این اثراز نظر ژانری در ژانری تقریبا مشابه دیگر اثرهای این کارگردان یعنی درام قرار میگیرد با این تفاوت که مبارزات رزمی جلوه ای اکشن به این فیلم بخشیده است .
همچنین تاریخ وقوع فیلم نیز بسیار قدیمی تر از دیگر اثرهای این کارگردان است.
در غالب فیلمهای کاروای عشقهای جدید در قالب پرداختی مدرن قرار میگیرند اما در این اثر عشقهایی بسیار قدیمی تر در قالب پرداختی بسیار مدرن تر قرار میگیرند .
برای فهم کامل این مطلب نیازمند دریافت داستان واقعی و روایتی نسبتا خطی از داستان هستیم , همچنین از آنجا که وقوع حوادث الزاما از گذشته به حال نیستند و همین موضوع باعث ایجاد پیچیدگی هایی در فیلم میشود به بررسی داستان اجمالی هر شخصیت می پردازم ( هر چند که فهم روایت من نیز نیازمند این است که شما این اثر را حداقل یکبار با دقت کامل دیده باشید ) :
اویانگ فنگ ( باد بد اندیش ) : شمشیر زنی است اهل کوهستان وایت کمل که با زن زیبایی معاشقه و قول ازدواج داشته . نامزدش با نزدیک ترین فرد به اویانگ فنگ یعنی با برادرش ازدواج میکند . اویانگ بعد از فهمیدن این موضوع کوهستان وایت کمل را ترک میکند و در بیابانی به شغل آدمکشی بواسطه شمشیر زنان دیگر مشغول میشود . نامزد سابق اویانگ فنگ بعد از رفتن اویانگ میفهمد که عشق واقعیش همان اویانگ بوده بنابر این با واسطه صمیمی ترین دوست اویانگ یعنی هوانگ یا اوشیر از حال او با خبر می شود . هوانگ هر سال در فصل شکوفه های هلو بدیدن نامزد سابق اویانگ می رود و اخبار اویانگ را به گوش او میرساند . سرانجام نامزد سابق اویانگ در جوانی و بعلت بیماری میمیرد . اویانگ فنگ دو سال بعد و بواسطه یک نامه از این موضوع با خبر میشود و بالاخره چند سال پس از این موضوع به کوهستان وایت کمل برمی گردد و ارباب منطقه می شود.
هوانگ یا اوشیر ( مرد مو بلند ) : که به شیطان شرق نیز معروف است . او در جوانی بسیار شوخ طبع بوده و عاشق همیشگی نامزد سابق اویانگ فنگ . از آنجا که هوانگ همیشه در فصل شکوفه های هلو معشوقه خود را می دیده شش سال بعد از مرگ معشوقه اش ( نامزد سابق اویانگ فنگ ) در جزیره شکوفه های هلو گوشه نشین می شود و اسم خود را پیر جزیره شکوفه های هلو می گذارد . هوانگ به تمام زنانی که ارتباطی با شکوفه هلو دارند قول ازدواج میدهد و سرانجام بدست مورانگ یانگ کشته میشود.
مورانگ یانگ ( یینه ) : زنی است که خود را به شکل مردان در آورده اما با کمی دقت می توان فهمید که او زن است . هوانگ یا اوشیر که یک سال قبل او را در جنگل شکوفه های هلو دیده بوده مجددا در یک کافه به او بر میخورد و به او میگوید : " اگر خواهر داشتی حتما باهاش ازدواج میکردم " . مورانگ بعد از این برخورد عاشق هوانگ میشود و گمان میکند که هوانگ نیز جمله فوق را با کنایه بیان کرده و عاشق او شده . بنابر این قراری بین مثلا خواهر خود و هوانگ میگذارد . اما هوانگ که عاشق زن دیگری است بر سر قرار می آید اما خود را دلبسته خواهر مورانگ نشان میدهد و به خواهر مورانگ نیز دروغ می گوید. هر دو خواهر عاشق هوانگ میشوند . مورانگ ( زن مرد نما ) که خیال میکند هوانگ او را فریب داده و با خواهرش قصد ازدواج دارد از روی حسادت تصمیم به کشتن هوانگ میگیرد اما دلیل کشتن هوانگ را به دروغ حاضر نشدن او بر سر قرار بیان میکند. خواهر مورانگ نیز گمان میکند که خواهرش مزاحم ازدواج او با هوانگ است نزد اویانگ فنگ می آید و از او می خواهد در ازای پول بیشتری خواهرش را بکشد. هیچکدام از این دو خواهر به وصال هوانگ نمی رسند . مورانگ بعد ها به نام تنهای جویای شکست معروف می شود و در یک رودخانه نبردی با هونگ کی انجام میدهد که با پاره شدن پیراهنش , هونگ کی به زن بودن او پی میبرد و ظاهرا از کشتن او صرفنظر می کند .
