تبليغاتX
- - - - - - S T A L K E R - - - - - -

نگاهی به کیشلوفسکی و آثارش
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:7



در 13 مارس 1996 ، در بیمارستانی در ورشو لهستان، «کریشتف کیشلوفسکی» دیده از جهان فرو بست. او بخش عمده زندگی نه چندان بلندش را در خدمت هنر و سینما بود. و بدون شک در کنار «رومان پولانسکی » ، «آندره وایدا» و «کریستف زانوسی» او یکی از بزرگترین کارگردانان سینمای لهستان و شرق اروپا بود. و این گونه شد که جامعه هنری، باز مجبور به وداع با بزرگی دیگر بود.

«کیشلوفسکی» ، 54 سال قبل از مرگ، در تاریخ 27 ژانویه 1941 در ورشو لهسان به دنیا آمد. در کودکی با پدرش که مهندس ساختمان بود و مادرش که حسابداری یک شرکت را بر عهده داشت، به همراه خواهرش، زندگی چندان راحتی نداشت. فقر، خانواده او را نیز مانند دیگر خانواده های لهستانی، در فشار قرار داده بود. علاوه بر وضعیت نه چندان مساعد اقتصادی ، بیماری پدرش هم کودکی او را سخت تر نمود. پدرش که دچار بیماری سل مزمن بود، مجبور بود مرتب از درمانگاهی به درمانگاه دیگری منتقل شود و این باعث مسافرتهای بی شمار خانواده می شد. همچنین مادرش هم مجبور بود در هر شهر ، برای خودش کار تازه ای پیدا کند. «کریشتف»، خود هیچگاه علاقه ای به یادآوری دروان کودکی اش نداشت. در این میان، اتفاق مهم آن دوران، ریه های ناسالمش بود. كه او را مجبور می ساخت، بیشتر وقتش را ، پیچیده در پتویی در بالکن خانه بگذراند. و از همان زمان بود که به جای دوچرخه سواری و بازی های کودکانه، خودش را با کتاب هایش سر گرم می کرد. و خود، البته این موضوع را به فال نیک می گرفت، چرا که دنیای ذهن و خیال را از همان دوران کودکی ، تقویت نموده بود . تحصیلات او در دوران کودکی، مانند دیگر کودکان لهستانی در آن زمان، چندان قوی نبود. او یک شاگرد معمولی بود و مانند دیگران تنها مجبور بود به مدرسه برود. در شانزده سالگی، او نیز چون دیگر هم سالانش، گمان می کرد، آنچه را که باید ، از زندگی می داند، به همین دلیل تحصیل را یک سال بود که رها کرده بود. بنابراین پدرش او را وادار کرد تا در یک کالج آتش نشانی ثبت نام کند . کالج آتش نشانی ، اصلاً برای او که از نظر جسمی ضعیف بود، خوشایند نبود و او تنها سه ماه ، آنجا دوام آورد. و تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده تحصیلاتش را ادامه دهد. بدین ترتیب از طریق یکی از آشنایان دورشان، در مدرسه هنر در ورشو ثبت نام شد. خود او، این اتفاق را یک شانس مطلق در زندگی اش می داند. چرا که در آنجا، با تأتر و سینما آشنا شد : و مجبور بود کتاب های زیادی بخواند و فرهنگ و هنر را بشناسد. در « کالج تکنسین های تأتر » ، او چنان شیفته یادگیری هنر و روش زندگی شد، که خود را دیوانه تأتر می انگاشت. در آن زمان، یعنی در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 در لهستان، دوران اوج گیری تأتر و نمایشنامه بود. و «کریشتف» جوان، بسیار خوش اقبال بود که درست در همین دوران شکوفایی تأتر و در میان سالهای 1958 تا 1962 در «کالج تکنسین های تأتر» تحصیل می نمود. علاقه شدید او به تأتر ، بعد از فارغ التحصیلی ، این فکر را در سرش انداخت که در دانشکده، درس کارگردانی تأتر را بگذراند. اما از آنجایی که قبل از ورود به رشته کارگردانی تأتر مجبور بود، مطالعات عالی زیادی را پشت سر بگذارد، با خود چنین اندیشید: « که چرا به جای کارگردان تأتر شدن به مدرسه فیلم نروم و کارگردان سینما نشوم؟! » و بدین ترتیب در سال 1962 ، در آزمون ورودی «مدرسه فیلم لودز» ، جایی كه کارگردانان بزرگی از جمله «آندره وایدا» و «رومان پولانسکی» را تربیت کرده بود، شرکت نمود. اما از آنجایی که ورود به این مدرسه، کار چندان آسانی نبود، در اولین تلاشش ناکام ماند. او همچنین در بار دوم هم موفق به ورود مدرسه فیلم نشد. و این شروع از دست دادن علاقه اش به تأتر شد. اما از آنجایی که مجبور بود، برای گذراندن زندگی، درآمدی داشته باشد، مجبور شد که دوباره به دنیای تأتر باز گردد. اما این بار به عنوان جامه دار تأتر و این کار ، یک سالی به طول انجامید. و این زمان، مصادف بود با دورانی که او می بایست در خدمت سربازی شرکت کند. اما او که بعد از دوران کوتاه آتش نشان بودن، از تمامی یونیفرم ها و انتظامات زده شده بود، به هر قیمتی که می توانست ، سعی در گرفتن معافیت از خدمت سربازی داشت. بدین ترتیب به چند دوره سخت رژیم غذایی را پشت سر گذاشت و کاملاً وزن کم کرد. غافل از اینکه برای گرفتن معافیت از این طریق مجبور بود، هر از چند مدتی ، دوباره آزمایش وزن بدهد. بدین ترتیب این کار را بعد از کشیدن سختی های فراوان، بی نتیجه یافت و به دنبال چاره ای دیگر گشت. آزمایش سلامت روحی و روانی، راه حل دیگرش بود. او خود می گوید که در این آزمایش ، تنها کمی غلو کرده بود و اینگونه تنها، واقعیت های زندگی اش را فقط با کمی تغییر و اغراق شده بیان نموده بود. به طورری که گویا هیچ چیز در زندگی برایش اهمیت ندارد. و چنین شد که بازرسین به این نتیجه رسیدند که او از نظر روانی دچار مشکلات جدی است و معافیت او را با عنوان «شیزوفرنی حاد» امضا نمودند...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی حسینی | موضوع: | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

جایی برای پیر مرد ها نیست ( No Country for Old Men )
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 6:15

 "جایی برای پیرمردها نیست " ( No Country for Old Men ) آخرین فیلم برادران کوئن  تصویرگر بی رحم ترین قاتل سینما ، موفق به بردن چهار جایزه اسکار 2008  شد .

پس از این موفقیت حرفها و حدیث های زیادی به گوش رسید . عده ای آنرا فیلمی تجاری می دانند و عده ای دیگر آنرا ممتاز ترین فیلم سال بشمار می آورند . نکته قابل تامل برای من این بود که این فیلم نه در میان بخشی از اهالی سینما و قشر روشنفکر جایگاه خوبی پیدا کرد نه در میان مخاطبان عام به محبوبیت قابل قبولی رسید .

تعدادی از مخاطبان خاص آنرا تعقیب و گریزی هالیوودی می دانند ! و از فیلم گلایه می کنند و عده ای از مخاطبان عام با پایان باز , و غیر منتظره ی آن مشکل دارند ( پایانی که قهرمان خوب ، قهرمان بد را در یک نبرد تنگاتنگ از میان نمی برد یا بر عکس ).


در این مطلب سعی خواهم کرد تا با نگاهی منصفانه و نسبتا ً  جامع تر  به فیلم بپردازم و قضاوت نهایی را به شما واگذار  کنم :

روایت و منطق روایی :

راوی این فیلم یک پلیس دلسوز و مسئول بنام " اد تام " است ( با بازی تاملی جونز ) . این در حالیست که خود راوی تا دقیقه 28 در فیلم هیچگونه حضوری ندارد و قبل از آن شاهد پردازش دو شخصیت دیگر یعنی " چیگور " ( با بازی خاویر باردم ) و " لولین " ( با بازی جاش بورلین ) هستیم . سبک پردازش و روایت بگونه ایست که به سختی می توان ارتباطی میان چیگور و لولین بر قرار کرد .

اما آنچه در نحوه ی روایت فیلم چشمگیر و مهم است ، نوعی منطق روایی است که بر اساس قرینه سازی و استفاده از تکنیک کاشت و برداشت ، شکل گرفته است . و گویی بدون دریافت و تفسیر این قرینه ها نمی توان کاملا روایت فیلم را متوجه شد .

بعنوان نمونه می توان ترفند لولین و مخفی کردن پول در کانال کولر و باز کردن کانال کولر توسط چیگور بوسیله یک سکه را به عنوان نیمه اول قرینه بخاطر سپرد . نیمه دوم آن هنگامی آشکار می شود که پس از مرگ لولین ، کلانتر ( اد تام ) شب هنگام به محل جنایت باز می گردد . در یکی از تک پلان های آن سکانس شاهد کانال کولر باز شده و چهار پیچ و یک سکه بر روی زمین هستیم و با وجود سکه می فهمیم که چیگور پولها را برداشته است .


