدم.
ویتوریا از خانه بیرون میآید
در بیرون ازمنزل بسیار خلوت و بیروح و سرد است. ویتوریا پیاده به راه خود ادامه
میدهد که «
ریکاردو » با یک ماشین از راه میرسد. دویدن ریکاردو به دنبال ویتوریا نیز نشانی
دیگر از وابستگی ریکاردو به اوست.
« ریکاردو » جلوی خانه
ویتوریا به دنبال راهی برای ادامه رابطه میگردد و به همین دلیل از ویتوریا میخواهد
که با هم صبحانه را صرف کنند که از جانب ویتوریا رد میشود.
در اینجا یکی از کلیدیترین
مکالماتی که روابط آن دو شخصیت و شخصیت ریکاردو را بیان میکند مطرح میشود :
ریکاردو : « خداحافظ ...
ولی نه ، بیا خداحافظی نکنیم، تلفنی ارتباط داشته باشیم. نه ، بهتره تلفن نزنیم
مراقب خودت باش.»
و در تمام این لحظات
ویتوریا فقط به او نگاه میکند و بدون اینکه چیزی بگوید ریکاردو از منزل او خارج
میشود.
از آن بخشی که ریکاردو میگوید
« بیا خداحافظی نکنیم، تلفنی ارتباط داشته باشیم » و تلاشهای او برای تداوم رابطه
میتوانیم وابستگی و اعتیاد آن را به رابطه شان بفهمیم. اما بعد از آن به سرعت حرف خود
را تغییر میدهد و به راحتی شکست را میپذیرد که این نشانی از عدم وجود عشقی عمیق
و وجود رابطه ای سطحی بین او و ویتوریاست چنانچه گویی با خارج شدن ویتوریا از زندگی او
، عشق عظیمی را از دست نمیدهد.
« ریکاردو » شخصیتی است
متعلق به جامعه علمی ـ صنعتی، انسانی نسبتاً مدرن از طبقه متوسط و اندکی بیتفاوت
که تنها قابلیت ارتباطی در سطح را با ویتوریا داشته است.
اما هنوز نمیتوانیم در مورد
ویتوریا قضاوت کنیم. تنها میتوانیم بگوییم که ویتوریا کاملاً بیگانه است. ریکاردو هم
نسبت به او شناخت دقیقی ندارد و کاملاً مانند ما نسبت به او بیگانه است.
اما علت بیگانگی ریکاردو
با ویتوریا چیست ؟ (این را در ادامه خواهم گفت.)
با اینکه ریکاردو یک شخصیت
قابل شناخت و نسبتاً کلیشه ای است و در شروع فیلم اولین تصویر را از او میبینیم
بعد از پایان این قسمت از فیلم عمیقاً با ویتوریا همذات پنداری میکنیم.
واقعاً علت این همذات
پنداری چیست؟ در حالی که نمای نقطه دید هم کاملاً بیطرفانه است ؟
به
گمان من دلیل این همذات پنداری، ریشه در احساسات و عکس العملهای ویتوریا دارد. احساساتی مانند انزجار و
خستگی در حالی که گویا هرگز به وسیله ریکاردو فهمیده و شناخته نشده و در یک رابطه
یک طرفه فرسایشی به انتهای خط رسیده است.
قسمت اول فیلم کسوف بی شک
یکی از شاهکارهای سینمای آنتونیونی و در بدبینانه ترین حالت ممکن است یکی از
شاهکارهای سینمای جهان است به راستی که این قسمت از فیلم یک نمایش قدرت خیره کننده
است.
این قسمت با اتمام رابطه آن
دو تمام میشود و بلافاصله بعد از اتمام این قسمت ساکت و سنگین با یک تغییر فضای
عجیب وارد قسمت بعدی میشویم.
< 2 >
با شروع قسمت دوم و بعد از
ورود به بازار شلوغ و پرسر و صدای بورس ـ درست برخلاف قسمت نخست فیلم ـ با شخصیت
مادی « مادر ویتوریا » مواجه میشویم که کاملاً نسبت به احساسات دخترش بیگانه است
و در این میان است که « پیرو » با بازی « آلن دلون » وارد فیلم میشود.
« پیرو » یک جوان شهری است
از طبقه خرده بورژوای ایتالیا که به شدت مشغول فعالیت در بورس است.
در « کسوف » شاهد 2 روز
کاملاً متفاوت از بورس هستیم. در روز اول« پیرو » و « مادر ویتوریا » به سود قابل
قبولی میرسند و در پایان این روز در حالی که « ویتوریا » تلاش میکند با مادر خود
صحبت کند، مادرش کاملاً بی تفاوت است.
شخصیت مادی و پول دوست , مذهبی و خرافی «
مادر ویتوریا » کاملاً در این بخش فیلم باز میشود. این را میتوانیم از دیالوگ «
مادر ویتوریا » هنگام خرید میوه و جمله ای که « فقط یادت باشه آدم با یه پنی، یه
پنی میلیونر میشه » یا کشیدن صلیب درست قبل از شروع بورس و پاشیدن نمک به اطراف خود بفهمیم.
