باد ما را خواهد برد ( The Wind Will Carry Us )
سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 2:43
در دنیای سینما و هنر فاکتورهای زیادی برای سنجش یک اثر هنری وجود دارد . شخصیت پردازی قوی , تصاویر مستحکم و مرتبط با اثر , نور پردازی خوب , روایت قوی , ژانر سینمایی , ریتم و ... از جمله این مولفه ها در سینما هستند .
اما با وجود همه این مولفه ها من گاهی با راهی کاملا متفاوت با اثرهای هنری برخورد می کنم راهی که شاید بتوان آنرا نوعی شهود نامید.

یک ماه پیش فیلم " باد ما را خواهد برد " ساخته عباس کیارستمی را دیدم . از آن زمان تا به حال فیلمهای زیادی از کارگردانهای بزرگ بسیاری دیدم مانند : کسوف و صحرای سرخ از آنتونیونی , استاکر از تارکوفسکی , سرگیجه از هیچکاک , چاقو در آب و محله چینی ها از پلانسکی و....
اما گویی فیلم کیارستمی مانند درختی در ذهن من شاخ و برگ میزد . و یک رشته پنهان مرا به سمت حال و هوای فیلم می کشید - البته فیلم" کسوف " در میان اثرهای ذکر شده و ذکر نشده تنها اثری بود که از این بابت در کنار " باد ما را خواهد برد " قرار می گیرد و احساسی مشابه نسبت به آن دارم -.
در این گونه مواقع تنها نتیجه منطقی که می توان گرفت آن است که آنچه دیده ام در ناخودآگاه به حیاط خود ادامه می دهد و گویی با ترازویی درونی سنجش می خورد.
" باد ما را خواهد برد " داستان یک گروه مستند ساز است که به روستایی در نزدیکی کردستان می آیند تا از مراسم سوگواری عجیب و مازوخیستی آنجا اثری تهیه کنند . طعمه این گروه شخصی است ظاهرا 100 ساله که در بستر بیماری بسر می برد و گروه سه یا چهار نفره فیلم برداری به انتظار مرگ این شخص می نشیند.
از زمان شروع فیلم تا انتها دوربین همراه سرپرست این گروه فیلم برداری است شخصی که آنرا " مهندس " می خوانند و هدف از این کار ایجاد همذات پنداری با " مهندس" است.
به کرات صحنه زنگ خوردن موبایل مهندس دویدن او در روستا تا رسیدن به ماشین و حرکت او به سمت گورستان روستا که در تپه بلندی واقع است را میبینیم و با این تکرار کسل کننده بیشتر و بیشتر به احساس کسالت بار گروه مستند ساز پی میبریم . گویی بیکار بودن و به انتظار مرگ کسی نشستن با روح این روستا در تضاد است .

اما میان همین تکرار و کسالت جذابیت پنهان روستا , نشاط و زندگی و فعالیت موجود در آن مکان گویی ذهنیت ما را نیز نسبت به مرگ تغییر میدهد .
روستایی که در آن مردان و زنان کشاورزی می کنند و چشم انداز های بسیار زیبای طبیعی دارد.
جالب تر از همه زنی است که در منزل روبروی محل سکونت گروه زندگی می کند که تا روز پیش از زایمان آنرا مشغول کار میبینیم و در روز پس از آن نیز زن همراه نوزاد به کمر بسته در حال کار است.
با وجود اینکه در این فیلم هیچ تصویری از شهر وجود ندارد اما به شدت حضور آنرا احساس می کنیم.
با دیدن زن باردار ناخواسته زایمان آنرا با زایمانهای سخت زنان شهری مقایسه میکنیم . همچنین خبر فوت یکی از خویشاوندان مهندس نیز خود از جمله دیگر مقایسه ها است که ناخواسته صورت می گیرد, آنچنان بی تفاوتی در رفتار مهندس میبینیم که گویی مرگ انسانها در شهر چیزی مثل خوردن یک وعده غذا است و ناخواسته آنرا با عذاداری رنج آور روستائیان مقایسه می کنیم .
در روستای فوق بجز گروه مستند ساز هیچ کس در انتظار مرگ بیمار نیست . حتا پزشک روستا می گوید در اینجا کاری ندارم بجز ختنه کردن بچه ها و بقیه ی وقتم را به گشت و گذار در طبیعت می پردازم. یکی از سنگ قبرهای موجود در بالای تپه متعلق به فردی 96 ساله است که نشان از عمر طولانی مردم آن روستا دارد. حتا لاکپشتی که مهندس به پشت بر میگرداند هم سرانجام به سمت زندگی می چرخد.