مورد دیگر ابهامی است که در مورد قتل کارلا ( همسر لولین ) وجود دارد . نیمه اول قرینه هنگام قتل کارسون ولز ( کابوی دلال ) اتفاق می افتد . در حالیکه خون کارسون به نزدیکی پای چیگور می رسد ، پای خود را لبهء یک میز قرار می دهد تا از کثیف شدن احتمالی کفش های خود جلوگیری کند . نیمهء دوم قرینه هنگامی است که چیگور از خانه کارلا بیرون می آید و کف کفش های خود را نگاه می کند تا از خونی نشدن آنها مطمئن شود چرا که کارلا در آستانه در نشسته بود .

با قرار دادن قرینه سازی های دیگر در کنار هم این منطق روایی بیشتر آشکار می شود . یکی دیگر از اتفاقاتی که در فیلم دو بار رخ می دهد خرید لباس در ازاء پرداخت پول نسبتا ً زیادی است . این کار یکبار توسط لولین و یکبار توسط چیگور انجام می شود اما با اندکی دقت می توان فهمید که در حقیقت لولین و چیگور تنها در مورد خرید پیراهن یکسان نیستند :

لولین پول را از کنار یک جسد بر می دارد بعد از کشمکش فراوان زخمی می شود و در ازاء پرداخت پولی بسیار زیاد یک کت می خرد و پس از گذشت حوادثی چند توسط مکزیکی ها کشته می شود . چیگور پول را از کنار جسد او بر می دارد ، تصادف می کند و او نیز در ازاء پرداخت مبلغ زیادی یک پیراهن می خرد و ... . در حقیقت در این روایت شاهد تسلسل هستیم . اکنون می توانیم پیش بینی کنیم که در آینده چه اتفاقی برای چیگور می افتد . اگر بخواهیم طبق منطق روایی فیلم اینکار را انجام دهیم ، می توان گفت که در آینده نیز یک نفر دیگر پول را از کنار جسد چیگور بر خواهد داشت و ... .

همذات پنداری یا فاصله گذاری :

 اکثر داستان حول سه شخصیت می گردد : اد تام – چیگور  - لولین .

 براستی با کدامیک از این سه شخصیت همذات پنداری می کنیم ؟ کدامیک را بیشتر دوست داریم ؟

پاسخ به سئوال فوق برای فیلم مورد بحث آسان نیست چرا که برادران کوئن از تکنیکهای بسیاری برای این منظور استفاده کرده اند .

بی شک از شروع فیلم و با وجود تعقیب و گریزی که بین چیگور و لولین اتفاق می افتد تا در گیری و رویا رویی آنها در هتل که به زخمی شدن هر دو منجر می شود ، به شدت با لولین همذات پنداری می کنیم .

یافتن پول بسیار زیادی به طور اتفاقی ، داشتن همسری معصوم و مهربان ، داشتن شخصیت قوی و مصمم  و ترحم او به مردی که نیازمند یک لیوان آب بود و ... دلایل کافی برای همذات پنداری با لولین هستند . این در حالی است که لولین از دست شخصیتی می گریزد که برای ما قابل درک نیست . همچنین زاویه دید دوربین نیز به این مسئله کمک می کند ، چرا که دوربین ما را با لولین همراه می کند و شاهد تلاش او برای مخفی شدن هستیم .

 هر چه به اواخر فیلم نزدیک می شویم قدرت چیگور آشکار تر می شود کم کم متوجه می شویم که چیگور قدرتمند ترین شخصیت فیلم است .

برادران کوئن با آنچنان ظرافت و آگاهی همذات پنداری نسبی ما را با چیگور جلب می کنند که به راستی قابل تحسین است . یکی از مهمترین سکانس های فیلم که کمک بسیار زیادی به جلب این همذات پنداری می کند سکانسی است که چیگور با یک ترفند جالب از داروخانه دارو های مورد نیاز خود را بر می دارد و در منزل مشغول مداوای خود می شود . در طول این مداوا بودن اینکه متوجه باشیم احساس تنفر ما از چیگور جانشین یک احساس بی تفاوتی همراه با اندکی علاقه می شود .

با کشته شدن لولین ، انهم با آن نمایش عجیب و غیر منتظره گویی آب یخی بر روی تماشاچی ریخته می شود چرا که به ناگاه شخصیتی را که بیشترین همذات پنداری را با او داشته است در میان یک اتاق میابد در حالی که مرده است . پس از این مرگ راه برای همذات پنداری با چیگور باز می شود .

تاملی جونز ( اد تام افسر پلیس ) هم در این میان بی بهره نیست او پلیسی است با وجدان ، مهربان و دلسوز که گهگاهی درد دل هم می کند و راه برای همذات پنداری با او هم کاملا باز است .

اما حقیقت این است که با هر سهء این شخصیتها امکان همذات پنداری وجود دارد همانطور که دلایل برای دوست نداشتن آنها نیز بسیار است .

شاید سنجیده ترین سخن در این مورد بی تفاوتی نسبت به هر سهء آنها باشد اما این امکان نیز در اینجا وجود دارد که می توانیم با هر کدام که مایل هستیم ، همذات پنداری کنیم و این بر عهدهء ذهن تماشاگر گذاشته شده است .

پست مدرنیسم و سینما :

در این قسمت ناچارم اندکی به بحث های فرامتنی بپردازم و تصویری از پست مدرنیسم و کارکرد آن در سینمای امروز ارائه دهم .

بسیاری از اندیشمندان براین باورند که پست مدرنیسم از دهه 80 شروع شد ( دقیقا زمانی که فیلم در آن اتفاق می افتد ).

اما برای فهم این واژه چاره ای نیست که سنت های فکری پیش از آنرا بررسی کنیم :

ساحت تفکر و اندیشه بشر را می توان به سه دورهء : خدا محوری – خرد محوری ( مدرنیسم ) – و ذهن محوری ( پست مدرنیسم ) تقسیم کرد .

آنچه که امروز به عنوان قانون و ارزشهای اجتماعی وجود دارد حاصل دورهء خرد محور ( مدرنیسم ) است .

به عبارت دیگر این شماری از مقدمات بنیادین انسانگرایی یا مدرنیسم هستند که عملا ً تمام ساختار ها و نهاد های اجتماعی ما را اعم از دموکراسی ، قانون ، دانش ، الهیات و زیبایی شناسی را توضیح و تشریح می کنند و مدرنیسم اساساً در مورد نظم ، عقلانیت ، و عقلانی شدن است .

مدرنیسم برای رسیدن به این نظم و عقلانیت ، نیازمند کلان روایت ( فرا روایت ) است  تا بواسطه ء آن از بی نظمی و عدم انسجام تعریفی ارائه دهد و با آن مبارزه کند .

به عنوان مثال دموکراسی برای جامعه آمریکا یک کلان روایت است چرا که آن جامعه معتقد است با گسترش دموکراسی به سراسر دنیا عدل و صلح و آرامش همهء دنیا را فرا می گیرد .

در این میان پست مدرنیسم چیزی نیست مگر مخالفتی با کلان روایت های مدرنیستی . به همین دلیل است که پست مدرنیسم محلی می اندیشد و با تمام کلان روایت ها مخالف است . به عبارت دیگر پسامدرن واکنشی است در برابر ایمان خوشبینانهء مدرنیسم ، نسبت به مزایا و فواید علم و تکنولوژی برای بشر .

پست مدرنیسم از بسیاری از عقاید مدرنیسم در هنر پیروی می کند ( به همین خاطر مرزبندی میان اثر هنری مدرن و پست مدرن گاهاً بسیار سخت است ) اما پست مدرنیسم منکر مرزبندی میان اشکال والا و پایین هنر و تمایزات ژانری است و تاکیدش بر تقلید و پارودی ( نقیصه ) و کنایه است . دقیقاً به همین دلیل است که فیلم " جایی برای پیرمردها نیست " در نگاه اول یک تعقیب و گریز هالیوودی بنظر می رسد.

از سوی دیگر پست مدرنیسم به علت نداشتن تاریخ چشم به عقب می دوزد و واپس نگر است و از آنجا که هیچ چیز از خود ندارد برای ابد درزنجییر هایی از زمان حال تثبیت شده است . انعکاس این واپس نگری نیز در سینما به نوعی تقلید می انجامد . ژانر ها تقلید و باز آفرینی می شوند و سپس شکسته می شوند . در فیلم مورد بحث دو ژانر غالب وسترن و کرایم ( جنایت ) اند ( هر چند که اندکی فضای نوار "Noir" هم بخاطر شخصیت تنهای چیگور وجود دارد ) اما انتظارات ما از هیچکدام این ژانر ها بر آورده نمی شود چرا که هیچکدام از شخصیت های فیلم ارزش گذاری نمی شوند و شاهد یک نبرد تنگاتنگ و نهایی میان خوب و بد نیستیم و همچنین شخصیتها هیچکدام اعمالی را که انتظار داریم انجام نمی دهند .

