تبليغاتX
- - - - - - S T A L K E R - - - - - -

کسوف ( Eclisse, L )
جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 2:41

کسوف بدون اغراق یکی از بزرگترین آثاری است که سینما تا به امروز برای ما به ارمغان آورده. و در اینجا تمام افرادی که نظری بجز این دارند را به مبارزه می طلبم و از آنها دعوت میکنم که این مطلب را با دقت بخوانند .
آنتونیونی هم به راستی یکی از بزرگترین اسطوره­های سینماست و در میان آثار او کسوف و اگراندیسمان از اعتبار و شکوه خاصی برخوردارند.

به تمام افرادی که این فیلم را ندیده ­اند توصیه می­کنم که قبل از دیدن فیلم هرگز این مطلب را نخوانند اما اکثر کسانی که این فیلم را دیده ­اند حتماً سئوالات و ابهام های زیادی در مورد آن دارند. مخصوصاً در مورد پایان عجیب و نامأنوس 7 دقیقه ­ای آن. در این مطلب سعی خواهم کرد به بخشی از این ابهام ­ها پاسخ دهم.




<1>

فیلم با یک عنوان بندی ساده اما بسیار ژرف آغاز می­شود. بر روی این عنوان­بندی یک موسیقی پاپ نسبتاً سطحی در حال پخش است که به ناگاه جای خود را به یک اثر عمیق، مخوف و بیگانه می­دهد. در همین ابتدا می­توان انتظار اثری متفاوت را داشت فیلمی که مثل هیچکدام دیگر نیست.

فیلم با سکانسی سنگین و خسته شروع می­شود. ویتوریا که نقش آنرا  " مونیکا ویتی  بازی می­کند با ریکاردو در حال متارکه هستند اما این متارکه از نوع پرجنجال و پر سر و صدا نیست بلکه همه چیز در سکوت و خفقان خاصی می­گذرد.

احساسی مانند یک انزجار سرد یا بیتفاوتی همراه با تنفر کاملاً در آن فضا موج میزند.  اما موضوع اختلاف هرگز مشخص نیست. ویتوریا گویی به درون خود خزیده این را کاملاً می­توانیم از حالتی که با اشیاء پشت قاب عکس بازی می­کند یا وقتی که روی مبل چمباته می­زند بفهمیم. گویی احساس میان آن دو حاصل یک رابطه فرسایشی است. احساس عجیب « ویتوریا » نسبت به« ریکاردو » را در یک پلان شکوهمند می­توانیم ببینیم در حالی که دوربین دقیقاً در بالای سر ویتوریاست، او به ریکاردو نزدیک می­شود ریکاردو روی یک مبل نشسته است در این حالت می­توانیم تسلط ویتوریا بر روی ریکاردو را کاملاً احساس کنیم. اما ویتوریا بعد از اندکی مکث از او می­گریزد و در پشت یک دیوار مخفی می­شود. بعد از آن شاهد یک عکس ­العمل عجیب از « ویتوریا » هستیم (حالتی که کلمه ­ای برای آن نیست چیزی بین گریه و فریاد .)

در فیلم کسوف تصاویر بار معنایی زیادی را بر دوش می­کشند و حتا می­توان گفت که عمیق­ترین معانی فیلم بر پایه تصاویر است. اما ذکر این نکته هم ضروری است که اکتفا به تنها یکی از عناصر فیلم هم کافی نیست و برای فهم بهتر اثر بررسی شخصیتها , توجه به موسیقی فیلم , توجه به زاوایای فیلم برداری , دیالوگها و .... همه ضروری است. بنابر این در بررسی این فیلم نمی توان تنها به نقدی شخصیت مدار اکتفا کرد بلکه لازم است تمام عناصر را همراه با هم بررسی کنیم . در حقیقت می توان گفت که تمام عناصر همراه با هم در خدمت هدف این فیلم هستند و این خود نکته ای است که تنها در آثار معدودی می توانیم شاهد آن باشیم .