در روز اول بورس یک اتفاق
قابل توجه دیگر، سکوت 1 دقیقه ای است که به علت فوت یکی از همکاران انجام میشود .
در هنگام این سکوت یک دقیقه ای صدای زنگ تلفنها و مکالمه میان «
پیرو » و « ویتوریا » در مورد همکار مرحوم بسیار مهم است :
ویتوریا : میشناختیش ؟
پیرو : آره ... ولی شما میدونین
اینجا هر روز پای چند هزار درمیونه ؟
این فضای سکوت همراه با زنگ
مدام تلفنها و جمله پیرو را به خاطر بسپارید، چرا که این فضا معنا دهنده یکی از
مهمترین سکانسهای فیلم است که در ادامه اهمیت آن را خواهم گفت.
شروع قسمت دوم فیلم با تحرک
و جنب و جوش خاص آن، آن هم پس از پایان قسمت ساکت و مخوف متارکه « ویتوریا » با «
ریکاردو » کاملاً عنوانبندی فیلم و آن دو موسیقی متناقض را تداعی میکند. همچنین
سکوت یک دقیقه ای در بازار بورس نیز از جمله یکی دیگر از همین تکرار فضاهاست که در
ادامه فیلم و در عناصر مختلف اثر بارها تکرار میشود.
اما روز دوم بورس روز بسیار
تلخی است. در حالی که به همه ضررهای سنگینی وارد میشود اینبار نیز « ویتوریا »
برای صحبت با مادر خود ناکام است. این دو ناکامی پیاپی در دو روز متفاوت باعث میشود
که بیشتر بیگانگی و تنهایی او را درک کنیم.
هدف آنتونیونی از نمایش
بازار بورس بسیار زیرکانه است. در واقع در این نمایشهای بازار بورس (مخصوصاً پس
از هجوم طلبکاران و سهام داران به شرکتی که « پیرو » در آن کار میکند) آنتونیونی
میخواهد شکننده غیرمطمئن بودن نظام
سرمایه داری رایادآور شود. همچنین تأثیر ساختار سرمایه داری بر خلقیات و شخصیت
افراد نیز مورد بررسی قرار میگیرد از جمله آن مرد طماع که " پیرو " آن را از شرکت
بیرون میکند، مادر ویتوریا و شخصیت مادی خود " پیرو "، و همچنین جمله رئیس شرکت پیرو که معیاری از مردانگی ارائه می دهد و
در مورد مردانگی کسی که 100 میلیون ضرر کرده و خم به ابرو نیاورده صحبت می کند و ... .
تمام صحنه های بازار بورس
بسیار شلوغ و تا حدی هم کمیک هستند. عکس العملها ، فریادها ، حرکات مضحک دست و آن
چند نفری که در مرکز آرام و خونسرد نشسته اند و خرید و فروشها را ثبت میکنند همه
باری کمیک دارند. این نگاه آنتونیونی در آنجا کاملاً مشخص میشود که « مادر
ویتوریا » با کنایه عامل تمام شکستهای بورس را سوسیالیستها میداند !!
سکانسهای کمیک در کسوف به
اینجا ختم نمیشود بلکه آن سکانسی که در روز پرواز با هواپیما و در کافه فرودگاه
اتفاق می افتد هم فضای کمدی جالب توجهی دارد. مخصوصاً آن آمریکایی که در حال خوردن
آبجو جلوی پیشخوان نشسته است.
دقیقاً بعد از روز دوم
نمایش بازار بورس ، اولین جرقه ارتباط « پیرو » با « ویتوریا » اتفاق میافتد، اما این
قسمت را بعداً بررسی خواهم کرد. قبل از پرداختن به این بخش فیلم قصد دارم به
اتفاقاتی که در خانه مارتا رخ می دهد اشاره کنم. در این قسمت است که تا حدی شخصیت «
ویتوریا » برای ما آشکار میشود.
آنیتا زمانی وارد فیلم میشود
که « ویتوریا » قصد دارد یک اثر هنری بر روی دیوار نصب کند. در مکالمه کوتاه بین
آن دو و در همین زمان اندک شخصیت آنیتا کاملاً برایمان عریان میشود. او از چاقی شکایت میکند
در حالی که اصلاً چاق نیست مدام اندام، ناخنها و دستان خود را بررسی میکند. حتی
در روز گردش با هواپیما هم هیچ توجهی به بیرون ندارد گویا او همیشه در حال تلاش
برای جلب نظر همسرش است. شوهر او یک خلبان است که ظرف سه روز گذشته فقط به تحویل
گرفتن یک هواپیما فکر کرده و در خانه «
مارتا » نیز میگوید وقتی شوهرم نیست راحت تر می خوابم.
همین چند جمله حاکی این است
که او از طبقه متوسط جامعه مدرن ایتالیاست و رابطه ای مانند تمام روابط سست و کلیشه ای جوامع مدرن با
همسر خود دارد.