از دیگر مولفه های هنر پست مدرن ساختار شکنی و ویرانی اسطوره هاست . مرگ اسطوره ها در سینمای پست مدرن وجه نسبتاً آشنایی است . کافی است نظری به فیلم " داستانهای عامه پسند " کوانتین تارانتینو بیفکنیم . تارانتینو در این فیلم اسطوره های آشنای سینمای هالیوود را را نا بود می کند : رئیس سیاه پوست باند ما فیایی و شکسته شدن حیثیت او در آن زیر زمین ، همسر رئیس که چهره ء آشنای زن زیبا و جذاب و پولدار هالیوودی را به خوبی آشکار می کند و در نهایت در خون و استفراغ خود غلت می خورد و ..... . همچنین ردپای مرگ اسطوره را در سینمای جیم جارموش مخصوصا گوست داگ و مرد مرده به راحتی می توان یافت .

در فیلم " جایی برای پیرمرد ها نیست " با مرگ ناگهانی لولین به یکباره تمام انتظارات ما نابود می شوند و پس از ردیابی منطق روایی متوجه می شویم که سرنوشت مشابهی در انتظار چیگور است .

با مرگ ناگهانی لولین ( خصوصا بخاطر نحوه نمایش آن ) هم ژانر شکنی صورت می گیرد هم اسطوره شکنی . حضور و مرگ کابوی دلال ( کارسون ولز ) نیز خود به نوعی اسطوره شکنی است. برادران کوئن یک کابوی ظاهراً زرنگ و کارکشته که چهره آشنایی برای ما ست را خلق می کنند ، سپس آنرا می کشند. براستی اگر کارسون ولز را از فیلم حذف کنیم هیچ چیز در فیلم تغییر نمی کند !! و حضور او در فیلم چیزی بجز خلق اسطوره ء آشنا و ویرانی آن نیست .

هنر مدرن به این سو گرایش دارد که نمایی پراکنده از ذهنیت انسان و تاریخ نشان دهد و به حال این پراکندگی افسوس بخورد و با برخوردی تراژیک آنرا یک نقصان به حساب آورد .

در مقابل پست مدرنیسم بر پراکندگی و موقتی بودن و فقدان انسجام حسرت نمی خورد بلکه بیشتر آنرا می ستاید . کشش مدرنیسم به سمت نظم و وحدت و گرایش پست مدرنیسم به طرف بی نظمی و کثرت ریشه در وجود کلان روایت برای مدرنیسم و عدم وجود کلان روایت برای پست مدرنیسم دارد. هر چند که پایهء کثرت گرایی پست مدرنیسم در مانیفست لیوتار ریشه در نظریه "بازی های زبانی" ویتگنشتاین دارد اما با نگاهی دقیق تر به "بازی های زبانی" در میابیم که لیوتار از آنجا که زبان را دارای قاعده کلی - کلان روایت - نمی داند به نظرگاه کثرت می رسد . دقیقا به همین دلیل است که در فیلم " جایی برای پیرمرد ها نیست " شاهد مرگ اسطوره ها هستیم و هر یک از این سه شخصیت در یک زمان مشخص و موقت دارای قدرت هستند. حتا با اتمام فیلم در حالی که چیگور در قدرت کامل صحنه تصادف را ترک می کند می دانیم که او نیز در آینده کشته خواهد شد که این خود اشارتی به زوال و موقتی بودن ارزشهاست . حیات و زوال شخصیتها و ارزشها ، هماهنگی جالبی با این وجه از پست مدرنیسم دارد :  پولی که در خواب پدر ٍ اد تام به او داد ، و آنر گم کرد ، اکنون در دستان چیگور است . لولین که با او همذات پنداری می کنیم به یکباره کشته می شود . کارسون ولز با تمام ظاهر زرنگ و هوشیاری که از خود نشان می دهد به راحتی به قتل می رسد. ادتام باز نشسته می شود و سرنوشتی مشابه لولین در انتظار چیگور است . بعد از این همه حیات و زوال شخصیتها فیلم قانون خود را بر ما دیکته می کند ، اکنون با مرگ شخصیتها بیش از هر چیز خو کرده ایم و رمق حسرت خوردن برای شخصیتهایی که کشته شده اند را نداریم ، در حقیقت ما نیز همانند نگرش پست مدرن اکنون به حال موقتی و گذرا بودن امور حسرت نمی خوریم .

برای خلق چنین احساسی در وجود تماشاگر تکنیک و نحوه ء ایجاد همذات پنداری و نوع نمایش مرگ لولین و کارسون ولز که خالی از هر گونه بار تراژیک بود ، قابل تامل است .

 

اما اشارتی به نام فیلم : " جایی برای پیرمرد ها نیست " . در حقیقت پیرمرد این فیلم اد تام افسر پلیس است ، کسی که چندین نسل از او و خانواده اش کلانتر بوده اند . در اینجا می توان گفت که در حقیقت اد تام نماینده و نماد قانون است . و فیلم با نام خود مبارزه با یک کلان روایت مدرنیستی را بنام قانون گوشزد می کند .

برادران کوئن اینکار را به سه طریق انجام می دهند :

نخست فرم روایی است که آنها انتخاب می کنند . اد تام در آغاز فیلم داستانی را روایت می کند در دقیقهء 28 در فیلم ظاهر می شود ، بدون انجام هیچ عمل مثبتی در انتهای فیلم مستاصل و ناتوان بازنشسته می شود ، مرثیه می خواند و جالب تر اینکه تمام اتفاقات فیلم در جای دیگری و در میان چیگور و لولین رخ می دهد . اد تام با وجود اینکه راوی داستان است اما کمترین اثر و حضور را دارد .

دوم اینکه در تقابل با مفهوم قانون به عنوان عنصری جمعی در کلان روایت جامعه ی مدرن ، تمامی شخصیت های این اثر ، تنها قانون های فردی خود را اجرا می کنند . شیر و خط کردن چیگور یا اصرار بر کشتن کارلا . بر گشتن به محل حادثه و بردن آب برای فرد زخمی توسط لولین و همچنین کمک کردن به گروه نوازنده ی مذهبی . و مواردی دیگر ، این امر را در فردیت قانون نشان می دهند .

و روش سوم این مخالفت بر اساس شخصیت اد تام و وقایع فیلم است . بی شک اگر اد تام را از درون فیلم حذف کنیم هیچ تغییری در اتفاقات اساسی فیلم بوجود نمی آید . اد تام  پی گیر شرایط لولین است با همسر او صحبت می کند ، پلیس آرام و با اعتماد به نفس و کار کشته ایست اما عملا هیچ کاری از او ساخته نیست . حتا در سکانسی که شب هنگام وارد اتاقی می شود که چیگور در آن حضور دارد انتظار داریم که حداقل یک گلوله شلیک کند اما او حتا قادر به دیدن چیگور هم نیست و در انتها بدون هیچ تاثیری بر وقایع ، بازنشسته می شود و این خود پارودی و هزل و برخوردی کنایه آمیز با قانون است بعنوان یک کلان روایت و همچنین موجب ژانر شکنی می شود ، چرا که پلیس آشنا در ژانر جنایت قادر به هیچ عملی نیست .

از دیگر مواردی بروز پارودی و هزل و برخورد طنز آمیز در فیلم می توان به شخصیت کارسون ولز و سکانس برخورد چیگور با آن پیرمرد و شیر یا خط کردن بر سر جان او اشاره کرد . یافتن این المان از سینمای پست مدرن در دیگر آثار پست مدرن مانند : مرد مرده ، گوست داگ ، داستانهای عامه پسند ، گلهای پژمرده ، سگ دانی ، آماتور ( هال هارتلی ) و ... به راحتی امکان پذیر است . که یا اثر خود دارای طنز آشکار است و یا با ایجاد " نقیضه ی جد " از وقایع کاملا جدی ، صحنه هایی کمیک گونه بیرون می آورد.


در حقیقت سینمای پست مدرن و بطور کلی هنر پست مدرن به دو صورت می تواند با مدرنیسم به مبارزه برخیزد :

الف . بر خورد با کلان روایت های مدرنیستی در حیطه مفاهیم و فرا ساختارهای اثر ؛

ب . ساختار شکنی هنری ( ویرانی ، یا واسازی ساختار های آشنای پیشین ) ؛

پاره ای از اثر های هنری فقط به لحاظ ساختاری و از طریق ساختار شکنی اینکار را انجام می دهند مانند تعدادی از فیلمهای تارانتینو اما برخی از آثار به هر دو شکل اینکار را انجام می دهند که " جایی برای پیرمرد ها نیست " را می توان جزء این دسته بحساب آورد .


از آنجا که هنر پست مدرن ساختارهای قبل از خود را می شکند در صورت خلق ساختار جدید خود تبدیل یک ارزش مدرنیستی می شود . بنابر این پاره ای از هنرمندان پست مدرن با آگاهی از این مطلب حتا ساختار بناشده توسط خود را نیز زیر سئوال می برند و بدین گونه شاهد اصل عدم قطعیت در یک اثر پست مدرن هستیم .

 اگر با دقت بیشتری به آنچه که بر لولین گذشت نظر کنیم در میابیم که تمام ماجراها و گرفتاری های لولین از زمانی آغاز شد که یک حرکت ترحم آمیز از او سر زد و او تصمیم گرفت نیمه شب برای آن مرد تشنه آب ببرد .

اکنون اگر با همین منطق به چیگور و تصادف پایان فیلم نگاه کنیم باید طبق منطق روایی فیلم ( قرینه سازی و تسلسل ) دریابیم که چیگور نیز قبل از تصادف باید یک حرکت ترحم آمیز انجام داده باشد و آن حرکت چیزی نمی تواند باشد بجز ترحم بر کارلا همسر لولین و نکشتن او .