ویتوریا پرده اتاق را می­کشد. شاید به خاطر گریز از فضای سنگین خانه و در اولین نما از بیرون شاهد یک ساختمان صنعتی هستیم.

در این بخش فیلم شخصیت ویتوریا باز نمی­شود چرا که ویتوریا پیچیده ­ترین شخصیت فیلم است اما شخصیت ریکاردو در همین جای فیلم کاملاً قابل بررسی است. او در حال متارکه اندکی از « ویتوریا » می­خواهد که بماند و بعد از اندکی مکالمه اتاق را ترک می­کند و مشغول اصلاح صورت خود می­شود.

به شخصیت ضعیف و وابسته ریکاردو در یکی دیگر از دیالوگ­ها نیز می توانیم پی ببریم ، آنجا که به « ویتوریا » می­گوید : « بهم بگو می­خواهی چکار کنم، تا انجامش بدم . قول میدم هر کار بگی بکنم. »

اما ویتوریا می­گوید که دیگر تصمیم ندارد با او ازدواج کند .

در لحظه خروج ویتوریا از منزل ریکاردو می­بینیم که ریکاردو جلوی یک تابلوی نقاشی مدرن , مستأصل و ناتوان ایستاده طوری که گویی بخشی از آن تابلو است. تصویر ریکاردو در این حالت کاملاً در ذهن می­ماند گویی که دیگر بار یادآوری این تصویر ضروری است.


احساس ریکاردو به ویتوریا از روی عشق نیست بلکه بیشتر رنگ وابستگی دارد. گویی که او اصلاً هویت مستقلی ندارد چرا که یکبار به « ویتوریا » می­گوید : لااقل یک کاری برام پیدا کن تو این مدت انجام بدم.

ویتوریا از خانه بیرون می­آید در بیرون ازمنزل بسیار خلوت و بی­روح و سرد است. ویتوریا پیاده به راه خود ادامه می­دهد که « ریکاردو » با یک ماشین از راه می­رسد. دویدن ریکاردو به دنبال ویتوریا نیز نشانی دیگر از وابستگی ریکاردو به اوست.

« ریکاردو » جلوی خانه ویتوریا به دنبال راهی برای ادامه رابطه می­گردد و به همین دلیل از ویتوریا می­خواهد که با هم صبحانه را صرف کنند که از جانب ویتوریا رد می­شود.

در اینجا یکی از کلیدی­ترین مکالماتی که روابط آن دو شخصیت و شخصیت ریکاردو را بیان می­کند مطرح می­شود :

ریکاردو : « خداحافظ ... ولی نه ، بیا خداحافظی نکنیم، تلفنی ارتباط داشته باشیم. نه ، بهتره تلفن نزنیم مراقب خودت باش.»

و در تمام این لحظات ویتوریا فقط به او نگاه می­کند و بدون اینکه چیزی بگوید ریکاردو از منزل او خارج می­شود.

از آن بخشی که ریکاردو می­گوید « بیا خداحافظی نکنیم، تلفنی ارتباط داشته باشیم » و تلاشهای او برای تداوم رابطه می­توانیم وابستگی و اعتیاد آن را به رابطه ­شان بفهمیم. اما بعد از آن به سرعت حرف خود را تغییر می­دهد و به راحتی شکست را می­پذیرد که این نشانی از عدم وجود عشقی عمیق و وجود رابطه ­ای سطحی بین او و ویتوریاست چنانچه گویی با خارج شدن ویتوریا از زندگی او ، عشق عظیمی را از دست نمی­دهد.

« ریکاردو » شخصیتی است متعلق به جامعه علمی ـ صنعتی، انسانی نسبتاً مدرن از طبقه متوسط و اندکی بی­تفاوت که تنها قابلیت ارتباطی در سطح را با ویتوریا داشته است.