شمشیر زن کم بینا : این مرد برای برگشتن به دهکده خو به پول نیاز دارد بنابراین نزد اویانگ فنگ می آید تا به استخدام او در آید و بتواند هزینه برگشتن به دهکده و تنها آرزویش یعنی دیدن شکوفه ی هلو را تحقق بخشد که بدست اسب دزدها کشته می شود و هرگز موفق بدیدن شکوفه هلو نمی شود . شکوفه هلو در حقیقت اسم همسر اوست . هوانگ یا اوشیر صمیمی ترن دوست شمشیر زن کم بینا است که بعد از مراسم ازدواج نزد آنها میرود . گویا هوانگ با شوخ طبعی و اینبار نیز با کنایه و بخاطر حساسیت به شکوفه هلو - همسر مرد کم بینا - ابراز علاقه می کند و همسر این مرد به هوانگ علاقمند میشود به همین خاطر شمشیر زن کم بینا دهکده خود را ترک میکند . شکوفه هلو ( اسم خاص ) در یک رودخانه همراه با یک اسب همواره در انتظار است که هوانگ را می بیند و از عکس العملهای پس از این دیدار می شود به علاقه او نسبت به هوانگ پی بردهمچنین او یکبار اویانگ فنگ را نیز میبیند و از شال گردن اویانگ می فهمد که همسرش مرده و از خبر مرگ همسرش متاثر می شود .
هونگ کی : شمشیر زن بسیار سریعی که بخاطر علاقه به حرفه شمشیر زنی قبیله و دهکده خود را رها کرده و به استخدام اویانگ فنگ در می آید و موفق به شکست اسب دزدها میشود . اما برای کمک به زنی که خواستار انتقام برای خون برادر خود است و تنها در ازای چند تخم مرغ انگشت خود را از دست میدهد . سه سال بعد به قبیله خود باز میگردد و رهبر قبیله بگار می شود . هونگ کی ( رهبر قبیله بگار ) در اواخر عمر خود با اویانگ فنگ ( ارباب کوهستان وایت کمل ) در کوهستان برفی دوئل می کند و هر دو کشته می شوند .
همواره در عمده اثر های سینمایی عادت کرده ایم که یک راوی آگاه از همه چیز در یک زمان و مکان مشخص گرههای فیلم را بر ما بگشاید و روایت را پیش ببرد . این عادت کهنه اولین چیزی است که باعث ناکامی ما در فهم کامل خاکستر های زمان می شود .
در این فیلم 4 راوی وجود دارد هر چند که اکثر روایت به زبان اویانگ فنگ بیان می شود اما در یکی از سکانسها که شمشیر زن کم بینا در یک کافه با هوانگ روبرو می شود پس از خروج از کافه می گوید : " قسم خورده بودم اگر یکبار دیگر به این مرد برخورد کنم بکشمش. نتونستم این کار رو بکنم چون آخرین باری که دیدمش تقریبا بیناییم رو از دست داده بودم " .
دومین راوی هوانگ یا اوشیر است . که داستان دلبستگی خود را به نامزد سابق اویانگ فنگ بیان می کند .
سومین راوی و در حقیقت راوی اصلی داستان اویانگ فنگ است که غالب داستان را او پیش می برد .
و بالاخره راوی چهارم سوم شخص است آن هم به مدد زیرنویس که داستان آینده اویانگ فنگ و هونگ کی و دوئل آنها و کشته شدن هردو و همچنین گوشه نشین شدن هوانگ به جزیره شکوفه هلو یا عزیمت اویانگ به کوهستان وایت کمل را بیان می کند.