اکنون برای یک اتفاق ( کشتن یا نکشتن کارلا ) دو قرینه سازی داریم : یکی بواسطه نگاهی که چیگور به کفشهای خود می کند که از این جهت می توان گفت چیگور کارلا را کشته است و دیگری بواسطه توجیه عقوبتی که بعد از خروج چیگور از خانه کارلا نصیب او شد ( تصادف ) ، که از این زاویه نتیجه می گیریم چیگور کارلا را نکشته و بر او رحم کرده است .

بنابر این در یک نقطه از فیلم منطق روایی نیز شکسته می شود و اثر حتا منطق روایی خود را نیز زیر سئوال می برد و شاهد اصل عدم قطعیت هستیم .

 

درون مایه و مفهوم فیلم :

به گمان بسیاری از افراد فیلم " جایی برای پیرمرد ها نیست " اثری است در بارهء پوچی و این مفهوم به صراحت در سکانس ملاقات اد تام با عموی اش بیان می شود .

اما نکته ای که بسیاری به آن بی توجه اند این است که پوچی واژه ایست که تنها زمانی معنا می یابد که نسبت به یک الگوی ارزشی سنجیده شود و در فقدان الگوی ارزشی ، از فضای موجود به عنوان پوچی یاد کنیم .

اما هنرمند پست مدرن بر خلاف هنرمند مدرن از یک ساحت ارزشی به مسائل نگاه نمی کند . با نگاهی به فیلم کسوف ( به عنوان فیلمی مدرنیستی به لحاظ معنایی ) که در همین وبلاگ بررسی شد در میابیم که آنتونیونی از دید یک انسان مارکسیست به جامعه و روابط انسانی نگاه می کند و بر مسائل پیرامون خود ارزش گذاری می کند . در حقیقت او خود از یک ساحت ارزشی به جامعه و مسائل نگاه می کند و المانهای اثر را در جهتی هدایت می کند ( نظم مدرنیستی ) که ما را به همین دید و پیام رهنمون سازد .

اما هنرمند پست مدرن خود در یک ساحت ارزشی قرار نمی گیرد ( این سخن در مورد آثار پست مدرنی مصداق دارد که به لحاظ معنایی، در جهت مخالفت با کلان روایت ها گام بر می دارند ) و درست به همین دلیل است که در فیلم " جایی برای پیرمرد ها نیست " و بسیاری از فیلم های پست مدرن یا راه همذات پنداری با تمام شخصیت ها باز است یا اینکه فیلم به شدت فاصله گذاری می کند. به هر روی کارگردان اثر بر هیچ کدام از شخصیت های فیلم ارزش گذاری نمی کند .

از سوی دیگر بسیاری از آثار مدرن در تلاش اند تا از این ایده دفاع کنند که آثار هنری می توانند سبب ایجاد وحدت و انسجام و معنا در زندگی گردند ( خلق کلان روایت )

اما اثر پست مدرن با ارزش گذاری و صدور بیانیه ، خود در حقیقت شروع به تولید چیزی می کند که با آن به مبارزه بر خاسته است ( کلان روایت )

به همین منظور تاکیدی که بر پوچی در فیلم می شود ( در سکانس ملاقات اد تام با عموی خود ) تنها نگاهی است که یک انسان مدرن و تابع قانون به قضایا و تحولات دارد . از این رو اگر از دید یک انسان مدرن به فیلم نگریسته شود " جایی برای پیرمرد ها نیست " اثری است در باره پوچی ، اما اگر از منظر دیگر فیلم را رصد کنیم می توانیم به نتایج دیگری برسیم .

همچنین اثر پست مدرن برش بی نظمی از یک سلسله اتفاقات است و ما می توانیم از دید یک انسان مذهبی فیلم را به عدم حضور خداوند در زندگی بشر تعبیر کنیم و یا از دید مناسبات قدرت و سرمایه داری به .......

قضاوت درباره اینکه فیلم دربارهء چیست و شما کدامیک از شخصیتها را دوست دارید تنها بر عهدهء ذهن شماست و این همان احترامی است که هنر پست مدرن برای ذهن تماشاگر قائل است .

_________________________________________________________________________

1. برای نوشتن این مطلب از مقاله ای تحت عنوان " پست مدرنیسم " استفاده فراوانی شد که آنرا در  اینجا می توانید بخوانید .

2. همچنین خواندن مصاحبه ای با آقای دکتر فرزان سجودی تحت عنوان پست مدرن ما پست مدرن آنها نیز خالی از لطف نیست .

نوشته شده توسط هومن ایواز | موضوع: | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

ژان دیلمن ( Jeanne Dielman )
جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 0:0
یک بار دیگر نیز وظیفه ی ترجمه و زیرنویس شاهکاری دیگر به عهده ی من افتاد. فیلمی که البته در بازار موجود نبود و احتمال میدهم عده ی بسیار معدودی در ایران آن را دیده باشند که مطمئنا نسخه ی DVD هم نبوده . این نسخه هم به صورت کاملا تصادفی و از طریق عمل ضد اخلاقی download به دست ما رسید و بنده هم بدون معطلی آن را زیرنویس و راهی بازار کردم ! که البته هومن ایواز عزیز آن را   download  کرد و فایل زیرنویس انگلیسیش را برای ترجمه در اختیار من گذاشت که بسیار همگی سپاسگذار او خواهیم بود.
 
 

 از آنجایی که سکوت در فیلم حاکم مطلق است ، و دیالوگها بسیار روزمره هستند ، چندان در ترجمه مشکلی پیش نیامد که اگر هم آمده باشد ، پوزش می طلبم!

 

اما همانطور که ذکر شد ، این فیلم و به طبع فیلمسازش در ایران چندان شناخته شده نیستند. پس علاوه بر پخش فیلم ، وظیفه ی دادن توضیحی مختصر درباره ی فیلمساز و فیلم را هم بر دوشم احساس می کنم که امیدوارم مورد استفاده ی علاقه مندان به سینما و هنر ناب قرار گیرد.

 

البته در تکمیل این مطلب ، از کتابهای " مفاهیم نقد فیلم" نوشته ی مجید اسلامی و همچنین " فیلم ، فرم ، فرهنگ " ترجمه ی بابک تبرایی ، بهره بردم.



" ژان دیلمَن " محصول سال 1976 از کشور بلژیک است . نویسنده و کارگردان آن خانم " شانتال آکرمن " ( Chantal Akerman  ) است. " آکرمن " از جمله ی کارگردانان به شدت تجربه گرا و ساختار شکن است. از این رو به علت سبک خاص کاری او در شکستن اصول آشنای تماشاگران ، چندان فیلم های پر فروشی ندارد. هر چند ، فروش فیلم ها و جذب بازار های سینما نیز از آرمان های او نمی باشد. تجربه گرایی او حتی در جهت سبکی خاص نیز پیش نمی رود و او دائماً در هر کارش ، تجربه ای جدید از هنر سینما را عرضه می کند. و هر فیلم او دنیایی نوین در پیش روی تماشاگرش باز می کند. دنیایی که هرگز پیش از آن تجربه اش نکرده است.

 

" شانتال آکرمن " متولد 1950 در بروکسل بلژیک است. او در بیش از 30 سال فعالیتش در سینما ، به عنوان فیلم سازی مولف ، بیش از 40 فیلم ساخته که شامل فیلمهای کوتاه و  به شدت تجربی و فیلمهای بلندش می باشد که کمی نسبت به کار های کوتاهش ، با محافظ کاری ساخته شده اند. هر چند حتی فیلمهای بلندش نیز دائماً در پی تجربه هستند و در قیاس با دیگر فیلمسازان نه تنها صفت محافظ کار در خور او نیست ، بلکه شجاعت و خلاقیتش ، همگان را به حیرت واداشته است.

 

او در کنار زنان اروپایی مولف چون " جین کمپیونه " و " جولی دش " ، جایگاهی قابل قبول در میان فیلمسازان مطرح تاریخ سینما ، برای خود یافته است. هر چند به علت فرار از ساختارهای آشنا و به اصطلاح " تماشاگر پسند نبودن " کارهایش ، چندان در نزد فیلم دوستان جهان ، شناخته شده نیست. در اثبات این ادعا ، مشهورترین و شاخص ترین اثر او ، یعنی همین " ژان دیلمن " هرگز در سینماهای آمریکا به نمایش در نیامده است. از اینرو چندان دور از منطق نیست که نام او و آثارش در بین تماشاگران ایرانی نیز جایی باز نکرده باشد.

 

در مورد مضامین کارهایش باید گفت که هر چند دغدغه ی هنری او فراتر از مفهوم گرایی صرف است ، و ساختار هنری سینما را در اولویت کارهایش قرار می دهد ، اما پرداختن او به مسائل اجتماعی و زندگی زنان در این بستر اجتماعی و به خصوص در جامعه ی خودش از دید هیچکس دور نمی ماند. فضایی پست فمینیستی در اکثر کارهای بلند او مشخص است ، که البته دور از انتظار هم نیست. هر چند او به هیچ وجه اسیر شعارزدگی و سانتی مانتالیسم نمیگردد و این مساله او را در بین فیلمسازان زن بسیار شاخص مینماید. در کنار این موضوع ، مسائل اجتماعی-سیاسی نیز از موضوعاتی است در که در کارهایش به آن اشاره دارد. به عنوان مثال در فیلم " از شرق- 1993 " خیابان های ویران شوروی را بعد از سرنگونی کمونیست نشان می دهد. او علاوه بر این حتی مثلا در فیلم " داستان هایی از آمریکا – 1986 " به مذهب و یهودیان و مهاجرت آنها به آمریکا اشاره می کند.