اما هنوز نمی­توانیم در مورد ویتوریا قضاوت کنیم. تنها می­توانیم بگوییم که ویتوریا کاملاً بیگانه است. ریکاردو هم نسبت به او شناخت دقیقی ندارد و کاملاً مانند ما نسبت به او بیگانه است.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط هومن ایواز | موضوع: | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

راشامون ( Rashamon )
چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 5:56

" راشامون " محصول سال 1950 ، یکی از برجسته ترین کارهای استاد سینما ، " آکیرا کوروساوا " ست. و شاید نام آورترین اثر " کوروساوا " باشد. چنانکه ، کماکان مباحث مختلف این فیلم قابل بحث و تدریس می باشند.

زیبایی های این فیلم ، در عین کمال پختگی در فرم " راشامون " ، دوباره هوس ترجمه و زیرنویس کردن یکی دیگر از شاهکارهای سینما را در سر من انداخت و اینگونه شد که زیرنویس فارسی آن را دوباره با نام مستعار ((((AlphA)))) ، راهی بازار داغ دی-وی-دی کردم. توضیح کوتاه درباره ی ترجمه اینکه ، ملاک ترجمه ، متن انگلیسی بوده که البته در بعضی موارد فیلم نامه ی ترجمه شده ی آن توسط " هوشنگ حسامی " از مترجمان خوب ایرانی هم ، راهنمای من شد.

در ترجمه سعی کردم لحن دیالوگ ها با فضای فیلم و شخصیت ها سازگاری داشته باشد ، از این رو گاهی دوگانگی لحن و زبان در بعضی دیالوگها مشاهده می شود. هرچند به دلیل محدودیت های ترجمه برای زیرنویس ، در جهت ساده خوانی و ساده فهمی ، بعضا ، دقیقا آنچه که در نظر داشتم را نتوانستم به کار گیرم. و امیدوارم دوستان ضعف های بیشمار ما را ببخشند و البته نظرات همگی را برای آینده ، به دیده ی منت خواهم نهاد.

و طبق معمول وبلاگ ، موارد جالب فیلم را از دید خودم ، و البته و به اجبار به اختصار ، در ادامه ی توضیح ترجمه می نویسم.

داستان فیلم از دو داستان کوتاه از یک مجموعه داستان به نام های " در بیشه " و " راشامون " نوشته ی " آکوتاگاوا " اقتباس شده است. داستان " در بیشه " در سه بخش و از زبان سه نفر ، داستان یک قتل در بیشه را نقل می کند که در فیلم بخش های مربوط به دادگاه ، تقریبا از داستان کپی شده است. و داستان " راشامون " به آدم هایی که کفن مرده ها را از قبرستان نزدیک یک معبد می دزدند ، می پردازد.

در داستان فیلم ، شخصیت ها به چند دسته تقسیم می شوند : سه نفر حاضر در جنگل ، یعنی راهزن ، سامورایی و زن . که این سه نفر بار اصلی داستان را به دوش می کشند. و هر کدام داستان قتل سامورایی را به شکل های مختلف نقل می کنند. که در پایان مشاهده می شود که هر سه نفر دروغ می گویند و این مساله ، حتی شامل روح سامورایی به قتل رسیده هم میشود. و حتی روح احضار شده هم سخن راست نمیگوید. و نکته ی جالب توجه درباره ی روایت ها اینکه ، هرکدام از این شخصیت ها با پنهان کردن بخشی از واقعیت ، داستانش را آنگونه نقل می کند که برایش سودمند تر است. راهزن از شجاعت و مردانگیش می گوید ، زن از پاکدامنی و احساس عذاب وجدان بعد از ماجرا و روح مرد از غیرت و احساس علاقه نسبت به همسرش. و از اینرو حتی به لحاظ روانشناسی هم ، انگیزه ی شخصیت ها برای دروغگویی مشخص و توجیه پذیر میشود.