نکته جالب تر آن است که اویانگ فنگ به عنوان راوی اصلی دانای کل نیست و از زمان و مکانی مشخص و در آینده ( که تمام داستان های مربوط به گذشته شفاف و واضح اند ) برای ما روایت نمی کند بلکه خود او نیز احساسات و اطلاعات مربوط به زمان وقوع وقایع را برای ما شرح می دهد.بعنوان مثال در اواخر فیلم یکبار می گوید : " دیگه به کوهستان وایت کمل بر نگشتم " اما پس از مدتی راوی چهارم داستان بازگشت او به کوهستان وایت کمل را بیان می کند . و همین موضوع می تواند باعث شود که به راحتی هر قسمت از داستان را که می خواهیم به نا آگاهی راوی نسبت داده و دروغ فرض کنیم !!!! .
بطور کلی هرکدام از شخصیتها کلیدی ترین بخش از زندگی خود را برای ما روایت می کنند و این موضوع باعث ایجاد همذات پنداری بیشتری با شخصیتها می شود ( بعنوان مثال روایت دلبستگی هوانگ به نامزد سابق اویانگ فنگ )
در برخی از مواقع دوربین نیز از دیده شخصیتهای فیلم تصاویر را نشان میدهد ( به نوعی تمای نقطه دید ) مثلا در سکانسی که مورانگ ( زن مرد نما ) بر بالین اویانگ فنگ می نشیند و او را مثلا در خواب نوازش می کند یکبار بجای اویانگ فنگ , هوانگ را می بینیم ( از دید مورانگ ) و یکبار نیز بجای مورانگ نامزد سابق اویانگ را می بینیم ( از دید اویانگ )
همانطور که قبلا اشاره کردم زمانبندی فیلم نیز از گذشته به حال نیست .بعنوان مثال کشته شدن هوانگ بدست مورانگ را تقریبا در اوایل فیلم می بینیم در صورتی که این اتفاق عملا در اواخر فیلم وبعد از گوشه نشینی هوانگ در جزیره شکوفه هلو و قبل از اینکه اویانگ بیابان را ترک کند و به کوهستان وایت کمل برگردد , اتفاق می افتد.
تصویر برداری فیلم نیز بسیار زیبا و جذاب است و بطرز هوشمندانه ای در کمتر تصویری دو نفر را در یک قاب می بینیم و در اکثر تصاویر فیلم انسانهایی تنها را در قالب کادری نا متقارن و نا امن مشاهده می کنیم .
به گمان من خاکستر های زمان اثری است که تنهایی و انتظار انسانها را به تصویر می کشد و بعد از گره گشایی روایت و دیدن مجدد فیلم این تنهایی و انتظار به شدت احساس و دریافت می شود.
و این شیوه تصویر برداری بسیار با درون مایه اثر هماهنگ است.
میوه ممنوعه
یا نهایت ابتذال در صدا و سیما .
چند قسمتی از این سریال را دیدم تقریبا نصفش را و قسمت آخرش هم جزء همین ها بود .سریالی با بازیگری درخشان بازیگران پیر کسوتی چون نصیریان که انکار جز کج راه رفتن کار دیگری بلد نیست و از همه افتضاح تر بازیگر نقش فرزاد که در بهترین حالت یک کپی درجه دوازدهم از جیم کری بود .با آن ادا های زشت و افتضاحی که از خودش درمی آورد .به جرات می گویم که بازیگر نقش بالتازار در فیلم ناگهان بالتازار اثر برسون ،به اندازه یک سر و گردن و تنه و دو تا پا از این بازیگران بالاتر است .و امروز هم توی اخبار آقای رییسِ سازمانِ بی ادبِ صدا و سیما ،که انگار جز توهین کردن به شعور مردم کاری ندارد ،در سخنرانی اش از سازندگان این سریال ها تشکر کرده و از این که این سریال ها توانسته اند پیام های مذهبی را به مردم منتقل کنند اظهار خرسندی فرمود .
پیام های مذهبی .........
آن هم در فیلمی که جز چند آیه قرآنِ بر سر نیزه رفته نشان دیگری از مذهب نداشت .فیلمی که علاوه بر به مسخره گرفتن دین ،نیم نگاهی هم به دهان ادبیات این مملکت انداخته و داستان شیخ صنعان را هم مورد عنایت ویژه قرار داده بود .
نمی دانم چرا این تلوزیونی ها عادت کرده اند هر جا اسمی از مذهب آمد ،زور زورکی چند تا آخوند و حاجی و سید ،بچپانند توی فیلم .