در این روستای سرشار از زندگی ما نیز که از ابتدا با مهندس همراه بوده ایم به این نقطه میرسیم که از این روستا حاصلی جز زندگی نمی توان برداشت و بدین گونه است که ورق از مرگ به سمت زندگی میچرخد.
در آخرین روز ماندن مهندس در روستا درحالیکه همکاران مهندس از مرگ بیمار ناامید شده و روستا را با خرید سه جعبه توت فرنگی ترک کرده اند سرانجام بیمار میمیرد اما مهندس که اکنون به فلسفه جدیدی در باب مرگ و زندگی رسیده استخوانی که از قبرستان یافته را در درون رودخانه می اندازد و از فیلم برداری و حتا عکاسی از مراسم نیز منصرف می شود.

نام فیلم نیز نقشی بسیار کلیدی دارد " باد ما را خواهد برد " . گمان میکنم در اینجا " باد " کنایه از مرگ است. در این فیلم در حالی از مرگ به سمت زندگی تغییر موضع می دهیم که نام اثر خطر مرگ را به ما یاد آوری و گوش زد می کند و بدین گونه قرار نیست که مرگ را فراموش کنیم و به سمت زندگی بیاییم , بلکه اثر ما را به نقطه ای می رساند که در حالیکه مرگ را در یاد داریم باز هم کفه زندگی را سنگین تر بیابیم .
گاها به مطالب و نقد هایی برخوردم که نگاهی نمادین و پر رمز و راز به سینمای کیارستمی داشته اند اما من این شیوه نگاه به کارهای کیارستمی را نمی پسندم.
گمان میکنم که فیلم های او مانند گشت و گذاری لذت بخش در بهترین طبیعت دنیاست و فقط کافی است به تماشای آنها بنشینیم تا جاذبه پنهان آنها ما را به سمت خود بکشد.
هر چند که وجود برخی از نمادها را در فیلمهایش کتمان نمی کنم اما بر این باورم که فیلم های او وجهی مهم تر از این نماد ها نیز با خود دارند و برای یافتن و احساس این وجه از سینمای کیارستمی فقط کافی است که سبکبال و آزاد فیلم های او را تماشا کنیم.
اما با وجود همه این مولفه ها من گاهی با راهی کاملا متفاوت با اثرهای هنری برخورد می کنم راهی که شاید بتوان آنرا نوعی شهود نامید.

یک ماه پیش فیلم " باد ما را خواهد برد " ساخته عباس کیارستمی را دیدم . از آن زمان تا به حال فیلمهای زیادی از کارگردانهای بزرگ بسیاری دیدم مانند : کسوف و صحرای سرخ از آنتونیونی , استاکر از تارکوفسکی , سرگیجه از هیچکاک , چاقو در آب و محله چینی ها از پلانسکی و....
اما گویی فیلم کیارستمی مانند درختی در ذهن من شاخ و برگ میزد . و یک رشته پنهان مرا به سمت حال و هوای فیلم می کشید - البته فیلم" کسوف " در میان اثرهای ذکر شده و ذکر نشده تنها اثری بود که از این بابت در کنار " باد ما را خواهد برد " قرار می گیرد و احساسی مشابه نسبت به آن دارم -.
در این گونه مواقع تنها نتیجه منطقی که می توان گرفت آن است که آنچه دیده ام در ناخودآگاه به حیاط خود ادامه می دهد و گویی با ترازویی درونی سنجش می خورد.
" باد ما را خواهد برد " داستان یک گروه مستند ساز است که به روستایی در نزدیکی کردستان می آیند تا از مراسم سوگواری عجیب و مازوخیستی آنجا اثری تهیه کنند . طعمه این گروه شخصی است ظاهرا 100 ساله که در بستر بیماری بسر می برد و گروه سه یا چهار نفره فیلم برداری به انتظار مرگ این شخص می نشیند.
از زمان شروع فیلم تا انتها دوربین همراه سرپرست این گروه فیلم برداری است شخصی که آنرا " مهندس " می خوانند و هدف از این کار ایجاد همذات پنداری با " مهندس" است.
به کرات صحنه زنگ خوردن موبایل مهندس دویدن او در روستا تا رسیدن به ماشین و حرکت او به سمت گورستان روستا که در تپه بلندی واقع است را میبینیم و با این تکرار کسل کننده بیشتر و بیشتر به احساس کسالت بار گروه مستند ساز پی میبریم . گویی بیکار بودن و به انتظار مرگ کسی نشستن با روح این روستا در تضاد است .