شخصیت دیگر فیلم که تقریبا فرای بقیه حرکت می کند ، هیزم شکن است. او داستانش را دوبار نقل میکند که کاملا با هم متفاوتند. در داستان " در بیشه " ، ماجرا با شهادت روح مرد به پایان میرسد و اینگونه برداشت میشود که او حقیقت را گفته است. اما " کوروساوا " با زیرکی تمام و با وارد کردن روایت هیزم شکن ، حتی داستان روح مقتول را هم کذب قلمداد میکند و هر سه شخصیت یاد شده را در یک سطح قرار می دهد. و جالبتر آنکه در پایان ما حتی به گفته ی هیزم شکن هم نمی توانیم اطمینان کنیم ، چرا که با لو رفتن قضیه ی خنجر دزدیده شده ، عدم صداقت کامل او هم اثبات میشود. و بدین ترتیب ، هیچگاه نمیتوان به یقین به داستان واقعی پی برد. این مساله حتی در مورد جریان فرعی دستگیری راهزن توسط مامور هم صادق است. و در پایان فیلم ، هیزم شکن با پذیرفتن کودک ، بیننده را در پذیرش شخصیتش سردر گم میکند و به نوعی دروغگویی و دزدی او را از روی ناچاری جلوه میدهد.

و اما سه شخصیت دیگر که با مهارت تمام در داستان به کار گرفته شده اند ، به ترتیب قاضی دادگاه ، مرد عادی در معبد و راهب هستند. که در واقع هر سه در تقابل با هم یک وظیفه را در داستان به عهده دارند.

شخصیت قاضی که هیچگاه در تصویر دیده نمیشود و حتی صدایش هم به گوش نمیرسد ، شنونده ی تمام داستان های گفته شده در دادگاه است. در واقع او کسی جز بیننده ی فیلم نیست و ما از طریق او داستان های مختلف را دنبال میکنیم و در نقش یک قاضی درصدد حل این معمای حل نشدنی بر می آییم.

فیلم با دو شخصیت دیگر هم همین کار را میکند. مرد عادی در معبد به نوعی کسی است که دوباره باید تمام ماجرا و البته داستان هیزم شکن را بشنود و دوباره درباره ی همه چیز قضاوت کند. از اینرو بیننده خود را جای او هم میگذارد و از دید او هم به داستان مینگرد. اما در پایان داستان او با دزدیدن لباس کودک نقشی دیالکتیک تر به خود میگیرد و البته با فهمیدن قضیه ی خنجر خود را از قاضی و بیننده ، باهوش تر نشان میدهد . مرد علاوه بر این در تقابل با اندیشه های مذهبی راهب ، نوعی جدل ایدئولوژی هم در فیلم راه می اندازد ، که این جدل در ذهن بیننده هم شکل میگیرد و او به نوعی نقش نیمه ی پلید را در قضاوت بیننده بر عهده می گیرد.

در تقابل با او ما تمام ماجرا را از دید راهب هم میبینیم. تبدیل شدن دنیا به جهنم ، دروغگویی ، اطمینان نکردن آدمها به هم و همه از منظر راهب به مخاطب داستان منتقل میشود. او مرتب از ایمان به انسان ها سخن میگوید ولی تنها در فصل پایانی ایمانش را به دست میاورد. و به نوعی به پالایش میرسد. او نیز نقش نیمه ی مهربان را در قضاوت بیننده بر عهده دارد. اما نکته ای که در مورد راهب بسیار جالب است ، نوعی طنز در پرداخت شخصی اوست که این مساله به نحوی او را احمق جلوه میدهد و این مساله او را در تقابل با مرد در سطحی یکسان نشان میدهد.