 

همانطور که ذکر شد ، سبک فرمی او در هر کارش ، متفاوت و جدید است . البته این به این معنا نیست که او شاخصه ی فرمی مختص به خودش را نداشته باشد. او بعد از " ژان دیلمن " و در کارهایی چون "سرتاسر شب – 1982 " و " شب و روز – 1991 " ، بر خلاف " ژان دیلمن " تدوینی پر سرعت را برگزیده است و فضاسازیش تا حدودی یادآور کارهای " گدار " می شود. و حتی از نظر شخصیت پردازی نیز ، به هیچ وجه به سراغ جنبه های روانشناختی آنان نمی رود. در کنار آنها ، فیلمهایی چون " قرار ملاقات های آنا – 1978 " و " سیمای دختری جوان در اواخر دهه ی شصت در بروکسل – 1993 " به شکلی از رادیکالیسم افراطی او فاصله می گیرند و کمی احساسات گرایی را می توان در آنها جستجو کرد. این دسته از کار های او کمی فضای کارهای " هال هرتلی " را یادآور میشوند و البته بیشتر با ذائقه ی تماشاگرانش سازگار هستند . فیلم " سال های طلایی دهه ی هشتاد – 1985 " او ، کلا در فضایی موزیکال قرار دارد. هر چند به نحوی می توان آن را هجویه ای بر ژانر موزیکال در نظر گرفت و ضد موزیکال نامیدش که باز تجربه ای دیگر در کارهای او قلمداد می شود.

 

از دیگر کارهای شاخص او نیز می توان به "هتل مونتری – 1972 " ، " خبرهایی از خانه – 1976 " اشاره کرد.

 

در مجموع " شانتال آکرمن " را به راحتی می توان در میان بزرگان قرار داد چرا که خلاقیت او و شناختش از سینما و همچنین آشناییش با علم و صعنت این هنر مدرن ، بر هیچکس پوشیده نیست . و او کسی است که میتوان رد پایش را در آثار فیلمسازانی بزرگ مشاهده کرد. هرچند هیچگاه به اندازه ی لیاقتش شناخته نشد و نامش فرسنگها عقب تر از خودش در حرکت بود. که امیدواریم در کارهای بعدیش ، شناخته تر شود و جایگاه واقعیش را در نزد تماشاگران فهیم بیابد.

 


و اما " ژان دیلمَن " .....

 

به گفته ی بسیاری از کارشناسان سینما ، این فیلم در کارنامه ی " شانتال آکرمن " ، از همه برجسته تر و ارزشمند تر است. و همگان آن را مهمترین اثر او می خوانند. که البته این موضوع چندان هم اهمیت ندارد !

 

اولین نکته درباره ی فیلم که به ذهن بنده می رسد اینست که به علت فضای به شدت نا آشنای فیلم برای تمامی تماشاگران و همچنین حرکت ضد روایی آن و فرم خاص تصاویر ، که مفصلا به آنها اشاره خواهد شد ، نزدیک شدن به مفهوم فیلم چندان کار راحتی نیست و برای رسیدن به آن احتیاج به تفسیر هایی کارشناسانه از زوایای مختلف اجتماعی و روانشناسی ، به شدت احساس می شود. و من نیز قصد تفسیر ندارم . و صرفاً در حد فهمم در صدد آن هستم که تاویل های شخصی خودم از مفاهیمی که در طول فیلم ، کمی شاخص تر و پررنگ تر هستند را ، در میان جملاتم بگنجانم. و توان بیشترم را به بررسی ساختار فیلم از جنبه های مختلف ، معطوف می کنم.

 

داستان فیلم در مدت زمانی بسیار طولانی ، حدود 200 دقیقه ، سه روز از زندگی بیوه زنی به اسم " ژان دیلمن " را بازگو می کند. که هر روز آن تقریبا در حدود یک ساعت به طول می انجامد. داستان همچنین در این سه روز به شکلی کاملا خطی ، به سه قسمت تقسیم می شود و فرم داستانی نیز به سه بخش قابل تفکیک است. در این میان المان ها و اتفاقاتی ، قرار دارند که این سه بخش را به هم مرتبط می کنند. و این کار با ایجاد تضاد یا تشابه در میان این اتفاقات صورت می گیرد. علاوه بر این بخش هایی از هر بخش حذف شده است که ما یا قبلا آن بخش را دیده ایم و یا قرار است در آینده ببینیم . مثلا در روز اول صحنه ی حمام رفتن و سپس شستن حمام را مشاهده می کنیم. و در روز دوم تنها شستن حمام را می بینیم ، اما به راحتی می توانیم حدس بزنیم که قبل از آن " ژان " به حمام رفته است. این مثال ساده البته در بعضی موارد بسیار پیچیده جلوه میکند و حدس های ما را در پاره ای از اتفاقات دشوار میسازد. و این امر نه تنها در مورد حدس اتفاق ، بلکه در مورد انگیزه یا مفهوم اتفاق نیز صادق است و فکر مخاطبش را در این کار شدیدا درگیر میسازد. به عنوان مثال سکانس پایانی فیلم را می توان ذکر کرد که در چند دقیقه دوربینی ثابت تصویری ثابت را گرفته است و گویی بیننده اش را وادار می سازد که به تمامی مسائل فیلم نظر بیندازد و پازلی بسیار پیچیده را حل نماید.

 

وجوه تضاد یا تشابه در هر یک از سه بخش ( سه روز ) فیلم ، با تاکید بیش از حد تصاویر نیز همراه است. و از آنجایی که ایده ی تصویر برداری فیلم ، دوربینی کاملا ثابت ، بر روی سه پایه و کاملا بی حرکت است ، و همچنین محل قرار گرفتن دوربین به خصوص در داخل منزل در شاتهای مختلف در حال تکرار است به زاویه ها و محل قرارگرفتن های مشخصی محدود میشود ، می توان این وجوه را در نماهای آشنا جستجو کرد و دریافت. در توضیحی ساده تر اینکه ، در دونمای تکراری ، از دو روز مختلف ، یا اتفاقی مشابه می افتد و یا متفاوت و چون ما اتفاق قبلی را با این نما و در همین لوکیشن تجربه کرده ایم ، این تشابه یا تضاد در ذهن ما پررنگ تر می گردد. هر چند فیلم غالبا ، لوکیشین های مشابه را با تغییر نود درجه ای محل قرار گرفتن دوربین ، به نمایش می گذارد که البته با تکرار این تغییرات نود درجه ، هیچ نمایی برای ما نا آشنا نخواهد ماند.

 

همین تغییر نود درجه ی دوربین نیز ، از شاخصه های منحصر به فرد فرم تصاویر فیلم است. که در سینمای کلاسیک آنرا به هیچ وجه توصیه نمی کنند. اما " آکرمن " از آن به نحوی استفاده میکند که بیننده اش متوجه تغییر فضا نمی شود. حتی با حرکت 180 درجه نیز ، به علت آشنایی با لوکیشن منزل ، توجه اش جلب نمی گردد. که این کار از مولفه های تحسین برانگیز فیلم است.

 

اما همانطور که گفته شد ، داستان آن در سه بخش می گذرد. که هر بخش در یک روز محدود می گردد. پس مختصر به هر بخش و اتفاقات آن می پردازیم .

 

روز اول :

 

روز اول با سکانسی در آشپزخانه آغاز می گردد. و بعد از آن مردی وارد خانه می شود و با ژان به اتاقی میرود و بعد از مدتی که هوا تاریک شده است بیرون می آیند و با دادن مقداری پول به ژان از او خداحافظی می کند و می رود. در این میان ما تا حدود زیادی به این مساله که ژان ، به نوعی یک روس.پی است پی می بریم . هر چند مطمئن نیستیم. سپس سکانس حمام رفتن و آماده کردن میز را مشاهده می کنیم. و ورود پسر ژان یعنی " سیلوین " از مدرسه و خوردن شام. بعد از شام ژان نامه از خواهرش را می خواند که از درون آن به نوعی شخصیت ژان و گذشته ی او را مشخص می کند. بعد از آن مدتی به بافتن یک ژاکت می پردازد و سپس هردو به بیرون از خانه می روند که ما فقط خروج از خانه و دوباره ورود آنها را مشاهده می کنیم. و نمیدانیم کجا می روند.  بعد از آن و قبل از خوابیدن چند دیالوگ ، دوباره درباره ی گذشته ی ژان ، بین او و پسرش رد و بدل می شود و روز اول با جمله ی " پایان روز اول " به پایان می رسد.

 

همانطور که شاهد هستیم ، دقیقا و مطلقا ، هیچ اتفاق خاصی در طول این چهل دقیقه از فیلم نمی افتد. و سکانس ها صرفا مشغول نشان دادن اموری روزمره هستند. و گویی تاکید شدیدی نیز بر این روزمرگی دارند. در عین حالی که بخش هایی نیز وجود دارند که مانند معما باقی مانده اند و همین شاید ما را برای دیدن روز دوم مشتاق نگه می دارد.