اما « مارتا » با تمام
شخصیتهای فیلم فرق دارد او متعلق به یک جامعه مدرن نیست. درست با ورود « مارتا »
به فیلم بخش مهمی از هدف و انگیزه آنتونیونی مشخص میشود.
در کنار تمام این افراد که
همه متعلق به فضایی مدرن اند یا به نوعی تسلیم شرایط و جبر جامعه مدرن شده اند «
مارتا » متعلق به یک جامعه سنتی است.
او از نبود همسرش شکایت میکند
، میگوید در غیاب او شبها خوب نمیخوابد. درست برخلاف « آنیتا » که میگوید : «
وقتی شوهرم نیست، بهتر میخوابم . » « مارتا » اهل کنیاست و بر تمام دیوارهای
اتاقش عکسها و وسایل زینتی مربوط به فرهنگ و کشور کنیا را چسبانده، عکس العمل «
ویتوریا » نسبت به این اشیاء بخش مهمی از شخصیت او را میشکافد. او به این اشیاء
علاقه دارد. آنها را به تن میکند و ادای رقص قبایل آفریقایی را درمیآورد . این
اولین باری است که اندکی نشاط در چهره ی ویتوریا میبینیم.
« مارتا » با اینکه اهل
کنیاست اما زنی سفیدپوست است که به هیچ روی شباهتی به نژاد آفریقایی ندارد. در حین
صحبت با « ویتوریا » و « آنیتا » داستان
درگیری سیاهپوستان کنیا را با سفیدپوستانی تعریف میکند که در اقلیت قرار دارند.
این مکالمه هم کنایه ایست به هویت استعماری نظام سرمایه داری که دوباره در اینجا
گوشزد میشود.
نکته دیگری که ذکر آن در
اینجا اهمیت دارد حضور عناصر سنت در فیلم است . این عناصر فقط جنبه نمایشی دارند
همانطور که در خانه " مارتا " شاهد نمایش آنها هستیم . همچنین عبور
درشکه از آن محله مدرن نیز به نوعی , نمایشی نا متجانس , از این عناصر است . و بطور کلی فیلم نگاهی جانبدارانه به این عناصر ندارد و گمان میکنم حضور این عناصر بیشتر به منظور مقایسه ای است که شرایط کنونی را عریان می کند .
اما بازگردیم به آشنایی «
پیرو » و « ویتوریا » در درون خانه مادر ویتوریا، در حالی که ویتوریا مشغول نشان
دادن عکسهای پدر خود به پیرو است ، عکسی را به او نشان میدهد که نمایانگر فقر
است.
ویتوریا : این چیزیه که
مادرم ازش میترسه، فقر.
پیرو : همه از فقر میترسن.
ویتوریا : « من بهش فکر نمیکنم،
همونجور که به پولدار شدن فکر نمیکنم. »
در اینجا نیز بخش دیگری از
شخصیت ویتوریا و تضاد او با اطرافیانش آشکار میشود.
در حالی که « ویتوریا »
مشغول تعریف کردن خاطرات نوجوانی خود است و حالتی از شادی در او احساس میشود «
پیرو » به او نزدیک میشود و سعی میکند او را ببوسد اما به ناگاه
حالت ویتوریا دگرگون میشود. این دگرگونی حالت « ویتوریا » در سکانس منزل « مارتا
» نیز وجود داشت: در حالی که او مشغول رقص آفریقایی بود با تذکر مارتا به یکباره
حالتی از سکوت وجود او را فرا گرفت. این حالات دگرگونی روحیه شخصیت « ویتوریا » به
درستی یادآور عنوانبندی فیلم و آن دو موسیقی متناقض است.
در اینجا دیگر میتوانیم تا
حدی درباره شخصیت « ویتوریا » قضاوت کنیم.
اگر بخواهم به ساده ترین شکل ممکن شخصیت
او را بیان کنم باید بگویم او یک انسان معلق است. چیزی در میان «
مارتا » و « آنیتا » به عبارت بهتر او نه متعلق به فضای جامعه سنتی است و نه متعلق
به فضا و قوانین جامعه مدرن، او انسانیست که با اطراف خود بیگانه است.
اکنون میتوانیم معنی آن دو موسیقی ابتدای عنوان بندی را بهتر دریابیم و به این سئوال پاسخ دهیم « علت بیگانگی ریکاردو با ویتوریا چیست؟ »
در حقیقت علت بیگانگی ریکاردو با ویتوریا را
باید در بیگانگی « ویتوریا » با محیط اطراف خود جستجو کرد. در واقع « ویتوریا » با
جامعه خود بیگانه است !!! .