فیلم آماتور را نگاه کنید .شخصیتهای این فیلم ،یک فاحشه ،یک نویسنده داستانهای پورنو ،یک سازنده فیلم های پورنو و حسابداری که برایش کار می کرده به همراه دو جنایتکار هستند .این فیلم مذهبی تر است یا آن سریال ؟
فیلم های تارکوفسکی مذهبی ترند یا این سریال ها ؟
فیلم های برسون چطور ؟
البته مقایسه مسائلی که این فیلمها در مورد آن بحث می کنند با آن سریال شبیه مقایسه کتاب قبض و بسط شریعت با کتاب جوانان چرا است .از نظر فرم هم مثل مقایسه آخرین فیلم دیوید لینچ با آخرین فیلم شاهرخ خان .
و آن دیگری "اغماء"
یعنی هیچ راه دیگری برای نشان دادن مرموز بودن فضای فیلم پیدا نمی شد که عوامل فیلم تصمیم گرفتند چراف ها را خاموش کنند که بازیگران بدبخت مجبور نشوند توی تازیکی کتاب بخوانند ؟
و در آخر نتیجه چیزی نیست به جز فیلم ها و سریال هایی که به قول سعید عقیقی در ژانر کمدی ناخواسته تولید شده اند .
- آره ... ببین ...
- به اینها می گویند فلاپی دیسک ؟
- آره .
- اما اینها که چهار گوشند ؟
- آره . ولی بهشون می گویند فلاپی دیسک .
- نرم هم که نیستند ... سفت هستند .
گمان میکنم گفتگوی بالا یکی از کلیدی ترین مکالمات فیلم است که دو بار در فیلم تکرار میشود .
با بررسی اجمالی بر شخصیتهای فیلم می فهمیم که تمام این افراد به نوعی درگیر فیلم یا مجلات پرنو هستند :
توماس : کارگردان پورنو ساز که بوسیله سوفیا لودنز از پنجره به بیرون پرت شده و حافظه خود را از دست داده .
سوفیا لودنز : بدنام ترین بازیگر فیلم های پرنو که در 12 سالگی بوسیله توماس معتاد و به این راه کشیده شده .
ایزابل : راهبه ای که از کلیسا خارج شده و اکنون در مجلات پرنو داستان مینویسد.
ادوارد : دوست و حساب دارسابق توماس .
ولی فیلم آماتور اثری است پر از امید و رستگاری . فیلمی که می توان آنرا جزیی از سینمای مذهبی-عرفانی به حساب آورد.
ایزابل احساس میکند وظیفه دارد رسالتی را به انجام برساند و به طرز عجیبی می فهمد که رسالت او نجات جان سوفیاست .
دقیقا از وقتی که ایزابل در منزل سوفیا لباس ساده خود را از تن در می آورد و لباس خاص سوفیا را می پوشد گویی رسالت او آغاز شده و تا پایان فیلم که به نوعی در گیر نجات جان سوفیا - و انجام رسالت آسمانی خود - است همین لباس را به تن دارد .
گمان میکنم فیلم میخواهد ما را به نقطه ای دعوت کند که چیزی ورای ظاهر وجود شخصیت ها را ببینیم. شخصیتهایی که در ظاهر اثری از رستگاری و پاکی در آنها دیده نمی شود . درست مانند فلاپی دیسکی که نه نرم است و نه گرد - اما آنرا فلاپی دیسک می نامند بخاطر چیزی که در درون آن وجود دارد - .
در سکانسی دیگر توماس در حال تماشای یکی از فیلمهای سوفیاست که از کلوپ گرفته است درست در همین حالت که تصویری پورتره از چهره او را میبینیم یک صلیب و یک مجسمه مسیح پشت سر او روی دیوار است .
این گونه تناقضات در فیلم بسیار دیده میشود به نوعی که شخصیت خود ایزابل عجیب ترین این تناقضها را دارد . او از کلیسا خارج شده و داستان پرنو مینویسد .
تمام این شخصیتها در آخر وارد کلیسا می شوند و گو یی همه آنها در آنجا آرام میگیرند و به نوعی رستگاری می رسند .
حتا توماس هم که در تمام مدت در تلاش برای شناخت هویت خویش است و تقلا می کند توسط فردی شناخته شود به منظور خود میرسد . - اما پس از مرگ - .