 

روز دوم :

 

روز دوم ، در بین سه بخش تقریبا با تمامی جزییات ، از آغاز تا پایان به نمایش در می آید. از بیدار شدن از خواب و آماده کردن میز صبحانه و مرتب کردن تخت ها و شستن ظرف ها که همه با وسواس خاصی توسط ژان صورت می گیرد. در این میان در شروع روز ، وقتی که سیلوین میخواهد به مدرسه برود ، از مادرش پول بیشتری طلب میکند که ژان از ظرف روی میز آن پول را برایش می آورد. این شاید اتفاقی مهم در فیلم تلقی شود. فیلم با تاکید بر ظرف و روابط ژان و پولهایی که در آن میگذارد ، به نحوی بحرانی را هشدار می دهد و رابطه ی او با پسرش را تحت الشعاع قرار می دهد.

 

و بعد ژان از منزل خارج شده و به خرید می رود . که در روز اول شاهدش نبودیم. هر چند در این بیرون رفتن از خانه هم ، روزمرگی باز به چشم می خورد و هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. و سپس دوباره به خانه بر میگردد و همان روند شکل میگیرد. نگه داری از بچه ی همسایه هم گویی جزیی از این کارهای روزمره است. و زن همسایه که به دنبال بچه اش می آید ، دیالوگی تقریبا طولانی دارد. و البته ما فقط صدای او را می شنویم که صدای خود " آکرمن " است . و گویی صحبت های او نیز درباره ی خرده نگرانی های یک زن است . و روزمرگی نیز در صدای همسایه نیز به چشم می خورد.

 

بعد از آن ژان دوباره به خرید می رود و در کافه ای قهوه می خورد و باز به منزل باز می گردد. و دوباره ما شاهد ورود مرد دیگری به خانه هستیم و دوباره پولی که در ظرف گذاشته می شود . اما اینبار ژان فراموش می کند در ظرف را بگذارد. علاوه بر این اتفاق ، اتفاق مهم دیگری که در روز دوم می افتد این است که غذایش می سوزد. و ما قبلا با دیدن وسواس او در کار ، به این نتیجه می رسیم که اتفاق ، اتفاق رایجی نیست و چیزی در حال تغییر است.

 

دوباره با ورود سیلوین ، همه چیز به شکلی تقریبا مشابه با روز اول ، پیش می رود. اما قبل از خواب باز دیالوگی بین سیلوین و ژان وجود دارد که از مسائل جنسی سیلوین ، در سنین نوجوانی ، سخن می گوید . که باز مسائلی را برای بیننده اش آشکار میکند. و همینطور خیلی ها را هنوز آشکار نکرده است.

 

اینجا ، دو ساعت از فیلم گذشته است و باز هیچ اتفاقی نیفتاده. در اینجاست که ما متوجه می شویم ، روزمرگی ذکر شده ، اساس روایت است . ولی چون مثل همیشه منتظر چیزی هستیم که همه چیز را به هم بزند ، به تماشای روز سوم می نشینیم .

 

روز سوم :

 

روز سوم ، ولی کمی متفاوت است. از همان آغاز مثلا ژان فراموش می کند یکی از دکمه های لباسش را ببندد . یا در موقع واکس زدن برس از دستش می افتد و دیگر اینکه تخت سیلوین را مثل قبل مرتب نمی کند. یا یکی از قاشق ها هنگام خشک کردن روی زمین می افتد و... که تمامی اینها ، همان تفاوت های ذکر شده است . و گویی چیزی در حال به هم خوردن است تا این روز متفاوت از بقیه ی روزها گردد ...

این روند البته ادامه می یابد. مغازه ها هنوز باز نکرده اند ، ژان در منزل حوصله ی کاری را ندارد ، قهوه اش بد طعم شده است ، بچه ی همسایه نا آرامی می کند ، مشابه دکمه ی گم شده ی لباس سیلوین در هیچ مغازه ای یافت نمی شود ، در کافی شاپ گارسون همیشگی ، روز کاریش را عوض کرده است و ... هر چند همه ی این مسائل با این همه تفاوت ، هنوز از همان روند روزمرگی خارج نمی شوند و صرفا انگار یک روز معمولی بد را نشان می دهند . اما مهمترین اتفاق فیلم با حضور مرد سوم به منزل ، اتفاق می افتد . ما اینبار با هر دو در اتاق هستیم و عمل جنسی آنها را مشاهده می کنیم . که شاید اولین رابطه ی آن دو باشد. و نیز نا رضایتی و انزجار ژان از این ارتباط . که این امر و تغییرات درونی ژان ، او را گویی وادار می کند که مرد را با قیچی به قتل برساند. که شاید قتل ، پیش بینی نشدنی ترین اتفاق در طول فیلم بود . و بعد ، بیننده ی شکه شده شده ، شاهد سکانس پایانی فیلم است. حدود 5 دقیقه ، دوربین ثابت ، ژان را نشان می دهد و همه چیز به پایان می رسد ...



هر چند مختصر درباره تصاویر گفته شد ، اما ذکر نکاتی لازم است . چنانچه در طول فیلم مشاهده می کنیم ، دوربین ، حتی یک حرکت هم ندارد و کاملا بر روی سه پایه ثابت است. علاوه بر آن ، ما معمولا کات نمی بینیم ، مگر آنکه لوکیشن و مکان عوض شود . که معمولا هم در خانه اتفاق می افتد. همچنین هیچ تصویر کلوز آپ یا نمای نزدیکی از بازیگران نداریم. شات ها اکثرا یا لانگ شات هستند و یا غالبا نمای متوسط. که این مساله کمی با روند داستان که بر اساس شخصیت بنا شده است ، در تناقض است. زیرا به ما اجازه ی نزدیک شدن زیاد به شخصیت را نمی دهد. اما از آنجا که شخصیت دیگری در فیلم ، پر رنگ نیست و سیلوین نیز تنها با ژان نشان داده می شود، تنها با ژان همراه می شویم و با او همذات پنداری می کنیم.

 

دیگر اینکه در تصاویر ، نما ها ، لزوما مشابه نیستند . مثلا در اتاق خواب ژان ، در سه روز، دوربین کمی جابجا می شود . اما باز هم آشنا باقی می مانند.

 

اما نکته بسیار تحسین برانگیز فیلم ، بحث زمان است. و البته ریتم که می تواند نوعی از زمان باشد . زمان در فیلم به چند نوع تقسیم می شود. طول زمان فیلم که حدود 200 دقیقه است . طول زمان سکانس ها . طول زمان پیرنگ که در حدود 60 ساعت است ، در قالب سه روز. زمان های حذف شده ی درون پیرنگ. و زمان های خارج از پیرنگ. که به هریک را مختصرا پرداخته خواهد شد :

 

طول زمان فیلم ، در مقایسه ، بسیار طولانی ست. و نیز تصاویر ذکر شده و نا آشنا ، همچنین پیرنگ نه چندان پر حادثه ، بدون شک هر بیننده ای را ، در هر سطحی اذیت می کند . این مساله در کنار زمان طولانی سکانس ها نیز قرار می گیرد . اما همانطور که ذکر شد ، و مشخصا ، روزمرگی یکی از مسائل درون فیلم است. و با وارد شدن به زمان پیرنگ ، می بینیم که این سکانس های طولانی کاملا در خدمت طرح عمل می کنند . و روزمرگی و کسالت حاصل از آن را به بیننده اش منتقل میکنند. همینطور انجام امور منزل ، که با وسواس شدیدی انجام میشوند ، نیز در سکانس های طولانی بر همین موضوع تاکید دارند و با شکسته شدن این مسائل در روز سوم ، ما بیشتر با تحولات به وجود آمده ، در گیر می شویم و از آنها یکه می خوریم.

 

بخش هایی نیز در طول زمان داستان ، هستند که حذف می شوند. که البته ، یا قابل حدس هستند و یا چندان اهمیت ندارند . که برای قابل حدس ها ، قرینه هایی وجود دارند که مارا راهنمایی میکنند . مثلا ما متوجه می شویم که شوهر ژان شش سال است که مرده ، پسرش شدیدا تحت تاثیر یکی از دوستانش قرار گرفته ، خواهر ژان سالهاست در کانادا زندگی می کند و ... 

 

اما بخش های غیر قابل حدس ، در کنار زمان خارج از پیرنگ ، اما موجود در داستان ، کاملا به بیننده واگذار شده است . و فیلمنامه نویس ، صرفا ما را به سمت آنها هدایت کرده است. یکی از این زمان ها ، زمان آینده است . اینکه چه خواهد شد ؟ ... و این مساله در بخش هرمونتیک فیلم ، یعنی جاهایی که بیننده ، باید آن ها را تکمیل کند ، جای می گیرد. همچنین در این مورد و در تکمیل مساله ی روزمرگی ، ما فقط شاهد سه روز از زندگی او هستیم ، که البته با تاکید هم سه روز است . اما واقعیت اینست که ما روزهای مشابه بیشماری را برای ژان تصور می کنیم. و هیچگاه این مساله را باور نخواهیم کرد که در گذشته ی او ، روزها و اتفاقات کاملا متفاوت بوده اند و اگر تفاوتی وجود داشته باشد ، صرفا در حد تفاوت روز اول و دوم خواهد بود. اما در آینده ی او مسلما ، همه چیز مثل قبل نخواهد بود ....