در شب همان روز در حالی که « ویتوریا » , « پیرو » را پس زده بود، « پیرو » با یک زن دیگر قرار میگذارد و تنها به دلیل اینکه دختر مورد نظر رنگ موهای خود را تغییر داده او را ترک میکند. و این اتفاق هم شاهدی بر سست و سطحی بودن روابط مدرن است و هم بخشی از شخصیت جوان و سطحی « پیرو » را نمایش میدهد. درست در همان موقع « پیرو » به نزدیکی خانه « ویتوریا » میآید و چنان به نظر میرسد که « پیرو » قصد دارد عروسک خود را تغییر دهد زیرا رنگ موهای عروسک قبلی را نمی پسندیده، در اینجا آن جمله ویتوریا را به یاد میآوریم : « روزهایی هست که داشتن یه لباس یا یه سوزن و نخ یا یه کتاب، با داشتن یه مرد مساویه » در حقیقت عکس عبارت فوق نیز حاکم است و این دقیقاً در مورد « پیرو » صادق است چرا که ما شاهد هستیم که او چگونه به آسانی رابطه قبلی خود را ترک میکند و به رابطه ای دیگر نزدیک میشود.
این جمله اشاره ای به تنزل هویت انسانی تا سر حد یک شیء هم دارد و بر این باور ام که بعد از این جمله بهتر می توانیم آن حالت " تنفر بی تفاوت " در قسمت اول فیلم که میان " ویتوریا " و " ریکاردو " - و بیشتر از سوی " ویتوریا " - میگذشت را دریابیم . در اکثر تصاویری که در قسمت اول فیلم وجود داشت که به نوعی بیان کننده نگاه " ویتوریا " به " ریکاردو " بود یا برعکس , می توانیم احساس کنیم که آنها نیز بخشی از همان اشیاء درون خانه اند . و تنها هنگامی که عکس العملهایی انسانی از آنها میبینیم ( مانند آن سکانسی که شرح آن رفت ) زاویه دوربین و نوع چرخش آن تغییر می کند .
اما اگر « ویتوریا » به این موضوع آگاهی دارد چرا باید به این روابط پوشالی تن بدهد ؟
در حقیقت جواب این پرسش
را میتوان در پس زدنِ « پیرو » توسط « ویتوریا » در زمانی که او میخواهد «
ویتوریا » را ببوسد جست. مثل این است که « ویتوریا » عاقبت این رابطه را میداند و
برای فرار از این تکرار اندک مبارزه ای میکند. مثل این است که آن حالت و نیمه
ساکن و درونگرایی ویتوریا به خاطر آگاهی از شرایط حاکم است به همین دلیل در بخشهایی
از فیلم ترسهایی وجود او را فرا میگیرد و این ترسها که بخشی از شخصیت «
ویتوریا » است یادآور همان موسیقی مخوف عنوان بندی است.
اما ویتوریا سرانجام به آن
رابطه تن میدهد.
ملاقات بعدی « ویتوریا » با
« پیرو » در روزی است که ماشین « پیرو » را از آب بیرون میکشند و این در حالیست
که «
پیرو » فقط به ماشین خود فکر میکند و اندک افسوسی به خاطر مردی که درون ماشین
مرده نمیخورد.
نقطه مقابل او « ویتوریاست » که با دیدن جسد آن مرد کاملاً منقلب میشود. اما « پیرو » در جواب سئوال « ویتوریا » : « تو نگران چی هستی؟ » میگوید : « نگران موتورش ام، پول و وقت میبره تا درست بشه. » .
بعد از اندکی قدم زدن آنها به سکانسی میرسیم که یکی دیگر از
دوگانگی های ویتوریا را میبینیم. آنجا که در کنار آب پاش پارک با هم شوخی میکنند،
ویتوریا در حال خنده است اما وقتی که به پشت یک درخت میچرخد گویی متوجه تکرار یک
واقعیت تلخ است و به ناگاه آن روی غمگین و درونگرایی ویتوریا نمایان میشود.
گمان میکنم یادآوری و جمع بندی
برخی نکات در اینجا راهگشای ما برای فهم بخش درونی تری از « کسوف » است.
«
ریکاردو » و صحنه ای که همراه با ماشین در آن صبح زود به دنبال « ویتوریا » آمد،
خلوت و بیروح بودن همیشگی خیابان های محله مدرن که در آن تنها یک پرستار کودک در
حال گرداندن یک کودک است، یک مرد با درشکه و اسب ! که برخلاف مسیر همیشگی دیگران
عبور میکند و اولین تصویری که بعد از گشودن پرده اتاق «ریکاردو» توسط ویتوریا میبینیم
: یک ساختمان مدرن صنعتی.
«
پیرو » که بعد از غرق شدن ماشین اول یک ماشین نو خرید.
« جورجیو » همسر « آنیتا »
که یک هواپیما دارد و گویا هواپیما خرید و فروش میکند یا واسطهی یک شرکت هواپیمایی است. و روز گردش با هواپیما بر فراز شهر
رم که کاملاً شاهد 2 تصویر متفاوت از رم هستیم یک رم مدرن و یک رم سنتی که هیچ یک از شخصیت ها بجز ویتوریا به این نکته توجهی ندارند و جالب است
که اکثر این نکات و دریافتها بر پایه تصاویراند و این خود یک قدرت نمایی خیره
کننده در انتقال معانی از طریق تصاویر است.