اما میان همین تکرار و کسالت جذابیت پنهان روستا , نشاط و زندگی و فعالیت موجود در آن مکان گویی ذهنیت ما را نیز نسبت به مرگ تغییر میدهد .
روستایی که در آن مردان و زنان کشاورزی می کنند و چشم انداز های بسیار زیبای طبیعی دارد.
جالب تر از همه زنی است که در منزل روبروی محل سکونت گروه زندگی می کند که تا روز پیش از زایمان آنرا مشغول کار میبینیم و در روز پس از آن نیز زن همراه نوزاد به کمر بسته در حال کار است.
با وجود اینکه در این فیلم هیچ تصویری از شهر وجود ندارد اما به شدت حضور آنرا احساس می کنیم.
با دیدن زن باردار ناخواسته زایمان آنرا با زایمانهای سخت زنان شهری مقایسه میکنیم . همچنین خبر فوت یکی از خویشاوندان مهندس نیز خود از جمله دیگر مقایسه ها است که ناخواسته صورت می گیرد, آنچنان بی تفاوتی در رفتار مهندس میبینیم که گویی مرگ انسانها در شهر چیزی مثل خوردن یک وعده غذا است و ناخواسته آنرا با عذاداری رنج آور روستائیان مقایسه می کنیم .
در روستای فوق بجز گروه مستند ساز هیچ کس در انتظار مرگ بیمار نیست . حتا پزشک روستا می گوید در اینجا کاری ندارم بجز ختنه کردن بچه ها و بقیه ی وقتم را به گشت و گذار در طبیعت می پردازم. یکی از سنگ قبرهای موجود در بالای تپه متعلق به فردی 96 ساله است که نشان از عمر طولانی مردم آن روستا دارد. حتا لاکپشتی که مهندس به پشت بر میگرداند هم سرانجام به سمت زندگی می چرخد.

در این روستای سرشار از زندگی ما نیز که از ابتدا با مهندس همراه بوده ایم به این نقطه میرسیم که از این روستا حاصلی جز زندگی نمی توان برداشت و بدین گونه است که ورق از مرگ به سمت زندگی میچرخد.
در آخرین روز ماندن مهندس در روستا درحالیکه همکاران مهندس از مرگ بیمار ناامید شده و روستا را با خرید سه جعبه توت فرنگی ترک کرده اند سرانجام بیمار میمیرد اما مهندس که اکنون به فلسفه جدیدی در باب مرگ و زندگی رسیده استخوانی که از قبرستان یافته را در درون رودخانه می اندازد و از فیلم برداری و حتا عکاسی از مراسم نیز منصرف می شود.

نام فیلم نیز نقشی بسیار کلیدی دارد " باد ما را خواهد برد " . گمان میکنم در اینجا " باد " کنایه از مرگ است. در این فیلم در حالی از مرگ به سمت زندگی تغییر موضع می دهیم که نام اثر خطر مرگ را به ما یاد آوری و گوش زد می کند و بدین گونه قرار نیست که مرگ را فراموش کنیم و به سمت زندگی بیاییم , بلکه اثر ما را به نقطه ای می رساند که در حالیکه مرگ را در یاد داریم باز هم کفه زندگی را سنگین تر بیابیم .
گوییند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
گاها به مطالب و نقد هایی برخوردم که نگاهی نمادین و پر رمز و راز به سینمای کیارستمی داشته اند اما من این شیوه نگاه به کارهای کیارستمی را نمی پسندم.
گمان میکنم که فیلم های او مانند گشت و گذاری لذت بخش در بهترین طبیعت دنیاست و فقط کافی است به تماشای آنها بنشینیم تا جاذبه پنهان آنها ما را به سمت خود بکشد.
هر چند که وجود برخی از نمادها را در فیلمهایش کتمان نمی کنم اما بر این باورم که فیلم های او وجهی مهم تر از این نماد ها نیز با خود دارند و برای یافتن و احساس این وجه از سینمای کیارستمی فقط کافی است که سبکبال و آزاد فیلم های او را تماشا کنیم.
خیام اگر ز باده مستی خوش باش با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون آخر کار نیست خواهی بودن انگار که نیستی چو هستی خوش باش
چون آخر کار نیست خواهی بودن انگار که نیستی چو هستی خوش باش
استفاده از مطالب وبلاگ استاکر تنها با لینک مطلب و ذکر منبع مجاز می باشد