 

نکته ی قابل توجه دیگر فیلم ، بحث تکرار است.

 

اصولا سینمای کلاسیک و کلا هنر کلاسیک ، تکرار را نمی پذیرد. اما هنر مدرن ، با رفتن به سمت رئالیسم ، و به خصوص وقتی که در حال بحث درباره ی زندگی است ، تکرار را لازم می داند و به کار می گیرد . و این تکرار ما را به سمت ، واقعی شدن پیش می برد.

 

این فیلم نیز به شدت از آن بهره جسته است . و شاید به صورت افراطی تکرار را در خود داشته باشد . اما این تکرار ، در جهت تاکید بر روزمرگی ، از ایده های اصلی طرح داستان است و جایگاهش در داستان ، کاملا قابل قبول و ضروری است.

 

تکرار در اتفاقات و تشابهاتی که ذکر شد ، در کنار مسائلی که در ذهن خود حدس میزنیم ، در روزهای قبل مشابه بوده اند ، قرار میگیرد و به نحوی در حال تکثیر شدن در روزهای زیادتری می باشد.



و اما کمی از مفاهیم فیلم .

 

این بخش کاملا برداشت شخصی است . حال یا برداشت شخصی بنده و یا منتقدانی که نقد هایشان را درباره ی فیلم خوانده ام.

 

اولین مساله ، مساله ی جنسی در فیلم است. فیلم در بستری در اروپا شکل میگیرد ، که زمان زیادی از انقلاب های فمینیستی ، نگذشته است . همچنین از دورانی که آزادی فردی و فردیت ، در قالب به وجود آمدن پست مدرنیسم در اخلاق ، در حال شکل گیری بود. این فیلم نیز ، تحت تاثیر شرایط زمانی حاکم ، زنی تنها را نشان می دهد که به نوعی به دنبال آزادی و رهایی میگردد . او از تنهایش شکایتی ندارد. و قصد وابسته شدن به مرد دیگری را در سر نمی پروراند. او شخصیت آرمانگرایی نیست و روشنفکر به نظر نمی آید. اما گویی دیگر تحمل پذیرش شرایطش را ندارد و به همین دلیل رهایی خود را در حرکتی ، که می تواند آنارشیستی تلقی شود ، جستجو می کند.

 

در این میان نگاه " آکرمن " به او و به خصوص به مسائل جنسی او ، نگاهی متفاوت است. او حتی به صکص ، نگاهی اروتیک ندارد . ژان صرفا یک زن است که برای رفع نیازهایش ، چه مالی و شاید هم عاطفی ، با مردانی رابطه ی جنسی دارد. و این دیدی است که فیلمساز ، همانگونه که می خواسته ، به بیننده اش منتقل نموده است . و این مساله شاید حتی به ما اجازه ندهد که او را یک روس.پی بنامیم.

 

نگاه بی طرفانه ی " آکرمن " البته با تصاویر بی تحرکش نیز دز ارتباط است. تصاویری که به ما اطلاعات نمیدهند و تنها در حال نشان دادن هستند.

 

البته مسائل جنسی ، تنها اسارت او به شمار نمی روند. هر چند که بیشتر به چشم می خورند و اتفاق آخر فیلم را نیز رقم می زنند. او اسیر روزمرگی و کارهای روزمره نیز می باشد. او شاید نمود و نمادی از زنهای جامعه اش باشد و شاید حتی فراتر از جامعه اش. به هر حال او یک زن خانه دار است و روزمرگی هایش ، روزمرگی های زنانه ایست که در وسواس بیش از حد ، در شستن و مرتب کردن و آماده کردن و همینطور در تربیت پسرش ، خلاصه می شود. سکانس های طولانی ، مثلا در شستن ظرف ها ، که ما حتی چهره ی او را هم نمیبینیم ، این مساله را روشن می کند.

 

لازم به ذکر است که وسواس ، در فیلمسازی آکرمن نیز بارز است. تصاویر و اتفاقات بسیار دقیق و ظریف شکل گرفته اند و فیلم به جز در صحنه ی خوردن قهوه در آشپزخانه ، تقریبا بدون اشکال است .

 

به هر حال ، شاید این فضای فمینیستی ، کمی اغراق شده به نظر آید ، اما آکرمن با نوع نگاه بی طرفانه ی دوربینش به ژان ، گویی بیننده را به سمت واقعیتی پیش میبرد که اغراقی ندارد . و این از شعارزدگی کار می کاهد . او همچنین قصد درگیر ساختن احساس مخاطبش را ندارد و منطق او را طلب می کند .

 

و البته ، ژان تنها فرد نیست . سیلوین نیز به نحوی ، با این مسائل درگیر است. با پیش رفتن به سمت نهیلیسم ، مثلا در دیالوگی که به اعتقاد نداشتنش به خدا اشاره می کند . و همینطور در مورد مسائل جنسی اش . که در همه ، تفکرات در حال شکل پست مدرن را ، به وضوح می توان دید.

 

این تفکرات ، همچنین با تاکید بر فضاهای شهری و فاصله ها و ارتباطات نه چندان قوی مردم ، چندین برابر می گردد . سکانس های خارج از منزل و صدای ماشین هایی که در منزل شنیده می شود ، این مساله را نشان می دهند.

 

از دیگر مسائل قابل بررسی در فیلم ، در همان بستر زمانی ، مساله ی جدایی از فرهنگ آمریکایی است. جایی که کشورهای اروپایی و در راس آنها فرانسه ، به نوعی به مبارزه دست میزنند تا خود را از فرهنگ در حال گسترش آمریکایی برهانند. که این مساله در تمامی زمینه ها ، قابل مشاهده بود. و به عنوان مثال در سینما ، جدایی روند کاری هنرمندان از روند قالب آمریکایی ، با شکل گیری موج نو سینمای فرانسه و سنت شکنی از فرم کلاسیک به اوج رسید.

 

" ژان دیلمن " نیز این مساله را ، هر چند در حاشیه ، دنبال می کند. در دیالوگی از ژان ، که در جستجوی دکمه ی گم شده ی کتی که از کانادا برایش فرستاده اند ، ناکام مانده است ، از عقب افتادن پنج ساله ی اروپا از آمریکا می گوید . و این طنزی ست که بسیار پر ایهام به نظر میرسد. چرا که از حقیقت این موضوع آگاه نیستیم ....

 

و سکانس پایانی فیلم ، که مهمترین و اساسی ترین بخش آن است ، به نحوی با زمان طولانیش و شُک قبل از آن ، تمامی این مسائل ، و البته نکات جامانده از قلم ، را در ذهن بیننده ، به صورت پازلی ، شکل می دهد و تکمیل این پازل را ، با تکه های گمشده ، از او طلب می کند. و نتیجه ای که حاصل میشود ، آینده ای نا مشخص برای ژان و زنانی مثل اوست ....  

 

نوشته شده توسط مهدی حسینی | موضوع: | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

کسوف ( Eclisse, L )
جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 2:41

کسوف بدون اغراق یکی از بزرگترین آثاری است که سینما تا به امروز برای ما به ارمغان آورده. و در اینجا تمام افرادی که نظری بجز این دارند را به مبارزه می طلبم و از آنها دعوت میکنم که این مطلب را با دقت بخوانند .
آنتونیونی هم به راستی یکی از بزرگترین اسطوره­های سینماست و در میان آثار او کسوف و اگراندیسمان از اعتبار و شکوه خاصی برخوردارند.

به تمام افرادی که این فیلم را ندیده ­اند توصیه می­کنم که قبل از دیدن فیلم هرگز این مطلب را نخوانند اما اکثر کسانی که این فیلم را دیده ­اند حتماً سئوالات و ابهام های زیادی در مورد آن دارند. مخصوصاً در مورد پایان عجیب و نامأنوس 7 دقیقه ­ای آن. در این مطلب سعی خواهم کرد به بخشی از این ابهام ­ها پاسخ دهم.




<1>

فیلم با یک عنوان بندی ساده اما بسیار ژرف آغاز می­شود. بر روی این عنوان­بندی یک موسیقی پاپ نسبتاً سطحی در حال پخش است که به ناگاه جای خود را به یک اثر عمیق، مخوف و بیگانه می­دهد. در همین ابتدا می­توان انتظار اثری متفاوت را داشت فیلمی که مثل هیچکدام دیگر نیست.

فیلم با سکانسی سنگین و خسته شروع می­شود. ویتوریا که نقش آنرا  " مونیکا ویتی  بازی می­کند با ریکاردو در حال متارکه هستند اما این متارکه از نوع پرجنجال و پر سر و صدا نیست بلکه همه چیز در سکوت و خفقان خاصی می­گذرد.