نکته مهم دیگری که قصد دارم
به آن اشاره کنم منازلی است که در فیلم نمایش داده میشوند. در تمام منازلی که در
فیلم وجود دارند تنها در دو تای آنها تخت دو نفره وجود دارد یکی منزل « مارتا »
است و دیگری منزل « پدر و مادر پیرو » که واقع در منطقه ای قدیمی است و این نکته
نمایانگر این است که زندگی دو نفره فقط در دو تای آنها وجود دارد که آنها نیز
متعلق به جامعه مدرن نیستند.
ادامه رابطه پیرو و ویتوریا
و اولین هم آغوشی آنها در خانه « پدر
و مادر » پیرو اتفاق میافتد. در لحظه ای که « ویتوریا » در حال چرخش در منزل است
وارد اتاقی میشود که یک خودکار توجه او را جلب میکند. بر روی خودکار عکس یک زن
است که با وارو کردن آن جوهر از قسمتهایی از آن خارج میشود و تن برهنه ی زن
نمایان میشود بر دیوار همان اتاق چند عکس از ورقهای پاسور وجود دارد و در درون
اتاق یک تخت یک نفره نیز وجود دارد. گویا اتاق نوجوانی « پیرو » است. در همین لحظه
یک موسیقی آشنا پخش میشود و آن موسیقی ابتدای عنوان بندی است. همان موسیقی پاپ و
سطحی .
موسیقی دوم نیز بلافاصله پس از ورود « ویتوریا » به اتاق پدر و مادر پیرو (اتاقی که یک تخت دو نفره در آن وجود دارد) پخش میشود.
یکی از برداشتها در مورد پخش موسیقی دوم میتواند این باشد :
در حالی که « ویتوریا » شاهد تصویر پدر و مادر پیرو است که جدا از هم و در دو قاب
عکس جداگانه حضور دارند، منقلب میشود.
پخش موسیقی دوم در آن فضا را میتوان به گونه ی دیگری هم تفسیر کرد : در حالی که « ویتوریا » از پنجره اتاق به بیرون و به محله سنتی نگاه میکند تصویر زن و مرد و خانواده هایی را میبیند که از یک عمارت ـ شاید کلیسا ـ بیرون می آیند. شاید با دیدن آنها « ویتوریا » پایان این رابطه عاطفی را به یاد می آورد و از اینکه در شرایط دیگری متفاوت از شرایط جامعه سنتی قرار دارد نگران میشود.
و یا شاید " ویتوریا " بطور کلی از وارد شدن به روابط عاشقانه میترسد و با ورود به اتاقی که جای جای آن یاد آور یک زندگی زناشویی است می هراسد . شاید او از این روند تبدیل به شی شدن گریزان است .
به هر حال پذیرفتن هر کدام
از این تفسیرها از پخش موسیقی دوم یا پذیرفتن هر سه آنها ما را به گره گشایی
شخصیت ویتوریا و معنای دو موسیقی سوق میدهد :
موسیقی اول همان موسیقی پاپ
و سطحی نشانی از چهره روی جامعه مدرن است و با مشغولیاتی سطحی و ظاهری فریبنده :
عکس زن برهنه ، پاسور و ... و موسیقی دوم نشان دهنده ذات و درون یک جامعه مدرن و
سرمایه دار است.
در این میان میتوانیم
شخصیت دو پاره ویتوریا را ترسیم کنیم که یک سوی آن سرسپردگی به زندگی مدرن است و
روی دیگر آن ترسهای درونی اوست.
حالتها و عکس العملهای ویتوریا در لحظه هم آغوشی با « پیرو » هنگامی که این موسیقی پخش میشود. یکی از بهترین نقش آفرینی هایی است که من تا به حال دیده ام. به راستی دراین فیلم “Monica vitti” نقش این شخصیت دو پاره را فوق العاده بازی میکند به طوری که « الن دلون » کاملاً درکنار بازی هنرمندانه او گم میشود.
شناخت و نزدیکی « پیرو » و
« ویتوریا » نسبت به هم بلافاصله در سکانس بعدی به چالش کشیده میشود :
پیرو : احساس میکنم تو یه
کشور دیگه ام.
ویتوریا : عجیبه درست همون
حسیه که من وقتی با توام دارم.
میتوان بدین گونه تفسیر
کرده که : « احساس میکنم تو یه کشور بیگانه ام » و در واقع احساس مشترک آنها
بیگانگی است.
در سکانس بعدی آنتونیونی در واقع به هجو روابط زن و مردهای مدرن میپردازد. آنجا که پیرو و ویتوریا در حال مسخره کردن زنان و مردان اند و « ویتوریا » میگوید که من دو تا زوج دیگر را هم میشناسم. در این حالت یک شیشه بین خود و پیرو قرار میدهد که یادآور بوسه آنها از پشت شیشه است و در واقع این دو زوج خود « پیرو » و « ویتوریا » هستند.