از نکات جالب توجه دیگر در داستان ، نقش راوی اول شخص در روایت های مختلف است. و فیلم چه زیبا با روایت هر فرد ، تغییر فضا میدهد و بیننده گویی واقعا داستان را از دید راویش میبیند. این مساله به خصوص در روایت روح مرد به اوج میرسد . همینطور ایده ی جالب دروغگو بودن راوی اول شخص و چون روایت داستان ها به صورت فلاش بک و تصویری است کمی بیننده را سردرگم میکند. چرا که بیننده آنچه را که میبیند ، باور میکند. او جنگل و ماجرا را میبیند و به نظرش واقعی و حقیقت می آید ، اما اینگونه نیست . پس با شوکه شدن و گیج شدن داستان را ادامه میدهد. که البته تغییر فضای یاد شده هم مزید بر علت است.

فرای داستان کاملا مدرن و عالی فیلم که بخش عمده ی آن را " کوروساوا " و " هاشیموتو " در فیلمنامه خلق کرده اند ، " راشامون " از نظر تکنیکی هم در سطحی عالی قرار گرفته است.

این فیلم از نظر تکنیک های استفاده شده در آن ، مرزی بین سینمای کلاسیک و مدرن است. تدوین فیلم غالبا از اصول کلاسیک تبعیت میکند. فرم فلاش بک ها و بازگشت ها در تدوین کاملا کلاسیک هستند . همینطور در سکانسها ایده ی کل به جزء که اصول کلاسیک سینماست به کلی رعایت شده است.

اما در فرم تصویری ، غالبا اصول سینمای مدرن به کار رفته است. تصاویر مبتنی بر فضاهای خالی در قاب . و نقش پس زمینه و پیش زمینه در قاب ها ، از اصول یاد شده هستند.

نکته ی بسیار تحسین برانگیز در دکوپاژ فیلم ، تاکید تصاویر بر یک ایده ی سه گانه است. در واقع بیشتر شاتهای فیلم ، که بسیار دقیق و حساب شده گرفته شده اند ، دارای سه نقطه ی دید هستند. که عمدتا این سه نقطه سه شخصیت میباشند. این ایده ی سه گانه در داستان هم حضور دارد. سه فضا یعنی معبد ، جنگل ، دادگاه وجود دارد که در هر یک سه شخصیت حاضر است. و غالبا هر سه شخص در تصاویر مربوط به هرکدام دیده میشوند. این مساله به خصوص در دادگاه به اوج خود میرسد و در کنار هر راوی ماجرا ، ما راهب و هیزم شکن را نیز در پس زمینه مشاهده می کنیم تا ایده ی مثلثی تکمیل گردد. و حتی سه روایت از قتل ، تشکیل دادگاه در سه روز بعد از حادثه هم ( هرچند چندان در داستان اهمیت ندارند ) در جهت همین ایده پیش می روند. و این تنها دقت فیلم نامه را میرساند.


 


ترجیحا و طبق عادت از بحث مضمونی فیلم هم بدون اشاره میگذرم ...

در نهایت ، هرچند که درباره فرم فیلم بسیار سخن نگفته باقی ماند ( که شاید در آینده دوباره به آنها بپردازم ) ، مجبورم با دادن دو آدرس که در آنها میتوانید فایل srt  زیر نویس فیلم و نحوه ی زیر نویس کردن را بیابید مطلب را به پایان ببرم.      

http://subscene.com/rashomon-rashmon/subtitles-8330.aspx

http://www.farsisubtitle.com/download/index.php?act=view&id=20

نوشته شده توسط مهدی حسینی | موضوع: | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

روزی به درازای ابدیت ( Eternity and a Day )
یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 3:6

قرار بوده فقط نکات جالب فیلم هایی را که می بینیم اینجا بنویسیم! این فیلم نکات جالب زیادی برای من داشت که وادارم کرد برای بقیه هم آنها را بنویسم.

اولین آنها فرم تصویری فیلم بود. تصاویری که چه از نظر جنس رنگها و نورها و چه در حرکات دوربین ، فیلمهای " تارکوفسکی " را برای من زنده کرد. و به خصوص " نوستالژیا " را. سکانس-پلانهای طولانی که تقریبا ایده ی اصلی تصویر برداری در تمامی فیلم بود ، بسیار زیبا و عالی بودند و به خوبی اصل تداوم در تصویر را رعایت میکردند. و رنگها که همه به سمت رنگهای سرد مثل آبی و سبز و سفید میرفتند که با حال و هوای فیلم بسیار سازگار بودند.