احساسی مانند یک انزجار سرد یا بیتفاوتی همراه با تنفر کاملاً در آن فضا موج میزند.  اما موضوع اختلاف هرگز مشخص نیست. ویتوریا گویی به درون خود خزیده این را کاملاً می­توانیم از حالتی که با اشیاء پشت قاب عکس بازی می­کند یا وقتی که روی مبل چمباته می­زند بفهمیم. گویی احساس میان آن دو حاصل یک رابطه فرسایشی است. احساس عجیب « ویتوریا » نسبت به« ریکاردو » را در یک پلان شکوهمند می­توانیم ببینیم در حالی که دوربین دقیقاً در بالای سر ویتوریاست، او به ریکاردو نزدیک می­شود ریکاردو روی یک مبل نشسته است در این حالت می­توانیم تسلط ویتوریا بر روی ریکاردو را کاملاً احساس کنیم. اما ویتوریا بعد از اندکی مکث از او می­گریزد و در پشت یک دیوار مخفی می­شود. بعد از آن شاهد یک عکس ­العمل عجیب از « ویتوریا » هستیم (حالتی که کلمه ­ای برای آن نیست چیزی بین گریه و فریاد .)

در فیلم کسوف تصاویر بار معنایی زیادی را بر دوش می­کشند و حتا می­توان گفت که عمیق­ترین معانی فیلم بر پایه تصاویر است. اما ذکر این نکته هم ضروری است که اکتفا به تنها یکی از عناصر فیلم هم کافی نیست و برای فهم بهتر اثر بررسی شخصیتها , توجه به موسیقی فیلم , توجه به زاوایای فیلم برداری , دیالوگها و .... همه ضروری است. بنابر این در بررسی این فیلم نمی توان تنها به نقدی شخصیت مدار اکتفا کرد بلکه لازم است تمام عناصر را همراه با هم بررسی کنیم . در حقیقت می توان گفت که تمام عناصر همراه با هم در خدمت هدف این فیلم هستند و این خود نکته ای است که تنها در آثار معدودی می توانیم شاهد آن باشیم .

ویتوریا پرده اتاق را می­کشد. شاید به خاطر گریز از فضای سنگین خانه و در اولین نما از بیرون شاهد یک ساختمان صنعتی هستیم.

در این بخش فیلم شخصیت ویتوریا باز نمی­شود چرا که ویتوریا پیچیده ­ترین شخصیت فیلم است اما شخصیت ریکاردو در همین جای فیلم کاملاً قابل بررسی است. او در حال متارکه اندکی از « ویتوریا » می­خواهد که بماند و بعد از اندکی مکالمه اتاق را ترک می­کند و مشغول اصلاح صورت خود می­شود.

به شخصیت ضعیف و وابسته ریکاردو در یکی دیگر از دیالوگ­ها نیز می توانیم پی ببریم ، آنجا که به « ویتوریا » می­گوید : « بهم بگو می­خواهی چکار کنم، تا انجامش بدم . قول میدم هر کار بگی بکنم. »

اما ویتوریا می­گوید که دیگر تصمیم ندارد با او ازدواج کند .

در لحظه خروج ویتوریا از منزل ریکاردو می­بینیم که ریکاردو جلوی یک تابلوی نقاشی مدرن , مستأصل و ناتوان ایستاده طوری که گویی بخشی از آن تابلو است. تصویر ریکاردو در این حالت کاملاً در ذهن می­ماند گویی که دیگر بار یادآوری این تصویر ضروری است.


احساس ریکاردو به ویتوریا از روی عشق نیست بلکه بیشتر رنگ وابستگی دارد. گویی که او اصلاً هویت مستقلی ندارد چرا که یکبار به « ویتوریا » می­گوید : لااقل یک کاری برام پیدا کن تو این مدت انجام بدم.

ویتوریا از خانه بیرون می­آید در بیرون ازمنزل بسیار خلوت و بی­روح و سرد است. ویتوریا پیاده به راه خود ادامه می­دهد که « ریکاردو » با یک ماشین از راه می­رسد. دویدن ریکاردو به دنبال ویتوریا نیز نشانی دیگر از وابستگی ریکاردو به اوست.

« ریکاردو » جلوی خانه ویتوریا به دنبال راهی برای ادامه رابطه می­گردد و به همین دلیل از ویتوریا می­خواهد که با هم صبحانه را صرف کنند که از جانب ویتوریا رد می­شود.

در اینجا یکی از کلیدی­ترین مکالماتی که روابط آن دو شخصیت و شخصیت ریکاردو را بیان می­کند مطرح می­شود :

ریکاردو : « خداحافظ ... ولی نه ، بیا خداحافظی نکنیم، تلفنی ارتباط داشته باشیم. نه ، بهتره تلفن نزنیم مراقب خودت باش.»

و در تمام این لحظات ویتوریا فقط به او نگاه می­کند و بدون اینکه چیزی بگوید ریکاردو از منزل او خارج می­شود.

از آن بخشی که ریکاردو می­گوید « بیا خداحافظی نکنیم، تلفنی ارتباط داشته باشیم » و تلاشهای او برای تداوم رابطه می­توانیم وابستگی و اعتیاد آن را به رابطه ­شان بفهمیم. اما بعد از آن به سرعت حرف خود را تغییر می­دهد و به راحتی شکست را می­پذیرد که این نشانی از عدم وجود عشقی عمیق و وجود رابطه ­ای سطحی بین او و ویتوریاست چنانچه گویی با خارج شدن ویتوریا از زندگی او ، عشق عظیمی را از دست نمی­دهد.

« ریکاردو » شخصیتی است متعلق به جامعه علمی ـ صنعتی، انسانی نسبتاً مدرن از طبقه متوسط و اندکی بی­تفاوت که تنها قابلیت ارتباطی در سطح را با ویتوریا داشته است.

اما هنوز نمی­توانیم در مورد ویتوریا قضاوت کنیم. تنها می­توانیم بگوییم که ویتوریا کاملاً بیگانه است. ریکاردو هم نسبت به او شناخت دقیقی ندارد و کاملاً مانند ما نسبت به او بیگانه است.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط هومن ایواز | موضوع: | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید Balatarin

راشامون ( Rashamon )
چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 5:56

" راشامون " محصول سال 1950 ، یکی از برجسته ترین کارهای استاد سینما ، " آکیرا کوروساوا " ست. و شاید نام آورترین اثر " کوروساوا " باشد. چنانکه ، کماکان مباحث مختلف این فیلم قابل بحث و تدریس می باشند.

زیبایی های این فیلم ، در عین کمال پختگی در فرم " راشامون " ، دوباره هوس ترجمه و زیرنویس کردن یکی دیگر از شاهکارهای سینما را در سر من انداخت و اینگونه شد که زیرنویس فارسی آن را دوباره با نام مستعار ((((AlphA)))) ، راهی بازار داغ دی-وی-دی کردم. توضیح کوتاه درباره ی ترجمه اینکه ، ملاک ترجمه ، متن انگلیسی بوده که البته در بعضی موارد فیلم نامه ی ترجمه شده ی آن توسط " هوشنگ حسامی " از مترجمان خوب ایرانی هم ، راهنمای من شد.

در ترجمه سعی کردم لحن دیالوگ ها با فضای فیلم و شخصیت ها سازگاری داشته باشد ، از این رو گاهی دوگانگی لحن و زبان در بعضی دیالوگها مشاهده می شود. هرچند به دلیل محدودیت های ترجمه برای زیرنویس ، در جهت ساده خوانی و ساده فهمی ، بعضا ، دقیقا آنچه که در نظر داشتم را نتوانستم به کار گیرم. و امیدوارم دوستان ضعف های بیشمار ما را ببخشند و البته نظرات همگی را برای آینده ، به دیده ی منت خواهم نهاد.

و طبق معمول وبلاگ ، موارد جالب فیلم را از دید خودم ، و البته و به اجبار به اختصار ، در ادامه ی توضیح ترجمه می نویسم.

داستان فیلم از دو داستان کوتاه از یک مجموعه داستان به نام های " در بیشه " و " راشامون " نوشته ی " آکوتاگاوا " اقتباس شده است. داستان " در بیشه " در سه بخش و از زبان سه نفر ، داستان یک قتل در بیشه را نقل می کند که در فیلم بخش های مربوط به دادگاه ، تقریبا از داستان کپی شده است. و داستان " راشامون " به آدم هایی که کفن مرده ها را از قبرستان نزدیک یک معبد می دزدند ، می پردازد.

در داستان فیلم ، شخصیت ها به چند دسته تقسیم می شوند : سه نفر حاضر در جنگل ، یعنی راهزن ، سامورایی و زن . که این سه نفر بار اصلی داستان را به دوش می کشند. و هر کدام داستان قتل سامورایی را به شکل های مختلف نقل می کنند. که در پایان مشاهده می شود که هر سه نفر دروغ می گویند و این مساله ، حتی شامل روح سامورایی به قتل رسیده هم میشود. و حتی روح احضار شده هم سخن راست نمیگوید. و نکته ی جالب توجه درباره ی روایت ها اینکه ، هرکدام از این شخصیت ها با پنهان کردن بخشی از واقعیت ، داستانش را آنگونه نقل می کند که برایش سودمند تر است. راهزن از شجاعت و مردانگیش می گوید ، زن از پاکدامنی و احساس عذاب وجدان بعد از ماجرا و روح مرد از غیرت و احساس علاقه نسبت به همسرش. و از اینرو حتی به لحاظ روانشناسی هم ، انگیزه ی شخصیت ها برای درو