در همین سکانس وقتی که آنها مشغول تمسخر زوجهای دیگر اند , گویی که آنها دارند فرم یک مجسمه را به نمایش میگذارند نه چند زوج زنده متحرک . گویی که تمام آن زوج ها اشیایی ثابت و برای همیشه بی تحرک اند .
عناصر مختلف موجود در کسوف
در یک هارمونی بسیار منسجم کنار یکدیگر چیده شده اند.
عنوانبندی و فضای دوگانه
آن، شخصیت « ویتوریا » و حالت دوپاره آن تدوین و ... همه از همین هارمونی شگفت آور
تبعیت میکنند.
وقتی که سکانسهای مربوط به
جدایی ریکاردو با ویتوریا تمام میشود در حقیقت از یک فضای سنگین و عمیق به بازار
بورس میپریم و از لحظه بازار بورس تا 7 دقیقه پایانی فیلم در پاره سطحی تر حرکت میکنیم، هر
چند که این فضا نیز در درون خود به لحاظ حوادث و شخصیتها دو پاره است.
هنگامی که در عنوانبندی به خط سفیدی که در سمت چپ نوشته ها وجود دارد دقت کنیم آن خط نیز فضای تصویر را دو پاره کرده است. عناصر فیلم آنچنان اثر منظمی را در هارمونی فوق مینوازد که 7 دقیقه پایانی فیلم کاملاً باورپذیر میشود. هر چند که این پایان عجیب و غیرمتعارف باز هم تعجب و شگفتی ما را به همراه دارد اما اگر فیلم را دیگر باره ببینم و هارمونی فیلم را دریابیم آن را باورپذیر و هماهنگ با بقیه اثر می یابیم.

یکی از عمیق ترین و
زیباترین سکانسهای فیلم را تعمداً در نوشته خود رها کردم تا در اینجا آن را
بیان کنم. این سکانس یکی از زیباترین نمادسازیهای سینماست. در حقیقت در این سکانس
نماد ابتدا تعریف میشود تا در آخر فیلم به بهترین شکل از آن استفاده شود.
«
ویتوریا » و « پیرو » در حال قدم زدن در محله عجیب و به طور غیرمعمول خلوت خود
هستند که به خط عابر پیاده میرسند و میخواهند از خیابان عبور کنند.
«
پیرو » : وقتی رسیدیم اونجا میبوسمت. ( مقصود آن سوی خیابان است. )
در حالی که به نیمه خیابان
میرسند ناگهان « ویتوریا » می ایستد و میگوید : « تو
نیمه راهیم » آنها به راه خود ادامه میدهند و در آن سوی خیابان
به یک ساختمان نیمه کاره میرسند و « پیرو » « ویتوریا » را میبوسد.
اگر آن دو در میان راه در
نیمه راه باشند پس در آن سوی خیابان میتوانیم بگوییم که آن دو در پایان راه اند.
یعنی آن سوی خیابان و آن ساختمان مدرن نیمه تمام نمادی برای پایان رابطه آنهاست.
برداشت دیگری نیز که میتوانیم
از آن جمله داشته باشیم این است که آن دو با اولین بوسه در حقیقت به پایان راه میرسند و
این نیز گواهی بر کوتاه بودن و مشخص بودن مسیر این رابطه است.
حوادثی که بعد از
رسیدن آنها به آن سوی خیابان اتفاق می افتد را میتوانیم به عنوان چگونگی جدایی آن
دو از یکدیگر تصور کنیم.
در حالی که پیرو میخواهد
در کنار همان ساختمان ویتوریا را ببوسد پس از بوسه کوتاهی ویتوریا « پیرو » را پس
میزند و یک تکه چوب به درون یک مخزن آب می اندازد ویتوریا هنگامی که اندکی به راه
خود ادامه میدهد برمیگردد و « پیرو » را پشت سر خود نمیبیند در حقیقت « پیرو »
در همانجا ایستاده است.
گواه دیگری که بیان کننده چگونگی اتمام ارتباط آن دو است
را میتوانیم در شبی بیابیم که پیرو با یک دختر در پایین محل کار خود ملاقات دارد.
تصویری از پیرو و آن دختر را از پشت کرکره یک مغازه میبینم در همان شب یک مکالمه
جالب بین آن دو میگذرد :
پیرو : موهات رو رنگ کردی ؟
دختر : فقط یکم تیره تر ،
خوشت میاد ؟
پیرو : وقتی دیدمت بلوند
بودی .
دختر : فکر میکنم شروع
خوبی نداشتیم.
این مکالمه به نوعی یادآور
ارتباط پیرو با « ویتوریا » نیز هست. ویتوریا نیز موهای بلوندی دارد. آن دو نیز
شروع خوبی نداشتند چرا که اولین اتفاق بین آن دو در خانه مادر ویتوریا اتفاق
خوشایندی نبود.