در کنار تصاویر ، " آنجلوپولوس " خلاقیت های زیادی در داستان به کار برده بود. بازی فیلم با زمان شاید از بهترین آنها بود. مثلا حضور شاعری که در قرن قبل زندگی می کرده در اتوبوس ؛ یا حرکتهای پیاپی شخصیت اصلی به گذشته با ظاهر فعلی . و حال تقابل این بازی با زمان و سکانس-پلانهای طولانی و همینطور موضوع اصلی فیلم بسیار تحسین برانگیز بود. و در نهایت موضوع اصلی فیلم یعنی " روزی به درازای ابدیت " گویی گمشده ی اصلی داستان بود . و این روز در بازی زمانی از گذشته تا ابد در طول فیلم جاری بود .....

از دیگر نکات جالب این بود که " الکساندر " در تمام داستان از غیبت و عدم حضورش در کنار خانواده اش می گفت. اما در تمامی سکانس ها دوربین تنها با او حرکت میکرد و او نه تنها غایب نبود ، بلکه حاضری مطلق در تمامی تصاویر و وقایع بود. و حتی در گذشته هم ، تنها او بود که حضور داشت. این حضور در زمان حال و غیبت در گذشته ، گویی به ستیزه پرداخته بودند و در تضاد با هم تغییر درونی و به نوعی پالایش شخصیت اصلی را در گذر زمان به تصویر میکشدیدند.

تقابل " الکساندر " و پسر بچه نیز در داستان جالب بود و تضاد ها و تشابهات بیشمار آنها از دو نسل و دو کشور متفاوت.

اما چیزهای زیادی در فیلم چندان برای من خوشایند نبود. بازی ها که در بیشتر لحظات به فرمی تاتری ارائه میشدند ، کمی ضعیف بودند و بعضی اوقات اصلا با شخصیت ها هماهنگ نبودند. " الکساندر " به عنوان یک شاعر گاها از شخصیتی که میبایست باشد ، دور میشد و در حرف زدن ها و نگاههایش از خودش فاصله میگرفت. همینطور گره های باز نشده ی زیادی در داستان باقی ماند؛ کسی که موسیقی را جواب میداد که بود ؟..... چرا " الکساندر " از سفر باز ایستاد ؟

از نظر ارجاعات هم کمی با فیلم مشکل داشتم ، اشارات سیاسی و اجتماعی فراوانی در فیلم بود و بعد فضای شاعرانه آن که به نظر بنده چندان در تناسب با هم نبودند.  

هر چند یکی از عناصر جالب فیلم استفاده از موسیقی بود  اما در بعضی لحظات نا بجا و ضعیف بر فیلم سوار شده بود.

در نهایت از دیدن این فیلم لذت بردم و نکات جالب زیادی در آن دیدم. و به نظر من " روزی به درازای ابدیت " فیلمی بود که استحقاق دریافت نخل طلای " کن " را داشت ، هرچند در کارنامه ی " آنجلوپولوس " ، بهترین نبود....

نوشته شده توسط مهدی حسینی | موضوع: | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

مرگ یک مولف ! نگاهی به " سرچشمه "
شنبه یکم دی 1386 ساعت 2:0

" سرچشمه " عنوان آخرین فیلم کارگردان جوان سینمای آمریکا ، دارن آرانوفسکی ، است. آرانوفسکی را از " پی ( 1998 ) " شناختم. تا مدتها این فیلم در ذهن من بازی میکرد و مرا تحت تاثیر قرار داده بود. پیش خودم ظهور کارگردانی بزرگ را تصور میکردم. و حتی آن را با " کله پاکن ( 1977 ) " اولین فیلم " دیوید لینچ " مقایسه میکردم ؛ بی پروا ، دوست داشتنی ، رمز آلود و عجیب ...