این گمان نیز آنجا مسجل میشود
که همین تصویر از پشت کرکره مغازه را در انتهای فیلم نیز داریم با این تفاوت که در
آنجا به جای آن دختر « ویتوریا » در این کادر قرار میگیرد در همان شب نیز « پیرو »
به آن دختر میگوید : « تو برو من همین جا میمونم » و عین همین جمله نیز اتفاق میافتد
درست مانند همان اتفاقی که ویتوریا تجربه میکند او آن محل را ترک میکند اما «
پیرو » به دنبال آن نمی آید.
تکرارها و تصاویر در فیلم
کسوف آنچنان به دقت انتخاب شده اند که به راستی موجب تحیر میشوند و فضاهای قرینه در این فیلم آنگاه که در
کنار یکدیگر قرار میگیرند به معنای مشخصی میرسند.
یکی دیگر از
نمادسازیهای فیلم آن چوبی است که «
ویتوریا » در همان روز به درون سطل پر از آب می اندازد، در روز بعد « پیرو » نیز
پس از روشن کردن سیگار خود جعبه کبریت خود را در درون همان مخزن می اندازد. یک
مخزن آب با دو تیکه شیء نامتجانس درون آن نمادی دیگری از ارتباط آن دو است.
ارتباطی آنقدر سست که گویی بر روی آب بنا شده و همین نیز کنایه ای از یک ارتباط بی ثبات
و سست مدرن است.
رابطه پیرو و ویتوریا در
حالی که گویی در نقطه اوج خود قرار دارد و در حالی که آن دو به یکدیگر قول میدهند
که فردا و پس فردا و پس پس پس فردا نیز همدیگر را ببینند به ناگاه به پایان میرسد.
اما در اینجا میخواهم به دو قرینه سازی بسیار شکوهمند دیگر نیز اشاره کنم که کار آنتونیونی را به اوج میرساند.
در آخرین تصویری که از پیرو میبینیم او در دفتر کار خود نشسته سکوت و غم خاصی در چهره پیرو میبینم به طوری که تا به حال او را در شرایط مشابه ندیده ایم در حالی که او مستأصل و غمگین در دفتر خود نشسته است تلفنها شروع به زنگ خوردن میکنند .
به
راستی این فضا یادآور کدام فضای قبلی است ؟
بله درست یادآور همان سکوت
یک دقیقه ای بازار بورس است و میتوان اینگونه برداشت کرد این سکوت برای « پیرو »
تنها یک دقیقه دوام دارد و اکنون تکرار آن جمله پیرو که در بورس میگوید رازگشا
خواهد بود :
« آره ، میشناختمش ... ولی
شما میدونین اینجا هر روز پای چند هزار درمیونه. » ( اینگونه تصور کنید که مقصود پیرو با ویتوریاست )
اما قرینه سازی دوم که قبلاً نیز به آن اشاره کردم مربوط به « ویتوریاست » و آن تصویر از پشت کرکره مغازه در آن تصویر چنان برداشت میشود که گویی « ویتوریا » در بند است و از آنجایی که تصویر آن دختر و پیرو در آخرین لحظات ارتباط آن دو از این زاویه گرفته شد میتوان اینگونه برداشت کرد که ویتوریا نیز در آخرین لحظات رابطه اش است. اما در آخرین تصویری که از « ویتوریا » میبینم دوربین از پشت کرکره مغازه بیرون میآید و ویتوریا را در یک کادر رها تصویر میکند در حالی که او به درختان خیره شده است.

شاید بتوان به نوعی گفت که ویتوریا پایان خوشایندتری دارد . گویی که او از رابطه ای که در آن انسانها تا سر حد یک شیء تنزل مبکنند می گریزد . و به نوعی رهایی میرسد.
اما اگر فیلم پس از این سکانس تمام شده بود میتوان گفت که بحث و جدل درباره پایان کار شخصیتها و چگونگی اتمام روابط آنها کاری پرثمر و مفید بود. اما آن 7 دقیقه پایانی وجهی به فیلم میدهد که تلاش برای فهم چگونگی پایان رابطه ی این دو شخصیت کار آنچنان سودمندی نیست هر چند که آنتونیونی یک پایان خیره کننده را به ما نشان داده است. ( در ابتدای فیلم )
در حالی که هنوز 7 دقیقه از
فیلم باقی مانده کاراکترها و شخصیتهای فیلم کاملاً رها میشوند و در هیچکدام از
58 پلان 7 دقیقه پایانی حضور ندارند. به راستی معنی این کار چیست ؟ چرا در این 58
پلان تمام شخصیتهایی که این همه به دقت پرداخت شده بودند و تمام حوادثی که به این
ظرافت کنار یکدیگر چیده شده بودند رها میشوند و شاهد تصاویری هستیم که هیچ چیز را
روایت نمیکنند بلکه فقط حاوی
اخباری رعب آوری برای ما هستند. ؟
با اینکه یکبار پایان یک
ارتباط عاشقانه را در ابتدای فیلم دیده ایم , نشان دادن چگونگی اتمام ارتباط
" ویتوریا " با " پیرو " تنها یک تکرار کسل کننده است . در حقیقت می توان ابتدای
فیلم و آن نمایش متارکه را پایانی برای رابطه " ویتوریا " با "
پیرو " هم تصور کرد و در همینجا می توانیم فیلم را تمام شده تصورکنیم بدون اینکه
هیچ آسیبی به روایت برسد و در این حالت هم هیچ ایرادی از نظر فرم روایتی به داستان
وارد نیست.
از منظر دیگری فیلم کسوف را
میتوان دارای دو پایان دانست که با کمال تعجب اولین پایان آن در ابتدای فیلم نمایش
داده می شود.
اما در پایان دوم ( پایان نهایی که بیشتر به شروع یک فیلم و معرفی محیط و فضای وقوع یک فیلم که در ابتدا نمایش داده می شود شباهت دارد) آنتونیونی به راستی میخواهد که ما از این دو فرد بگذریم و حادثه را در سطح بزرگتری بررسی کنیم . در آن 7 دقیقه پایانی با نمایش تصاویر افرادی که همه متحیر، ساکن و غمگیناند آنتونیونی وقایع اتفاق افتاده و در 1 ساعت و 57 دقیقه گذشته را به تمام انسانها تعمیم میدهد.
اما در اینجا می خواهم بگوییم که در تمام آن 7 دقیقه هیچ انسانی حضور ندارد !!!. و برای اثبات این ادعا به نوع تصویر برداری 7 دقیقه پایانی رجوع میکنم . تصاویری که در آن 7 دقیقه میبینیم بطوری گرفته شده اند که گویا تماما , از اشیاء فیلم برداری شده است.
دو درون مایه اساسی در فیلم کسوف یکی " بیگانگی " و دیگر ی"شیء شدن انسان " است . در حقیقت علت تبدیل شدن یک انسان به شی را می توان بخاطر بیگانگی دانست . وقتی که انسانی در اطراف ما کاملا برای ما بیگانه است و هیچ نقطه اشتراکی در میان نیست و همه چیز در یک تکرار کلیشه ای مکرر می شود به راستی که همان انسانی که در نزدیکی ما قرار دارد خود تبدیل به یک شیء میشود .
در آن 7 دقیقه وقتی که تصاویر کسانی را می بینیم که آنها را نمیشناسیم و با آنها بیگانه ایم در واقع آنها برای ما تبدیل به اشیاء میشوند , اشیایی بی روح که هیچ چیز را روایت نمی کنند و بدین گونه می توان گفت که در آن 7 دقیقه هیچ انسانی وجود ندارد .
در کنار ساختمان نیمه تمام که نمادی از رابطه پیرو با ویتوریاست ( و نمادی از تمام روابط و به عبارت بهتر نمادی از کل جامعه مدرن است ) تعدادی پاره آجر وجود دارد که طوری روی هم چیده شده اند که به مانند چندین بلوک آپارتمان در کنار یکدیگر یا یک شهر مدرن به نظر میرسند. در این 7 دقیقه یکبار دیگر ( در پلان دوم ) همین تصویر را میبینم با این تفاوت که آجرها در هم شکسته اند و این نمادی شکوهمند از ویرانی جامعه مدرن است.

خالی شدن آب مخزنی که نماد روابط عاشقانه است هم نشانی دیگر از فروپاشی است.
در اکثر زمان این 7 دقیقه
همان موسیقی مخوف و رعب آور پخش میشود .افراد متحیر زیادی را میبینیم که
هیچکدام را نمیشناسیم. اما تمام آنها گویی خود ما هستند خود ما که اکنون یکی از آنها هستیم . بر روی روزنامه ای که در
دست یکی از این افراد است خبر وقوع یک کسوف را میتوانیم ببینیم.
اتمام ناگهانی ارتباط
ویتوریا با پیرو دقیقاً با وقوع یک پدیده ناگهانی کسوف برابری میکند. . در حالی که آفتاب همه جا را فرا گرفته و همه چیز به
ظاهر خوب به نظر میرسد ناگهان همه جا در تاریکی فرو میرود و همه چیز از حرکت می ایستد.
اگر مشکلترین وظیفه یک
خلبان در این عصر پر شتاب رسیدن به مقصد است , آنتونیونی ما را به مقصد میرساند و
پایان راه را به ما نشان میدهد.
این کسوف تلخ ناگهانی به
معنی ویرانی انسان است. انسانی که در اوج قدرت و سر خوشی غلبه بر طبیعت هرگز انتظار وقوع کسوفی اینچنین تاریک و رعب
آور را ندارد ( هر چند که ترس آنرا در درون احساس می کند ). انسانی که از این پس در غیاب نور فرح بخش خورشید باید با روشنایی کم
فروغ یک چراغ برق خو بگیرد .