مدتی بعد " مرثیه ای بر یک رویا " را دیدم. هر چند از نظر تصویری و تکنیکی قوی تر از " پی " بود ، اما اشکالات فراوانی داشت که کمی کمتر از " پی " برایم جذاب بود . به هر حال بازهم فیلم بسیار تاثیر گذار و زیبایی بود. موسیقی متنش عالی بود و تصاویرش بی نقص...

دیگر شکی برایم باقی نماند که آرانوفسکی ستاره ای نو ظهور در تاریخ سینمای جهان است. دارای سبک ، شجاع و مستقل....

تا اینکه دیروز " سرچشمه " را دیدم . آرم کمپانی " وارنر بروس " اولین چیزی بود که نظرم را جلب کرد. پیش خودم فکر کردم یک فیلمساز مولف و مستقل چگونه می خواهد با قواعد تجاری هالیوود سازگار شود ؟ اما دیدم ، میشود....

اولین سازگاریش حضور "هیوج جکمن " و " راشل ویز " از ستارگان هالییود ، در فیلم بود. و بعد با شروع فیلم همه تصوراتم از آرانوفسکی نابود شد. سکانس های اولیه ی آن برای من ترکیبی بود از " ارباب حلقه ها " ، " آپوکالیپتو " و " ماتریکس "...

داستان فیلم بسیار سردرگم و ضعیف بود ، مرتب در حال نقض کردن قرارداهای خودش بود و هرچه پیشتر می رفت ضعف های داستانیش بیشتر میشد . و البته بیشتر شبیه به قصه های کودکانه بود تا یک داستان پیچیده ی سینمایی.

 همچنین داستانش مثل " پی " سوالات بی جواب زیادی را برای من باقی گذاشت ، اما تفاوتش این بود که سوالاتش این بار مرا به تفکر وانداشت و  آنها را به حساب ضعف های فیلم گذاشتم.... آیا هر سه مرد یکی بودند ، یا سه فرد مختلف در سه زمان متفاوت ؟ و یا شاید شخصیت های داستانی بودند که زن نوشته بود!... آیا در انتها همگی به کمال رسیدند و به زندگانی جاودان ؟... اگر مرد حلقه را در دستش می کرد چه اتفاقی می افتاد ؟ .... و....

و بعد از آن فرم تصاویر فیلم ... در مقایسه با دیگر کارهای هالیوودی ، کمی بهتر بود اما در مقایسه با دو کار قبلی آرانوفسکی ، به راستی ضعیف بودند... همه چیز تکراری و تقلیدی بود ... تصاویر کاملا به فرم کلاسیک و هالیوودی بودند و نشانی از قاب بندی ها و حرکات زیبا و هنرمندانه ی دوربین " پی " و " مرثیه ای بر یک رویا " نبود.

و شاید موسیقی فیلم تنها نکته ی مثبتش بود. که به مرور و به ترتیب در سه اثرش بهتر و بهتر شدند.

در مجموع این فیلم برای من یک فیلم علمی _ تخیلی کودکانه و پر از شعار بود و بس. و هیچ چیزش شبیه به کاری از کارگردان فیلمهای " پی " و " مرثیه ای بر یک رویا " نبود.

بدین ترتیب و به همین سادگی دیروز دوباره شاهد نابودی یکی دیگر از کارگردانان مورد علاقه ام بودم. بعد از " تارانتینو " ، " شیامالان " ، " سودربرگ " و ... اینبار نیز باید با حسرت بگویم :

" خدا حافظ آرانوفسکی !  " ..........................................

نوشته شده توسط مهدی حسینی | موضوع: | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

استفاده از مطالب وبلاگ استاکر تنها با لینک مطلب و ذکر منبع مجاز می باشد